با ارنستو چه گوارا انقلابی مارکسیست آرژانتینی آشنا بشیم.
ارنستو رافائل گِوارا دِ لا سِرنا در تاریخ ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ توی شهر روزاریو آرژانتین توی یک خانواده مرفه بدنیا میاد. پدرش ارنستو گِوارا لینچ و مادرش سلیا د لا سرنا هر دو اصالتا اسپانیایی بودن ولی ریشهٔ مادریِ پدر ارنستو به ایرلند بر میگرده. ارنستو از همان کودکی بسیار باهوش و پر جنب و جوش بود و پدرش در وصف او میگوید: اولین چیزی که باید در مورد پسرم بدانید این است که خون شورشی های ایرلند در رگ هایش جاریست. به دلیل بیماری آسم که ارنستو دچارش بود خانواده گِوارا مجبور میشن به آلتا گراسیا در استان کوردوبا در مرکز آرژانتین مهاجرت کنند. ارنستو فرزند ارشد خانواده از میان پنج فرزند بود. او به ورزش های گلف،تیراندازی، فوتبال و دوچرخه سواری علاقه داشت و ورزش راگبی رو به صورت حرفهای دنبال می کرد. خانواده گورا بسیار اهل کتاب بودن و بیش از ۳۰۰۰ جلد کتاب تو کتابخانه منزلشون داشتن. ارنستو از لابه لای همین کتاب ها با عقاید چپ گرایانه و علوم سیاسی و فلسفی و آثار بسیاری از شاعران اجتماعی سرا آشنا میشه. پدر ارنستو همچنین به مبارزان جمهوری خواه که از اسپانیا به آرژانتین گریخته بودند در خانه شان پناه میداد، رفت و آمد این مبارزان در خانه باعث بوجود آمدن روحیه مبارزاتی در ارنستو شد.
در دوران دبیرستان اکثر دوست های ارنستو رو دانشجویان تشکیل میدادند. در سال ۱۹۴۸ وارد دانشگاه بوئنوس آیرس آرژانتین میشه و توی رشته پزشکی مشغول تحصیل میشه. سال ۱۹۵۰ با یک دوچرخه که خودش یه موتور بهش وصل کرده بود، استان ها و روستا های شمال آرژانتین رو سفر کرده بود. سال ۱۹۵۱ همراه با دوستش آلبرتو گرانادو تصمیم میگیرن تمام آمریکای جنوبی رو با موتور سیکلت سفر کنند. ارنستو تو این سفر کتاب خاطرات موتور سیکلت رو نوشت. این دو همسفر تو این سفر با جذامیان پرو ملاقات می کنن، وضعیت وحشتناک و اسفناک کارگران معدن مس چاکوئی کاماتا رو میبینن، سرخ پوست هایی رو می بینن که از سرخ پوست بودنشون پشیمون بودن، در رشته کوه های آند کشاورزانی رو میبینن که روی زمین های سرمایه داران کار میکردن ولی خودشون در فقر مطلق بودن. آلبرتو اواخر سفر توی ونزوئلا یه شغل خوب پیدا میکنه و اونجا موندگار میشه و ارنستو تنها به آرژانتین بر میگرده، درسش رو تموم میکنه و مدرک پزشکیش رو میگره، اما دو ماه به عنوان پزشک تو آرژانتین خدمت میکنه؛ او در سال ۱۹۵۳ دوباره راهی سفر میشه و به عکس ژوزف استالین که تازه فوت کرده بود قسم میخوره که دست از نابودی اختاپوس ها(سرمایه داران) بر نمی داره، اون کل آمریکای جنوبی رو یک کشور میدید که از کاپیتالیسم و امپریالیسم کشور هایی مثل آمریکا رنج میبره. ارنستو به گواتمالا میره، رئیس جمهور اون موقع گواتمالا آقای آربنز بود که اصلاحات ارضی گستردهای تو گواتمالا انجام داد. اون زمین هارو از سرمایه داران میگرفت و به دهقانان میداد.
