سکوت صاف و سرد صبح هنوز کامل نشکسته بود که بالاخره تابلوی چوبی دهکده هرمر از دل مه بیرون زد. نایلا لگد آرومی زد به پهلوی اسب تا آرومتر بره، منم پشتش نشسته بودم، چشمهام نیمهباز، بدنم از خستگی دیشب بیحس شده بود. دهکده کوچیکی بود، ولی بوی نون تازه و دود هیزم پر کرده بودش. خونهها چسبیده به هم، یه نهر باریک بینشون رد میشد، و بخار از بامهای شیبدار بالا میرفت. صدای خروس از دور میاومد و چند تا نفر با بیل و زنبیل از کنارمون رد شدن. نایلا نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «چند بار هرمر اومدم، مسافرخونه نداره اینجا. خیلی کوچیکه، همه همدیگه رو میشناسن. هر کی غریبهس، سریع معلوم میشه.» لبخند کمرنگی زدم، ولی تهش خستگی بود. «خب عالیه… یعنی الان ما دو تا غریبهی خستهایم وسط یه دهکدهی کنجکاو.» باد صبح بوی خاک نمخورده میداد. از کنار یه پیرزن گذشتیم که داشت سطل آب میکشید، یه لحظه نگاش سر خورد رو من، یه لحظه زیاد طول کشید، بعد آروم سرشو پایین انداخت. نایلا گفت: «با اینکه کوچیکه، اما قشنگه نه؟ آرومه، امن به نظر میاد.» آروم خندیدم، سرمو گذاشتم روی شونهش.(ایجان😂) «آره، قشنگه… فقط امیدوارم هیچ موجود اهریمنی یا طلسم یا جnازهای زیر این خونهها قایم نشده باشه… چون واقعاً حوصلهی جnگ ندارم، نایلا.» نایلا با خنده گفت: «قول میدم اگه دیدم یه دزد طلا اینجا زندگی میکنه، خودم قامت راست میکنم و بدون تو دعوا میکنم.» یه نسیم سبک از سمت جنگل پشت دهکده وزید و شاخهها صدای خشخش دادن. آفتاب تازه داشت از لابلای درختا بیرون میاومد، مثل یه چaقوی طلایی که مه رو میبُره. به آسمون نگاه کردم و زیر لب گفتم: «شاید وقتشه یه کم نفس بکشیم. شاید بالاخره… یه روز معمولی داشته باشیم. بدون هیولا، بدون دود، بدون فریاد.» نایلا چیزی نگفت، فقط به تاخت آروم ادامه داد. ولی من حس میکردم اونم مثل من داره بین آرامش و ترس شنا میکنه. چون هر وقت چیزی زیادی آروم بود... یه چیز دیگه معمولاً داشت بیدار میشد.
نایلا اسب رو جلوی یه خونهی چوبی کوچیک بست. یه مرد آفتابسوخته، با تهریشی که نشون میداد خیلی وقته اصلاح نکرده، از پشت یه ساختمون بیرون اومد. «چیزی لازم دارین خانمها؟» صدایش خشک بود.» نایلا جلو رفت: «یه خونه میخواستیم اجاره کنیم، اگه چیزی خالی باشه.» مرد کمی نگاهمون کرد و گفت: «بله، داریم. ما به همه خونه میدیم؛ مجرد، متأهل، هر کی که باشه.....» من سریع اعتrاض کردم و حرفش رو قطع کردم: «ما فقط دوستیم، همین.»