دوستان عزیز خوش اومدین به این داستان 🤍🕊 ممنون از نگاه زیباتون ✨️
شهر «اورمور» روی هیچ نقشهای نبود؛ شهری که مه صبحگاهی همیشه خیابانهای سنگفرش شدهاش را میبلعید و چراغهایش حتی در روشنترین روزها هم نیمهخاموش به نظر میرسیدند. مردم این شهر شبیه انسان بودند؛ با لباسهای شیک، لبخندهای حسابشده و زندگیهای عادی. اما هیچکس از بیرون نمیدانست که بیشتر ساکنان اورمور در واقع همان افسانهها بودند… شخصیتهایی که روزی در داستانها زندگی میکردند. راز آنها در بطریهای کوچکی از مایع نقرهای بود؛ «داروی گلامور». هر صبح، با یک جرعه، پوست و استخوانشان تغییر میکرد و تبدیل به انسانهایی کاملاً معمولی میشدند. اما شب که میرسید و اثر دارو از بین میرفت، حقیقتشان از زیر پوست بیرون میآمد: حیواناتی که حرف میزدند، موجوداتی جادویی، و قهرمانانی که دیگر کسی باورشان نداشت. در این شهر، تنها یک قانون وجود داشت: هیچ انسانی نباید بفهمد. و کسی که بهتر از همه این قانون را میشناخت، کارآگاه شهر بود… بیگبی.
بیگبی در روز مردی بلندقد با کت خاکستری و چشمانی خسته بود؛ کارآگاهی که کمتر حرف میزد و بیشتر نگاه میکرد. اما شبها… شبها بدنش کش میآمد، استخوانهایش تغییر شکل میدادند و گرگی عظیم با چشمانی که در تاریکی میدرخشید، جای او را میگرفت. او بوی دروغ را میفهمید. و ترس را، حتی پشت لبخندها. اورمور شهر آرامی بود؛ جرائمش کوچک، دعواهایش قابل حل. تا اینکه یک صبح مهآلود، تلفن اداره پلیس به صدا درآمد. صدای آن طرف خط میلرزید: «کارآگاه… شما باید بیاید. این یکی فرق دارد.» وقتی بیگبی رسید، جمعیتی ساکت پشت نوار زرد ایستاده بودند. کفش شیشهای شکستهای روی زمین افتاده بود. و چند قدم آنطرفتر… سیندرلا بیحرکت دراز کشیده بود.
سیندرلا از آنهایی نبود که دشمن داشته باشد. او در اورمور یک مزون لباس داشت و لباسهایش طوری میدرخشیدند که انگار هنوز پریِ مهربان روی شانهاش ایستاده. اما حالا صورتش رنگ نداشت و دستش چیزی را محکم گرفته بود: تکهای پارچه آبی، پاره شده، انگار از لباس کسی کنده شده باشد. بیگبی خم شد، بو کشید. نه بوی خون غالب بود، نه خشونت. بیشتر شبیه… جادو بود. جادویی که کنترلش از دست کسی خارج شده باشد. کلانتر آهسته گفت: «هیچ نشانهای از درگیری نیست. انگار فقط… افتاده و تمام شده.» بیگبی زیر لب جواب داد: «هیچکس فقط نمیافتد.» وقتی خواست بلند شود، چیزی توجهش را جلب کرد—روی مچ سیندرلا، جای سوزنی بسیار ظریف. داروی گلامور؟ اما چرا کسی باید دوز مرگبارش را استفاده کند؟
ردها به کافهای قدیمی رسید؛ جایی که صاحبش «خرگوش سفید» بود—همان خرگوش همیشه دیرِ سرزمین عجایب، که هنوز هم هر چند دقیقه ساعت جیبیاش را نگاه میکرد. او با دیدن بیگبی گفت: «من فقط چای سرو کردم، قسم میخورم!» «سیندرلا با چه کسی بود؟» خرگوش مکث کرد. گوشهایش لرزیدند. «با ردینگ هود… همان شنل قرمزی. اما حالش عجیب بود. مدام میگفت یکی دنبالش است.» بیگبی اخم کرد. شنل قرمزی از معدود کسانی بود که از گرگها متنفر بود—و دلیل خوبی هم داشت. وقتی از کافه بیرون آمد، باد سردی وزید و غریزه گرگیاش هشدار داد: این فقط یک مرگ ساده نبود. کسی در اورمور شکار را شروع کرده بود.
