ای یک اکیدنلا است نه به تازگی فروخته شده است
هوای راهرو از اتاق سردتر بود و باعث شد پاهای برهنه اش روی فرش نرم، کمی بلرزد. سکوت، سنگین و قابل لمس بود. تنها صدایی که می شنید، صدای نفس های آرام خودش بود. او به آرامی در امتداد راهرو حرکت کرد، نوک انگشتانش را به دیوار کشید. این خانه بزرگ بود! به یکی از نقاشی ها نزدیک شد؛ منظره ای از یک دریاچه آرام در غروب. برای او که تمام زندگی اش را در فضای استریل پرورشگاه گذرانده بود، این ثروت و شکوه تقریباً تحمل ناپذیر بود.
ناگهان، صدای خفه شده ای از پایین راهرو به گوش رسید. صدای یک سرفه کوتاه. آی یخ زد. تمام وجودش به حالت هشدار درآمد. آیا یکی از خدمتکاران انسان بود؟ به آرامی و بی صدا، خود را به دیوار چسباند و به گوش دادن ادامه داد. بویی از آشپزخانه به مشامش خورد به آرامی ، به سمت منبع بو حرکت کرد. در انتهای راهرو، یک در نیمه باز بود که به پله های باریک و کم نوری منتهی می شد. صدای برخورد ظروف و صدای وزش باد یک هود آشپزخانه از پایین به گوش می رسید.
آی خود را پشت چهارچوب در پنهان کرد و به پایین نگاه کرد. آن پایین، فضای روشن تری بود. سه اکیدنلای دیگر را دید که با لباس های ساده و یکدست خدمتکاری ایستاده بودند. یکی از آن ها، که مو لاجوردی که در باغ دیده بود، داشت سینی صبحانه الساندرو را آماده می کرد. دیگری در حال شستن قابلمه ها بود. سومی، در حال تمیز کردن گوشه ای بود.هیچ کدام حرف نمی زدند. و مشغول کار بودند سپس نگاهش به گوشه ای افتاد که پشت یک پرده ضخیم بود. از زیر پرده، لبه یک تشک هسیری کهنه مشخص بود. اینجا بود. این همان جایی بود که آن ها می خوابیدند. درست در کنار سینک ظرفشویی .
ناگهان، اکیدنلای مو لاجوردی سرش را بلند کرد و نگاهش مستقیماً به آی در بالای پله ها افتاد. آی . با عجله و بی آنکه بدوند، اما با قدم هایی سریع، از آن راهرو دور شد.
ملی، اکیدنلای مو لاجوردی، سه کاسه پلاستیکی را روی کانتر آشپزخانه چید. او بستههای قهوهای رنگی را باز کرد که روی آن با حروف ساده نوشته بود: "غذای مخصوص اکیدنلا - فرمول کامل غذایی". داخل هر کاسه، چندین مکعب خشک و بژ رنگ ریخت. سپس از شیر آب، روی آنها آب سرد گرفت. مکعبها به آرامی شروع به جذب آب و تبدیل شدن به خمیری کردند.
ملی (مو لاجوردی): غذا را تقسیم میکرد. ابتدا کاسه دیگران را پر کرد و سپس نوبت خودش شد. با قاشق پلاستیکی، خمیر را با حرکتی سریع به دهان میبرد. · پسر (موهای یخی): صورتش را به کاسه نزدیک کرد و با حرکتی عجولانه و تقریباً حیوانی شروع به بلعیدن خمیر کرد. · دختر (موهای فیروزهای): قاشق پلاستیکی را برداشت. هر لقمه را برای مدت طولانیتری در دهانش نگه میداشت.
ملی بعد از تمام کردن غذایش بلند شد. او با عجله کاسه پسر جوان را گرفت و به سینک برد. .ملی در حال شستن کاسههای پلاستیکی بود صدایش آرام و بیحالت بود. "من سالن رو گردگیری میکنم." پسر جوان که جارو را به دست گرفته بود، با اشارهای کوتاه به سمت راهرو گفت: "منم راهرو شرقی رو اول جارو میزنم.بعد میام سراغ سالن." دخترک موفیروزهای که مشغول پوشیدن دستکشهای لاستیکی بود، نگاهی به ملی انداخت: "شوینده مخصوص چوب تموم شده.از پاککننده عمومی استفاده کنم؟"
ملی حتی برنگشت تا نگاهش کند، فقط در حین جمع کردن آخرین کاسه جواب داد: "بله.."
اسلاید اضافه 😅
پرفکتو!👌🏻
متشکرم
لایقته
خسته نباشی🎀
ممنونم سلامت باشید
خیلی خوبه
خوشحالم که آدمخواریش نکردی
راستش برنامه داشتم بگذارم برای آینده گفتم هنوز زوده
و در این دنیا خوردن اکیدنلا ها خیلی با خوردن انسان فرق دارد
😁
جهت حمایت🦆🦆✨
ممنونم