(وای مrده چه فکری کرد راجبشون😂) مرد شانهای بالا انداخت: «باشه، باشه! پس با مادرم حرف بزنید، اون رئیسه. اون تصمیم نهایی رو میگیره.» دنبال مرد راه افتادیم به سمت خونهی اصلی که آجری و قدیمی بود. مادر اون مرد با موهای باز بیرون اومد، یه زن میانسال با چشمانی هوشیار. انگار کار سنگینی انجام داده بود چون یه خرده نفسنفس میزد. به محض دیدنمون گفت: «خوش اومدین. نایلا و میا پسرم ازتون تعریف میکرد. ما به همه خونه میدیم، مهم نیست چه وضعیتی دارین.» نایلا سر تکون داد، انگار که این حرفها براش عادی بود. زن ادامه داد: «مجرد، متأهل...» نایلا دوباره حرفش رو قطع کرد، این بار با لحنی سردتر و مستقیم: «ما فقط دوستیم خانم. و برای *دو روز* اجاره میکنیم. فقط همینقدر.» زن به ما نگاه کرد، انگار منتظر شنیدن حرف دیگهای بود، ولی وقتی دید نایلا جدیه، سرش رو تکون داد. «دو روز خوبه. ما اتاق اضافه داریم که معمولاً به عنوان انبار استفاده میشه، ولی برای شما خالی میکنیم. میتونید برید ببینید.» نایلا بدون اینکه منتظر تأیید زن بمونه، یه کیسهی کوچک از وسایلش بیرون آورد و چند تا سکه ازش جدا کرد. کیسه رو داد به زن. «این اجارهی دو روز، به علاوه یه مقدار اضافه برای زحمتتون.» زن گفت. «نیازی نیست خودتونو اذیت کنین و خونه رو خالی کنین. فقط همون جایی که گفتین، انبار رو بدین، تا دو روز دیگه میریم.» زن سکهها رو شمرد و بدون اینکه حرفی بزنه، انگار فهمیده بود ما دو نفر عجله داریم و شاید یه جورایی فراری هستیم، فقط یه اشاره با سر کرد و ما رو به سمت ساختمون کوچک فرستاد. من نفس راحتی کشیدم. اجارهی کوتاهمدت بهتر بود.
بعد از اینکه خونه رو گرفتیم، فهمیدیم که یه انباری کوچیک و متروکه کنارش هست. نایلا گفت: «اینم خوبه. برای یه جای امن.» و همین شد که رفتیم سراغ کار. دودکش بخاری هیزمی روشن بود و خونه گرم شده بود. انبار رو مرتب کردیم، یه جارو از خونه برداشتیم و خاک و خاشاک رو بیرون ریختیم. قفسهها رو گردگیری کردیم و کتاب تاریخ شاگا رو گذاشتیم توی امنترین گوشه. هوا خوب بود، نایلا گفت: «حوصله داری اینجا بمونیم؟ بیا بریم یه کم توی این جنگل سرسبز قدم بزنیم.» راست میگفت. دهکدهی هرمر انگار توی دل یه باغ بزرگ سبز شده بود. درختها سر به فلک کشیده بودن و نور خورشید به سختی از بین برگهاشون رد میشد. هوا پر بود از بوی خاک نمزده و چوب. همینطور که راه میرفتیم، صدای پرندهها و خشخش برگها زیر پامون تنها صدا بود. یهو نایلا ایستاد. «وایسا.» رفتم جلوتر، به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم. یه گودال عمیق بود، ولی دور تا دورش رو گیاههای غولپیکر و عجیب پوشونده بود. برگهاشون سبز تیره بود و انگار نور رو میبلعیدن. «عجیبه، نه؟» گفتم و رفتم نزدیکتر. «اینا چه جور گیاهیه؟ تا حالا همچین چیزی ندیدم.» دستمو دراز کردم تا یکی از برگها رو لمس کنم. هنوز بهش نرسیده بودم که نایلا دستمو گرفت. «بیخیال میا. یه جوریه. حس خوبی ندارم. زود باش، بریم.» قبل از اینکه بتونم دقیق نگاه کنم، نایلا منو کشید و از اونجا دور کرد. ولی یه لحظه حس کردم برگها یه جورایی به سمتم حرکت کردن. شاید از خستگی بود... یا شاید هم یه جور حس غریزی بهم میگفت که به اون گودال و گیاههای عجیب، نزدیک نشم. به هر حال، با نایلا برگشتیم سمت خونه. سکوت جنگل یه جور دیگه بود. مثل قبل از طوفان.