خانه ردینگ هود در لبه جنگل بود؛ جایی که چراغها کمتر و سایهها عمیقتر بودند. وقتی در را باز کرد، نگاهش بین ترس و خشم گیر کرده بود. «تو؟ چه میخواهی، گرگ؟» بیگبی بیتفاوت گفت: «سیندرلا مرده.» رنگ از صورتش پرید. «نه… ما فقط حرف زدیم. او گفت داروی جدیدی گرفته، قویتر از قبل.» «از کجا؟» ردینگ هود زمزمه کرد: «همه میگویند از داروسازی روباه… نیک.» نیک وایلد. روباهی که همیشه بیشتر از آنچه نشان میداد میدانست. وقتی بیگبی برگشت تا برود، ردینگ هود آرام گفت: «کارآگاه… مواظب باش. این شهر دارد تغییر میکند.»
داروسازی نیک پر از بطریهای درخشان بود. روباه با همان لبخند همیشگی گفت: «کارآگاه! برای سرماخوردگی آمدهای یا دردسر؟» بیگبی بطری خالی گلامور را روی میز گذاشت. «این را میشناسی؟» نیک نگاه کوتاهی انداخت. لبخندش محو شد—فقط برای یک ثانیه. «نسخه آزمایشی است. هنوز نباید دست کسی میبود.» «میتواند بکشد؟» روباه آهسته گفت: «اگر کسی آن را دستکاری کند… بله.» سکوتی سنگین بینشان افتاد. وقتی بیگبی بیرون رفت، حس کرد کسی از پشت پنجره نگاهش میکند. و برای اولین بار، فکر کرد شاید قاتل یا هرچه که بود از او یک قدم جلوتر است.
آن شب بیگبی اجازه داد گرگ درونش آزاد شود. پنجههایش روی بامها بیصدا حرکت میکردند و بینیاش بوی شهر را میکاوید. و بعد… همان بو. جادو. اما آمیخته با چیزی تاریکتر. رد را تا انباری متروکه دنبال کرد. داخل، جعبههایی پر از بطری گلامورِ تقلبی بود. صدایی از تاریکی آمد: «نباید پیدایشان میکردی.» سایهای تکان خورد—قدبلند، با چشمانی که نور نداشتند. «اورمور زیادی به انسانها نزدیک شده. وقتش است افسانهها یادشان بیاید چه هستند.» بیگبی دندان نشان داد. «و برای این، باید بکشید؟» سایه خندید. «این تازه شروع داستان است، گرگ.»
صبح که شد، شهر مثل همیشه بیدار شد؛ مردم قهوه میخوردند، تاکسیها بوق میزدند، و هیچکس نمیدانست شب قبل چقدر به فاجعه نزدیک بوده. اما بیگبی میدانست. این فقط درباره سیندرلا نبود. کسی میخواست گلامور را از بین ببرد نقاب انسانها را پاره کند و افسانهها را به شکل واقعیشان برگرداند… حتی اگر شهر نابود شود. روی میزش یادداشتی پیدا کرد، بدون امضا: «حقیقت را نمیشود تا ابد پنهان کرد.» بیگبی آرام زیر لب گفت: «خوبه… چون من هم از شکار خوشم میآید.» و اینبار، کارآگاه فهمید: او فقط دنبال یک مجرم نیست. او وارد جنگی شده بود که اگر ببازد… تمام شهر چهره واقعیاش را نشان خواهد داد.
عوا دیدی چیشد؟ یه نفر پخت و پز کرده
بسیار زیبا بود، خسته نباشی.
بیصبرانه منتظر ادامهش هستم.
فدات 🤍✨