خیلی تجربه داستان نویسی و پست گذاشتن رو ندارم. ناظر عزیز، لطفا بجای رد کردن ویرایش بده. پیشاپیش خیلی ممنون ناظر و خواننده هایی که برای پستم وقت گذاشتن هستم.
این داستان درباره یک دختر جادوگر همدوره با هری، هرماینی، رون،... هست. اسمش ورونیکا اوبرایِن هست. دوست دارم دربارهی اسمگذاری این شخصیت توضیح بدم. این شخصیت رو از روی خودم برداشتم. اسم خودم نیکا هست و بنظرم شبیه ورونیکا هست و حس خوبی بهش دارم. و اوبراین فامیلی شخصیت موردعلاقم در سریالی که در بچگی میدیدم (جادو رو اضافه کن) هست.
Veronica O’Brian (اگر درست فامیلیش رو نوشته باشم) ۱۱ ساله (در فصل اول، که همون کتاب اول هست) مشخصات ظاهری: موهای قهوهای تیره موجدار، که در آفتاب کمکم طلایی میشه. عموما میبافتشون و چتری های لِیِر (پروانهای) داره. چشمان قهوهای تیرهای داره و عینک ظریفی میزنه. دستان و پاها و انگشتان کشیدهای داره که کمی لاغر دیده میشه. مشخصات شخصیتی: عموما فردی هست که دنبالهروی دیگران هست و دنبال توجه و تایید دیگران هست. درسخون هست و فشار زیادی از لحاظ درسی مادرش روش میزاره. عموما خیلی صحبت میکنه. از بچگی پیانو میزنه و کتاب خوندن رو خیلی دوست داره. از نقاشی کشیدن هم تا حدی لذت میبره. خیلی به خالهاش وابسته هست. (در آینده نقاشیش رو میکشم و در اختیارتون قرار میدم تا بهتر تصورش کنید.)
((داستان شروع میشود)) (روی مبل خانهی خالهام نشستهام و رمان جدیدی که برایم خریده را میخوانم. دربارهی دختری ناشنوا است که به سفری برای پیدا کردن یک نهنگ تنها میرود. به خالهام نگاه میکنم که در حال خواندن یک کتاب روانشناسی هست. او را خیلی دوست دارم، آرام و مهربان و قابل اعتماد هست. نمیگذارد که مامانم دعوایم بکند و هر آخر هفته به عنوان جایزه برایم یک رمان جدید میخرد. هیچوقت به من نمیگوید که دیگر صحبت کردن را بس بکنم و برایم کوکیهای رژیمی بدمزه درست میکند و به حرفهایم گوش میکند. او یک مشنگ است، مثل مادرم. ولی ذهنی جادویی تر از او را ندیدم.) ((اسم کتابی که بهش اشاره شده آوازی برای یک نهنگ هست و پیشنهاد میکنم که بخونیدش))
(هاکو (خالهام) کتاب را پایین میگذارد.) هاکو: وقتی به هاگوارتز رفتی هم هر آخر هفته برات رمان میفرستم. نمیخوای که حوصلت سر بره؟ (سرم را بالا میبرم و اخم میکنم.) ورونیکا: دلم نمیخواد برم. دلم برای تو و مامان و ماریا تنگ میشه. من فقط یازده سالمه. چرا باید تنهایی زندگی کنم؟ (هاکو لبخند آرام و مهربانی میزند.) هاکو: شاید ترسناک بنظر برسه ولی باید به ترست غلبه بکنی. این هم بخشی از بزرگ شدنه. به علاوه، تنها که نیستی! قراره با دوستای جدیدت باشی. (اخم میکنم.) ورونیکا: فکر نکنم دوستی پیدا کنم. همه فکر میکنن که عجیبغریبم. (هاکو میخندد.) هاکو: شاید بخاطر این باشه که جادوگری، همم؟ من خیلی سر در نمیارم ولی شاید اونجا به اصطلاح عجیبغریب های بیشتری باشن. ((شاید براتون سوال باشه که چرا هاکو؟ خودمم نمیدونم. از بچگی خالم رو هاکو صدا میکردم، بی هیچ دلیلی))
(ماریا وارد اتاق میشود. ماریا دختر ۱۸ سالهی هاکو است. دلم نمیخواهد بگویم دخترخالم است. اینگونه خیلی دور بنظر میرسد. به همه میگویم که خواهر بزرگترم هست. او کیکبوکسینگ کار میکند و فرد باهوش و محبوبی هست. دلم میخواهد مثل او باشم، برونگرا و محبوب. خیلی دلم میخواهد محبوب باشم. مثل ماریا.) ماریا: نیکنیک! برات نامه اومده! از هاگوارتز... فکر کنم همون مدرسه جادوگریه هست که عمو گفت، نه؟ (سریع از جایم بلند میشوم.) ورونیکا: همونیه که بابام گفت! بدش! (نامه را میقاپم و میخوانم. از هیجان روی پایم بند نمیشوم. بعد از خواندن، به هاکو و ماریا میدمش تا آنها هم بخواننش.) ((ماریا رو برای این انتخاب کردم که اسم دختر خالم مریمه.))