وقتی از پیچ آخر کوچه به خونه رسیدیم، یه صحنهی ناجور دیدیم. دو تا پلیس با اسبهای سیاهشون داشتن از جلوی در خونهی صاحبخونه میرفتن بیرون. اسبها آروم بودن، ولی خود پلیسها انگار عجله داشتن. «وایسا...» به نایلا گفتم و دستشو گرفتم. «اینا اینجا چیکار میکنن؟ مگه ما فقط دو روز اجاره نکردیم؟» نایلا هم با اخم بهشون نگاه کرد. «نمیدونم. ولی یه چیزی شده. یه حس بدی دارم.» سریع رفتیم سمت خونهمون، انباری رو چک کردیم که کتاب سالمه، بعد دویدیم سمت خونهی همون مادر و پسر. نایلا در زد. قلبم داشت از سینnه میزد بیرون. در رو همون مرد صاحب خونه باز کرد. صورتش قرمز و چشمهاش پف کرده بود. انگار یه عالمه گریه کرده بود. با دیدن ما یه دفعه ساکت شد. « چی شده؟» نایلا با لحنی که سعی میکرد آروم باشه، پرسید. مرد یه قدم اومد عقب، انگار داشت خودشو کنترل میکرد که دوباره شروع نکنه به گریه کردن. «مادرم... مادرم رو کشtن.» «چی؟» هر دو همزمان گفتیم. پسر با صدای خفه شده ادامه داد: «همین الان... تو انبار... پلیسها اومدن اما... اصلاً حرفمو باور نکردن. هی میگن یه دزدی بوده، یه دعوای محلی...» «کی کشtش؟ کی این کار رو کرده؟» ازش پرسیدم. چشماش گشاد شد، انگار داشت یه کابوس رو تعریف میکرد که کسی باورش نمیکرد. «اون گیاها... همون گیاههای بزرگ کنار گودال! اونا اومدن! یهو ریختن اینجا...» اشک دوباره توی چشمهاش حلقه زد. «مامانم داشت آرد برمیداشت... یهو یه شاخه اومد تو پنجرهی انبار... مثل یه دست دراز شد و... مادرم فریاد زد و دیگه صدایی نیومد.» من موندم چی بگم. دهنم خشک شده بود. نایلا هم فقط خیره شده بود به مرد. «یعنی اون گیاها...» نفسم بند اومده بود. «اون گیاه های لعنتی که من میخواستم دست بزنم...» به نایلا نگاه کردم. نگاه من و اون کاملاً یکی بود؛ وحشت محض. اون گیاهها فقط برای ما عجیب نبودن، اونا واقعاً خطرناک بودن و حالا مادر اون بدبختی رو کشtه بودن. اگه نایلا امروز جلو دستمو نگرفته بود، الان اینجا من بودم که باید این کابوس رو تعریف میکردم. «ببین،» نایلا سریع به خودش اومد و دست مرد رو گرفت. «ما بهت باور داریم. باید کاری کنیم پلیسها هم باور کنن. اگه رد پایی از اون گیاها مونده، باید پیداش کنیم. زود باش، کجا بود دقیقاً؟»
مرد با چشمهای اشکیاش اشاره کرد: «بابام گفته... اگه یه همچین اتفاقی بیفته، باید برید پیش آقای هانس. خونهش نزدیک جنگله. اون پیرمرده... اون همه چیز رو میدونه.» دیگه معطل نکردیم. با نایلا دَرِ خونهی خودمون رو قفل کردیم و عین باد زدیم به سمت حاشیهی دهکده، جایی که میگفتن خونهی هانس اونجاست. جلوی یه خونهی چوبی قدیمی رسیدیم، که انگار از خود درختها تراشیده شده بود. یه بوتهی گل رز خشکیده دورش پیچیده بود. نایلا محکم در زد. چند ثانیه بعد، یه پیرمرد قدبلند با موهای سفید و انبوه، در رو باز کرد. چشماش نافذ بود، یه جورایی انگار هزار سال بود که دنیا رو میدید. «بله؟» پیرمرد با صدایی گرفته پرسید. نایلا جلو رفت. «آقای هانس؟ ما... ما غریبهایم، ولی یه اتفاق وحشتناک افتاده. ما نایلا و میا هستیم.» پیرمرد سرشو کج کرد، انگار داشت ما رو از نو میسنجید. «آره، خودمم. شما همون دو نفری هستین که خونهی خانم شارلوت رو گرفتین؟» «بله،» گفتم. «ولی الان وقتش نیست. یه زن کشtه شده... با گیاها... آقای هانس، میشه بیایم تو؟ باید با شما حرف بزنیم.» پیرمرد یه لحظه مکث کرد، بعد شانههاش افتاد و در رو بازتر کرد. «بیاین تو. اینجا جای پنهان کردن حقیقت نیست.» وارد شدیم. خونه گرم بود، بوی گیاهان خشک و کتابهای قدیمی میداد. روی میز یه نقشهی قدیمی پهن بود. نایلا مستقیم رفت سر اصل مطلب: «آقای هانس، گیاهها... اونا زندهان. اونا یه نفر رو کشtن. قبلاً هم همچین چیزی بوده؟ شما میدونین چه خبره.» هانس آهی کشید و روی صندلی نشست. نگاهش غرق شد توی خاطرات. «بله، عزیزان من. این دهکده یه راز تاریک داره که خیلی وقته زیر خاکی دفن شده بود. این دهکده، مهد جادوگری گیاهی بود. یه جادوگر خیلی قدرتمند اینجا زندگی میکرد. اسمش... اسمش مهم نیست. اون میتونست با گیاهها حرف بزنه، هر چیزی رو که میخواست رشد بده یا حرکت بده.» «مردم رو کمک میکرد؟» نایلا پرسید. «اولش آره،» هانس گفت. «وقتی خشکسالی میشد، محصول رو زیاد میکرد. وقتی کسی مریض بود، با گیاه درستش میکرد. ولی مردم... مردم قدرشناسی بلد نیستن. همیشه دنبال چیزای بیشتر بودن، همیشه ایراد میگرفتن. جادوگر خسته شد. خسته شد از قدرتش که فقط باید هدر بره برای یه مشت ناسپاس.» هانس یه لیوان آب برداشت و با لرزش نوشید. «اون تبدیل شد به یه جادوگر خشن و زورگو. دیگه به کسی کمک نمیکرد، بیشتر tهدید میکرد. مردم دهکده که از دستش عاصی شدن، آخر سر دستهجمعی ریختن سرش و کشtنش. ولی قبل از اینکه بmیره، اون نفرین بزرگی روی دهکده انداخت.» «نفرین؟» صدام از ترس داشت نازک میشد. «بله. نفرین کرد که هر چیزی که اون رو به خاطر قدرتش دوست داشتن، تبدیل به کابوسشون بشه. گفت: 'تا زمانی که نفرینم از بین نره، هرچیزی که با ریشه رشد میکنه، از این زمین محافظت میکنه، اما به وحsیانهترین شکل ممکن.'» پیرمرد به سقف چوبی نگاه کرد. «اون گیاههایی که شما دیدین... اونا فقط گیاه نیستن. اونا میراث اون نفرینن. اونا منتظرن تا کسی مزاحمشون بشه، یا شاید منتظرن تا یه نفر دیگه رو قربانی کنن تا ساکت بشن...»
نایلا که چشمهاش برق میزد، مثل وقتی که یه معمای سخت رو حل میکنه، از پیرمرد پرسید: «خب آقای هانس، این نفرین... چجوری میشه باطلش کرد؟ راهی هست؟» پیرمرد آه عمیقی کشید و گفت: «نفرین جادوگر خیلی سنگینه. فقط یه راه داره... باید یه خانواده، از نسل همون کسایی که جادوگر رو کشtن، خودشون رو فدا کنن. اما امشب... امشب شب مrگ جادوگره. اگه امشب بتونین جلوی یه قربانی شدن رو بگیرین، اگه بتونین اون خانواده رو نجات بدین، اون وقت نفرین شکسته میشه.» یه لحظه سکوت شد. من فقط به پیرمرد خیره شده بودم، تو سرم پر از علامت سوال بود. خانواده؟ قربانی؟ نجات؟ نایلا سریع گفت: «فهمیدم! میدونم کدوم خانوادهاس!» چشمام گرد شد. «چی؟ کدوم خانواده؟» نایلا برگشت سمت من، صورتش جدی بود. «خانوادهی فینچ همسایمون. اونا باید از نسل همون آدما باشن.» حرفش که تموم شد، انگار تیر خلاص رو شنیده باشم. دیگه منتظر هیچی نموندیم. از خونهی پیرمرد زدیم بیرون و دوییدیم سمت خونهی خانوادهی فینچ. قلبم تو دهنم بود. همش فکر میکردم نکنه دیر شده باشه. نکنه اون گیاههای لعنتی زودتر رسیده باشن. به خونهی اون مرد رسیدیم. یه خونهی بزرگ و قدیمی بود، انگار توی خودش کلی قصه داشت. نایلا نفس عمیقی کشید و در رو محکم کوبید. چند ثانیه بعد.مرد قیافهاش گیج بود، انگار تازه از خواب بیدار شده بود. «شما دیگه کی هستین؟» با اخم پرسید. نایلا جلو رفت، با همون جدیت همیشگی. «ما اومدیم شما رو نجات بدیم! گیاهها امشب به شما حمله میکنن. باید همین الان اینجا رو ترک کنین!» مرد یه نگاه عاقل اندر... و یه پوزخند زد. «چی چی میگین؟ نجات؟ گیاه؟ شما رو فرستاده اون پیرمرد دیووnه؟ من که حرف شما رو باور نمیکنم. برین خونهتون بخوابین، شاید خواب دیدین.» انگار خوردم تو دیوار. یعنی اون پیرمرد اشتباه گفته بود؟ یعنی ما داریم الکی میدویم؟ یا این مرد... این مرد داشت خودشو گول میزد؟
همین که مرد داشت پوزخند میزد و میخواست در رو محکم ببنده، یهو سکوت جنگل شکست. یه صدای خشخش بلند، شبیه هزاران برگ خشک که روی زمین کشیده میشن، اومد. از پشت سر مرد، یه سایهی بزرگ افتاد روی ایوون. مرد که برگشت نگاه کنه، صورتش مثل گچ سفید شد. منم چرخیدم ببینم چیه. وای خدای من! انگار کل جنگل تصمیم گرفته بود خونهی مرد رو ببلعه. ساقههای بزرگ و کلفت، با برگهای دندانهدار و سیاه، داشتن مثل موج میاومدن سمت خونه! انگار روح داشتن. «یا خدا!» مرد جیغ کشید و سریع در رو هل داد که باز شه. «شما راست میگفتین! خدای من!» این بار دیگه تردیدی نبود. نایلا یه لگد محکم به در زد که کاملاً بسته بشه. صدای برخورد شاخهها به چوب در، وحشتناک بود. مرد نفسنفس میزد و هی در رو فشار میداد. «ببینید، زن و بچهتون کجان؟» نایلا فریاد زد. زن و دو تا بچه کوچیکش گوشهی سالن، کنار شومینه، جمع شده بودن و میلرزیدن. انگار تندیس ترس بودن. «باید همه جا رو ببندیم!» من داد زدم. «پنجرهها! درها! هرچی که میشه رو محکم کنین!» آقای فینچ سریع لنگلنگان رفت سمت پنجرههای جلویی و چند تا صندلی رو هل داد جلوی اونها. نایلا هم رفت سراغ در پشتی. من هم سریع رفتم کنار زن و بچههاش. «هی، گوش کنین،» آروم و محکم به زن گفتم. «نترسین. ما اینجاییم. هر اتفاقی هم بیفته، باید خونسرد باشین. نایلا بلده چیکار کنه. فقط محکم درها رو نگه دارین.» نایلا برگشت و یه نگاه به من انداخت، یه جورایی یعنی «آفرین، آرومش کردی.» بعد فریاد زد: «همگی محکم نگه دارین! صدای ضربه رو بشنوین، اصلاً نذارین چیزی بیاد تو!» بیرون صدای شکستن چوب و خراشیده شدن شاخهها روی دیوار میاومد. انگار یه ارتش سبز و زنده داشت به خونه حمله میکرد. این دیگه یه قتل نبود، این یه محاصره بود! اینجا بود که فهمیدیم جادوگر نفرینش رو با تموم قدرت شروع کرده بود. کارمون سختتر از چیزی بود که فکر میکردیم. باید تا طلوع آفتاب دووم میآوردیم.
