این داستان کوتاه برای شخصی نوشته شد که هیچوقت برنگشت.
داشت با سرعت رد میشد. فقط چند ثانیه نگاه کردن به او و پیراهن خاکستریرنگش برایم کافی بود. باد به زیر موهای قهوهایاش میزد؛ دوست داشتم آنها را در دست بگیرم، بو کنم و ببوسمشان. دلم را ساعتهاست لرزانده. همه چیز پیش و پس از او فراموشم شده؛ فقط او را میخواهم، میخواهم بوسه بر لبانش بگذارم و تنم را از تن او جدا نکنم.
دیوانه شدهام. هیران گشتهام. جوششی عظیم در من رخ داده. ای کاش در خانه میماندم؛ اما حالا فقط به دنبال بیرون زدن هستم تا شاید دوباره او را ببینم، در چشمانش خیره شوم و بگویم: «دوستت دارم» و حتی اجازه ندهم حرفم را تحلیل کند؛ فقط خودم را در آغوشش بیندازم.
اما او احتمالاً یک لحظه هم به من فکر نکرده. دو نفر در خیابان از کنار هم رد میشوند؛ خیلی عادی است. اما برای من داستان یک عشق است؛ داستان یک غم طولانی.
هیچوقت دوباره او را نخواهم دید؛ اما آرزو دارم روزی بغلش کنم، ببوسمش و در چشمانش خیره شوم و بگویم: «عاشقت هستم». در تکرار این کلیشههای قرون وسطایی گیر کردهام؛ اما چه کنم؟ بیزارم و گرفتارم.
ای کاش خیابانی ابدی وجود داشت و من فقط پشت سر او میدویدم و هیچوقت به او نمیرسیدم. میتوانم قسم بخورم که حاضر به این کارم؛ چون آن لحظه مثل نواری بیتکرار در ذهنم پخش میشود. پس چرا نتوانم واقعاً آن را تجربه کنم؟
هذیان میگفتم. ناگهان مردی کارتنبهدست به من برخورد کرد. بر زمین افتادم. تمام احساساتم همچون فنجانی که از دست بیفتد، شکست. به خودم آمدم. عذر مرد بلندقامت را پذیرفتم و به خانه رفتم و فقط بدنی به خانه رسید که هنوز عادی نشده بود؛ گویی هنوز مست او بودم.
چند لحظه ای که او را دیدم همانند کل زندگی ام بود ،انسان ها نزدیک میشوند و وقتی غرق در ستایش آنها هستی از تو دور می شوند انگار که دوستی وجود ندارد.
و من ماندم و درد نگفتن کلمه ای که سال ها پیش باید به او میگفتم:)