(هاکو با تلفن ثابت به دفتر پدرم در وزارت سحر و جادو زنگ میزند. بعد از اینکه پدرم برمیدارد سریع بهش خبرها را میدهد. داد هیجانزدهی پدرم را از پشت خط میشنوم. بنظر میرسد که واقعا قرار است که به هاگوارتز بروم.) ورونیکا: ماریا! کمکم میکنی که کتابام رو جمع کنم؟ (ماریا سریع میرود و یکی از چمدانهای پدرش را میآورد و صاف میایستد.) ماریا: آمادهای فرمانده ورو!؟ (روی مبل بپر بپر میکنم و مثل تیتراژ باباسفنجی سوت میزنم.) ورونیکا: بله، فرمانده! (با ماریا شروع به جمع کردن رمانهایم از کتابخانهی خانهی خالهام میکنیم. خوشبختانه اکثر رمانهایم اینجا هستند، نه در خانهی خودمان.) ماریا: کتاب های فلسفه و نجومت رو هم میبری؟ ورونیکا: معلومه! منو چی فرض کردی؟؟
(مامانم یکم بعد میرسد. تا به حال در دانشگاه بوده. با اینکه تابستون هست ولی ترم تابستونی برداشت است. مادر من یک ماگل هست. یک ماگل خیلی خیلی باهوش. استاد دانشگاه هست و کلی مقاله نوشته است. خیلی آدم شوخی هست ولی گاهی خیلی جدی و ترسناک میشود. با اینکه میدانستیم که من جادوگرم ولی من را به مدرسهی ماگلی فرستاد تا به قول خودش بیسواد نمانم. خیلی روی درس و نمراتم حساس هست.) مامان: دختر قشنگم بالاخره مثل باباش قراره جادوگر بشه! حواست باشه انقدر جادویی نشی که ما برات معمولی بشیم ها! (چشمانم را میچرخانم و بقلش میکنم.) ورونیکا: دلم برات تنگ میشه... مامان: حالا حالا ها مونده تا شروع مدرسه. دو هفته تمام! نگو که چمدون بستن رو شروع کردی؟ (به چمدان بزرگی که من و ماریا بستیم نگاه میکند.) مامان: کتابهات توی اون جا نمیشن. صبر کن بابات بیاد و جادوی تغییر سایز رو انجام بده که کتابات توی یک چمدون جمع بشن. (هاکو به خواهر کوچیکترش لبخند میزند.) هاکو: انقدر سخت نگیر. فقط هیجانزده هست.
(مامانم موهایم را بهم میریزد.) مامان: کی سخت گرفت؟ ورونیکا! آماده آموزش فشرده مو بافتن هستی؟ ورونیکا: بله! (مادرم میخندد و چمدان را به سمت در میبرد.) مامان: ما دیگه میریم. میبینیمتون! (منم دستی تکان میدهم و به دنبال مادرم میدوم.) هاکو: کتابی رو جا نزاشتی؟! خدافظ وروجک من! ماریا: فردا میبینمت وِرو!
خیلی ممنون بابت وقتی که گذاشتید! بابت عنوان داستان متاسفم. خیلی توی اسم گذاشتن خوب نیستم. وقتی بخش نظرات باز شد لطفا کمکم کنید، متشکرم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)