صدای شکستن شیشه اومد! آره، همون پنجرهای که مرد فکر میکرد با یه صندلی میشه جلوش رو گرفت. یه شاخهی کلفت، عین مار سبز، از وسط شیشه رد شد و محکم خورد به دیوار. «وای! دیگه کار از کار گذشت!» من داد زدم. نایلا که انگار برای همچین لحظهای ساخته شده بود، سریع رفت سمت شومینه. یه تیکه چوب نیمسوز که هنوز گرم بود رو برداشت و یه کم برگ خشک جمع کرد. با یه فندک، فوری یه مشعل کوچیک درست کرد. آتیش که گرفت، نایلا مثل یه جنگجوی قدیمی، مشعل رو چرخوند سمت اون شاخهی وحشی. وقتی شعله به گیاه خورد، شاخه یه صدای جیغمانند کرد و سریع عقب کشید. بوی دود و خاک مرطوب توی هوا پیچید. «ببینید، الان وقت ترس نیست!» نایلا با صدای بلند و محکمی گفت که صداش از صدای خرد شدن درها هم بلندتر بود. «همگی! سریع برین توی اتاق خواب اصلی! اون اتاق پنجرهی کوچیک داره و محکمتره! منم میام دنبالتون!» آقای فینچ و خانوادهش دیگه حرف نمیزدن، فقط اطاعت میکردن. زن با بچههاش لنگلنگان رفتن سمت اتاق. منم پشت سرشون میدویدم که یهو... یه شاخهی دیگه، این بار از پنجرهی کوچیکتر اتاق، با سرعت یه شلاق اومد تو! لعنتی، انگار اینا میدونستن کجا قایم میشیم! این شاخه مستقیم اومد سمت پای من و مثل چنگک، مچ پام رو محکم گرفت. «آخ! نایلا!» از درد و ترس صدای جیغم دراومد. پای منو داشت میکشید سمت پنجرهی شکسته. منم چنگ زدم به چهارچوب تخت، ولی فایده نداشت. اون گیاه انگار یه ماهیچهی آهنی داشت. «ولم کن!» سعی کردم لگد بزنم ولی نمیتونستم تمرکز کنم. «گرفتمت!» نایلا یهو دوید سمتم. دست منو محکم گرفت. دیگه بازی نبود، یه کشمکش واقعی بود. منو از یه طرف میکشید، اون گیاه وحشی از یه طرف دیگه. احساس میکردم استخونم داره میشکنه. «بکش بیرون! نذار ببرتت!» آقای فینچ فریاد زد، خودش هم داشت سعی میکرد با یه گلدون بزرگ به شاخه بکوبه. نایلا داشت زور میزد و لباشو به هم فشار داده بود. «نمیتونم... خیلی قویه!» همون لحظه، انگار خدا خودش دخالت کرد. یهو... یه نور سفید خیرهکننده از همهی پنجرهها و شکافهای خونه سرازیر شد. نوری که انگار از خود خورشید بود، ولی خیلی شدیدتر. صدای خشخش گیاهان قطع شد. یه صدای ناله و ضعیف شنیدیم و بعد سکوت مطلق. من همینجوری افتاده بودم روی زمین، نفسنفس میزدم. دست نایلا هنوز محکم دور مچ دستم بود. آروم چرخیدم ببینم چه خبره. مردک و زنش هم سرشون رو از پشت صندلیها بلند کردن. خورشید زده بود بیرون! آره، انگار صبح شده بود، ولی صبح خیلی ناگهانی و غافلگیرانه بود. نور آفتاب مستقیم افتاده بود توی اتاق. وای، بیرون پر از گیاههای خشکیده و سیاه بود که انگار یهو آتیش گرفته بودن و خاکستر شده بودن. همهشون ذوب شده بودن و رفته بودن. من نفس عمیقی کشیدم. پام درد میکرد، ولی سالم بود. نایلا کنارم نشست، اونم خیلی خسته به نظر میرسید.
«وای... وای... تو... تو نجاتم دادی.» من دست نایلا رو گرفتم و محکم فشار دادم. «اگه تو نبودی... اگه اون لحظه مشعل رو روشن نمیکردی...» نایلا خندهی خسته و پیروزمندانهای کرد. «نفس عمیق بکش، میا. شکستشون دادیم. اون پیرمرد پیر دانا بالاخره یه راه درست نشون داده بود. طلسم شکست. ما نجاتشون دادیم.» آقای فینچ اومد جلو، صورتش پر از اشک بود. «ببخشید... من... من احمق بودم. ازتون ممنونم. شما فرشتههای ما بودین.» من سرم رو تکون دادم و به نایلا نگاه کردم. این چند ساعت... انگار یه عمر بود. یه حس خوب، یه حس عجیب آرامش، تمام استرس رو از تنم بیرون کرد. بالاخره تموم شد. ولی میدونستم این فقط اولین قسمت از یه ماجرای بزرگتر بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)