ارنستو از این کار آقای آربنز بسیار خوشش آمد و تصمیم گرفت در گواتمالا بمونه تا به یک انقلابی قهار تبدیل بشه. او در گواتمالا با همسر اولش هیلدا گادا آکوستا که یک اقتصاددان پرویی بوده آشنا میشه. هیلدا و ارنستو باهم ازدواج میکنن و صاحب یک فرزند میشن. هیلدا ارنستو رو با یسری از تبعیدی های اهل کوبا که در حمله به یک پادگان نظامی در شهر سانتیاگو دِ کوبا نقش داشتن آشنا می کنه؛ رهبر اونها فیدل کاسترو بود که بعد ها به یکی از بهترین همراهان و دوستان ارنستو تبدیل میشه. طی این آشنایی رفقای کاسترو به ارنستو لقب چه(به معنی رفیق) رو میدن، و ارنستو گوارا تبدیل میشه به ارنستو چه گوارا. دولت کمونیستی چِک اسلُواکی یه محموله سنگین از اسلحه رو به دولت آربنز میرسونه و آمریکا که دنبال یه فرصت برای بر کنار کردن آربنز بود به وسیله سازمان سیا یک کودتا در گواتمالا انجام میده. دولت آربنز سرنگون میشه و هیلدا دستگیر میشه. پس از کودتا چه به کنسولگری آرژانتین پناه می بره و بعد از چند ماه به مکزیک میره، فیدل کاسترو و رائول کاسترو( با هم برادر بودن) هم اونجا بودن. چه به جنبش ۲۶ ژوئیه پیوست،جنبشی انقلابی که فیدل کاسترو پایه گذاری کرده بود و قصد داشت فولخنسیو باتیستا دیکتاتور کوبا رو سرنگون کنه. چه به عنوان پزشک وارد گروه شد ولی وقتی در دوره های چریکی شرکت میکنه نشون میده که چریک با استعدادیه.
دسامبر سال ۱۹۵۳، ۸۲ انقلابی از جمله چه گوارا و برادران کاسترو با یک کشتی به اسم گرانما به سمت کوبا حرکت کردند،وقتی به کوبا رسیدند با آتش باروت ارتش باتیستا روبرو شدند خیلی از آن ۸۲ نفر اول کار کشته شدند خیلی ها هم اسیر و در نهایت اعدام شدند. چه هم گلوله خورد و زخمی شد، او اصلا قرار نبود بجنگه ولی وقتی دید اوضاع وخیم شده اسلحه یکی از یاران مرده اش رو برداشت و با ارتش باتیستا جنگید.اینجا نقطه شروع مبارزات چریکی چه بود. در نهایت چه، فیدل کاسترو و رائول کاسترو به همراه ۱۹ نفر دیگر که جان سالم به در بردند به کوهستان سیئرا مائسترا رفتند. توی سیئرا مائسترا به مبارزات چریکی می پردازند؛ آنها شروع به ساختن مدرسه،کوره نانوایی و کلینیک بهداشتی برای روستاییان کوهستان و ساخت کارگاه تولید نارنجک و کارگاه نظامی و روزنامه برای خودشون میکنن. وضعیت بد آب و هوایی، نیش پشه ها و کمبود آب و موادغذایی باعث شد چه در خاطراتش بنویسد که آن دوران، سخت ترین دوران جنگ بود. در سیئرا مائسترا مهمترین تغییرات شخصیتی چه رقم می خورد، او از یک پزشک تبدیل شد به یک چریک و نظریه پرداز جنگ های چریکی؛ چه به رهبر نظامی سختگیری تبدیل شده بود، به حدی که هر کس که میخواست از وضعیت بد کوهستان فرار کنه و به آنها خیانت کنه از دم تیغ میگذروند. چه تمام طول عمرش رو مونوگرافی میکرد(یعنی خاطراتش رو روز نوشت مینوشت) و در یادداشت های روزانه اش دلیل رفتار های خشونت بارش رو می نوشت.
او می دانست که سازمان سیا چگونه از طریق رادیو قبل از کودتا مردم رو آماده کرده بود، بنابراین رادیو شورشی رو راه اندازی کرد. باتیستا افراد غیر نظامی رو که مخاطب رادیو شورشی بودند رو دستگیر و اعدام میکرد؛ در نهایت این اقداماتش باعث برکناری اش شد. چه فرماندهی فتح هاوانا رو برعهده داشت،با تاکتیکهای نظامی چه گروه های تحت فرمان او هاوانا رو تصرف کردند و باتیستا کوبا رو ترک میکند. بعد از فتح هاوانا انقلاب کوبا پیروز میشه. بعد از انقلاب وقتی هیلدا به کوبا میاد تا ارنستو رو ببینه، او بهش میگه که بایکی از نیروهای جنبش وارد رابطه شده، در نهایت این دو از هم طلاق میگیرند و چه با آلیدا مارچ ازدواج میکنه. اولین پست دولتی چه بعد از انقلاب، فرماندهی زندان قلعه لا کابانیا بود. جایی که قرار بود خائنین منسوب به رژیم قبل مجازات شوند، او دادگاه های زیادی در لاکابانیا به راه انداخت، مجرمان حق داشتن وکیل را داشتند اما هیئت منصفه در دادگاه وجود نداشت و رأی نهایی از طرف خود چه صادر میشد. خیلی از مجرمان در لاکابانیا به اعدام محکوم میشدند؛ به دلیل اقدامات چه در لاکابانیا دشمنان و مخالفانش به او لقب قصاب لاکابانیا رو دادند. چه بعد از اتمام کارش در لاکابانیا پست های دولتی مهم دیگری مثل ریاست بانک مرکزی و مدیریت صنایع کوبا رو گرفت.
