این روایت، دنیای یک ورلد تنها را نشان میدهد که در آن باگها و اتفاقات ساده، بهتدریج رنگ افسانه میگیرند. داستان کاملا تخیلی است و از افسانههای غیررسمی ماینکرفت الهام گرفته شده است.
باران آرام روی چوبهای سقف بیس میکوبید. شب در ماینکرفت همیشه شبیه هم است؛ آسمانی تیره، صدای زامبیها از دور، و نور مشعلهایی که تلاش میکنند تاریکی را عقب بزنند. من تنها بودم. ورلدم سینگلپلیر بود. یا حداقل فکر میکردم تنها هستم. وقتی برای بار چندم اسم ورلدم را ذخیره کردم، متوجه شدم چیزی فرق دارد. کنار اسم دنیا، علامت کوچکی افتاده بود؛ انگار یک کاراکتر خرابشده. بیاهمیت به نظر میرسید. با خودم گفتم: «حتماً باگه
شب که شد، صدای قدمهایی از تونل زیر بیس شنیدم. مشعلها همانجا بودند که گذاشته بودم، اما یکیشان خاموش شده بود. جلو رفتم تا دوباره روشنش کنم که صدای خشخشی آمد؛ صدایی که شبیه قدمهای هیچ موبی نبود.
یادم افتاد به داستانهایی که قدیمیها تعریف میکردند: از هیروبِراین که با چشمان سفیدش از دور نگاهت میکند، از نال که میگویند سایهای میان کُدهاست، و از Entity 303 که خرابکاری میکند و بعد ناپدید میشود. همهشان افسانه بودند… نه؟
صبح که شد، از معدن بیرون آمدم و چیزی دیدم که دلم را خالی کرد. درختی که دیروز کامل بود، امروز نصفه بود؛ برگهایش انگار با نظم عجیبی کنده شده بودند. کنار آن، یک صندوق وسط چمنها افتاده بود. بازش کردم؛ داخلش فقط یک بلوک سنگ بود. نه ارزشمند، نه تصادفی. فقط… انگار نشانهای. با خودم جنگیدم که منطقی فکر کنم. ماینکرفت پر از باگ است. شاید درخت درست رندر نشده. شاید صندوق از قبل آنجا بوده و یادم رفته. اما چرا حس میکردم کسی دارد نگاه میکند؟
شب بعد، روی یکی از دیوارهای بیس، یک تابلو پیدا کردم. روی آن فقط یک کلمه نوشته شده بود: «دیدمت.» دستهایم روی کیبورد خشک شد. هیچوقت تابلو آنجا نگذاشته بودم. سریع از بازی خارج شدم. صفحهی منو تاریکتر از همیشه به نظر میرسید. اسم ورلدم همان بود، اما انگار فاصلهی بین حروفش کمی بههم ریخته بود؛ مثل یک کُد خراب.
چند دقیقه به صفحه خیره ماندم. شاید همهچیز تصادفی بود. شاید ذهنم با داستانهایی که خوانده بودم بازی میکرد. افسانهها همین کار را میکنند؛ آنها به باگها معنا میدهند، به سکوت صدا میدهند، و به تنهایی، حضور. وقتی دوباره وارد ورلد شدم، همهچیز سر جایش بود. درخت سالم. صندوقی نبود. تابلویی روی دیوار دیده نمیشد. لبخند زدم و گفتم: «دیدی؟ فقط خیال بود.»
اما از آن شب به بعد، هر وقت مشعلی خاموش میشود، هر وقت صدایی از تونلی دور میآید، قبل از اینکه منطقی فکر کنم، اول به افسانهها فکر میکنم. شاید هیروبِراین، نال و بقیه واقعی نباشند… اما آنها کاری کردهاند که دنیای ماینکرفت، دیگر هیچوقت کاملاً تنها به نظر نرسد...
عالی بود
ممنون✨
نال واقعا خیلی عالیه برای ساخت داستان.
عالی بود✨
واقعا ممنون🌟
مانکراف پلیری.
پس بچه هستی
لطفا بر اساس سن قضاوت نکن.
اکثر ماینکرفت پلیر ها بالای ۱۶ سال هستن.
ولی، خب من واقعا بچه هستم!
من کسایی میشناسم که بالای ۱۸ سال هستن و ماینکرعت بازی میکنن پس لطفا توهین نکن .
ماینکرفت *