قسمت بیست و نهم فصل دوم...
در همین وضعیت بود که در اصلی خانه به آرامی باز شد و سایه او در چهارچوب، به خانه سایه انداخت. با ورود بی صدا و شبح وار او در به آرامی بسته شد. به قدم های بی صدای خود تا سمت سالن ادامه داد، تا آنکه بالای سر او قرار گرفت. دستاش بر روی مبل قرار داد و لحظه ای به جسم خوابیده او چشم دوخت و سپس چشمش را به تلویزیون و فیلم درحال پخش دوخت. مبل را دور زد و درست رو به روی او زانو زد و با احتیاط دستش را دراز کرد تا صورت او را لمس کند؛ اما زود پس کشید. کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد. دوباره ایستاد و به آرامی او را در آغ.و.ش گرفت و بلند کرد. بدن ظریف او را به س.ی.نه محکم اش چسباند و به سمت راه پله راه افتاد. یکی یکی پله ها را رد کرد تا آنکه به طبقه بالا رسید. با وارد شدن به اتاق او، چراغ را خاموش کرد و به سمت تخت رفت. بدنش را به سبکی پر قو بر روی تخت قرار داد. همچنان نمی توانست نگاهش را از چهره معصوم او بدزدد. چشمان او همان چیزی بود که قلبش را طلسم کرده بود، که هیچ فرد مقدسی نیز توان شکستن آن را نداشت.
به آرامی لبه تخت نشست و همچنان به تماشا کردن او پرداخت. در نگاهش مانند یک شاهکار هنری بی تکرار و بی مانند بود، که توان چشم برداشتن از آن نداشت. به آرامی دستکش دست راستش درآورد تا پوستش گرمای او را بهتر احساس کند. گرمایی که قلبش از دوری آن به درد می آمد و م.ع.ت.اد به آن شده بود. به آرامی درحالی که لرز خفیفی در دستانش بود، آن را دراز کرد و گونه ابریشم گون او را لمس کرد. با لمس مستقیم گونه او، نفسش در سینه حبس شد و لحظه ای کل دنیای اطرافش محو شدند. چشمانش لحظه ای بست تا لذتش را در بند بند سلول هایش احساس کند. _تو نمیدونی که چه کارها با من می کنی،رز کوچک من. بهت قول میدم که به زودی تنها ما باشیم و هیچ چیز جلودار ع.ش.ق ما نباشه، طوری که حتی خود کائنات در برابر ع.ش.ق ما تسلیم بشود. بدن سفت و سختش به آرامی کنار او روی تخت قرار داد و لحظه ای چشم از او بر نداشت.
بوی عطر خنک و ملایم او را تا ریه هایش احساس می کرد. زیر لب با خود طوری که صدا به سختی به گوش می رسید، زمزمه کرد._کیل، استیسی، هرکسی که جلوی ما بایسته محو خواهد شد، این رو با تک تک قطرات خ.و.ن.م قسم می خورم. آلارم ساعت مچی اش را قبل از روشنی آسمان تنظیم کرد؛ سپس چشمانش بست و دست بدون دستکش اش را بر روی گونه لطیف او نگاه داشت و با حس پوست نرم او کم کم به خواب رفت. *** در هنگامی که هوا گرگ و میش بود، با صدای ملایم آلارم ساعت مچی هوشمند بیدار شد و آلارم را قطع کرد. به آرامی به بغل دراز کشید و نگاه کوتاهی به بدن خوابیده او انداخت.
ملحفه را بالاتر کشید و با تلفن همراهش عکسی از این وضعیت گرفت و پس از خارج شدن از تخت، شاخه گل رزی را در جای خالی کنار او روی تخت قرار داد و به آرامی اتاق را ترک کرد. از در اصلی خانه خارج شد و تنها در خیابان، درحالی که نور چراغ ها هوای نیمه روشن را روشن کرده بودند، به سمت موتورش که یک خیابان آن ورتر پارک شده بود راه افتاد. دستانش درون جیب سویشرت فرو برد و تنها در سکوت قدم می زد. هنگامی که به موتور رسید سوئیچ را درون موتور قرار داد و هنگامی که خواست سوئیچ را بچرخاند، صدای ضعیف و نازکی توجه اش جلب کرد. دست از چرخاندن سوئیچ کشید و گوشش را تیز کرد. صدا از پشت سرش می آمد. برگشت و با کارتنی در گوشه ای کنار سطل زباله مواجه شد، که تکانه های خفیفی می خورد. به آرامی سمت کارتن رفت و نگاهی درون آن انداخت.
یک بچه گربه تازه به دنیا آمده با خزهای سفید و نارنجی رنگ درون آن بود که دست و پایش را در هوا تکان می داد و صدای ضعیفی بیرون می داد؛ انگار که در اوج ناتوانی برای کمک درخواست کمک می کرد. قلب سردش برای او به لرزه افتاد و به آرامی خم شد و کارتن را برداشت و دستی به خزهای کوتاه او کشید. از ظاهرش حدس می زد که نهایت یک هفته از تولدش گذشته است. قطعا برای تنها رها شدن بسیار ضعیف و کوچک بود. خود او نیز زمان نگاه داری از یک حیوان ضعیف را نداشت. فکری مانند جرقه به ذهنش خطور کرد. با سرعت متوسطی به سمت خانه دختر برگشت و کارتن را جلوی در خانه او گذاشت. قبل بازگشت به موتور برای آخرین بار اطراف را چک کرد؛ سپس مانند شبحی در دل سکوت گرگ و میش، سوار بر موتور به راه افتاد. از رها کردن گربه در جلوی خانه او احساس سبکی ای می کرد؛ مانند آنکه باری سنگین بر روی دوشش برداشته شده باشد. هرچند می دانست که گربه صاحب لایق تری پیدا کرده است که مراقبش باشد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)