در سال ۱۹۶۴ چه به عنوان نماینده کوبا در نشست سازمان ملل در نیویورک حضور یافت و سخنرانی تندی نسبت به امپریالیسم آمریکا و رفتار وحشیانه آنها با سیاه پوستان داشت.( عده ای میگن اون فقط دو کلمه گفت ولی در واقع سخنرانی چه حدود ۶ دقیقه به طول انجامید ولی سازمان ملل فقط دو کلمه آخر سخنرانی او را به نمایش گذاشت "یا میهن یا مرگ") در طی حضور چه در سازمان ملل دو بار به جانش سوءقصد شد. چه تصمیم گرفت انقلاب رو به دیگر نقاط جهان گسترش بده. اون توی نامهٔ خداحافظی اش به کاسترو نوشت: "دیگر ملل جهان یاری نه چندان مهم مرا طلب میکنند." چه به کنگو رفته بود؛ و سعی داشت آنها رو از زیر استعمار نجات دهد ولی مردم کنگو با او همراهی نمی کردند، ساختار اجتماعی آفریقا با آمریکای جنوبی فرق می کرد. بعد از کنگو چه به بولیوی رفت و یک سال در جنگل های بولیوی مشغول اقدامات چریکی بود.او در آخرین یادداشت هاش تو بولیوی مینویسد: دهقانان به ما یاری نمی رسانند، بلکه در حال تبدیل شدن به خائن هستند. سر انجام یک چوپان جای چه و افرادش رو لو میده، وقتی از اون چوپان درباره این کارش می پرسن در جواب میگه: "صدای شلیک های اون گوسفندانم رو اذیت میکرد." در ۱۷ اکتبر ۱۹۶۷ چه به همراه یارانش توسط ۱۸۰ سرباز محاصره می شوند. "شلیک نکنید، من چه گوارا هستم و من زنده ارزش بیشتری برای شما دارم تا مرده." این آخرین جمله چه قبل از اسیر شدن بود.
ارتش بولیوی چه رو برای باز جویی به یک مدرسه بردند. ولی چه به سوال ها جواب سربالا میداد و در حالی که زخمی بود بسیار با صلابت رفتار می کرد. در طول باز جویی او فقط درخواست توتون برای پیپ اش را داشت؛ وقتی مقامات بولیوی با مرسدس بنز برای دیدن او به مدرسه آمدند، چه در رابطه با رفتار غیر اخلاقی آنها و شیوه ضد تربیتی مدرسه می گوید: این همان چیزی است که ما برایش جنگیدیم. دولت آمریکا از بولیوی درخواست کرد که چه رو برای بازجویی بیشتر به پاناما بفرستند، ولی رئیس جمهور بولیوی دستور قتل چه رو صادر می کند. سرانجام چه در تاریخ ۱۱ نوامبر ۱۹۶۷ با شلیک ۹ گلوله به پا، بازو، کتف و قفسه سینه اش به قتل میرسه. دولت بولیوی برای اثبات اینکه چه کشته شده دست او را قطع میکند و به نمایش می گذارد ولی جسد او را مخفیانه دفن می کنند. بعد از ۳۰ سال یکی از نظامیان حاضر در اعدام چه، قبل از مرگش جای جسد رو لو میده. جسد چه به همراه چند تن از چریک هایی که در محاصره ارتش بولیوی کشته شده بودند زیر باند یک فرودگاه دفن شده بود. در نهایت جسد چه به شهر سانتا کلارا کوبا منتقل میشه و در تاریخ ۱۷ اکتبر ۱۹۹۷ با همراهی صد ها هزار نفر تشییع و به خاک سپرده میشه.
چند تا از جملات زیبای چه گوارا •عید من آن روزی است که زحمت یک سال دهقان، شام یک شب پادشاه نباشد. •سربازی که روی مردم خودش اسلحه بکشد، لایق زنده ماندن نیست مرگش جایز است. •شاد بودن تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت. •اگر به مگس ها توانستی بفهمانی که گل ها بهتر از زباله ها هستند، به خائنین وطن هم می توانی بفهمانی داشتن وطن بهتر از تاراجش است. •اگر قهوه به اندازه کافی برای همه نباشد پس برای هیچکس به اندازه کافی نخواهد بود. • شور و اشتیاق لازمه ی هر کار بزرگی است ، و برای انقلاب کردن ، عشق و شور و جسارت بشدت زیادی لازم است. • برای تشخیص زنده یا مرده بودن یک شخص به شرف او نگاه کنید نه به نبض او. •جان یک انسان میلیونها بار بیشتر از تمام داراییهای ثروتمندترین مرد روی زمین ارزش دارد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)