این داستان آی اکیدنلا است که وارد قسمت جدیدی می شود
هوا سرد بود و باران به شیشههای ماشین میخورد. آی،، روی صندلی مقابل الساندرو نشسته بود. برخلاف آموزشهایش، کمی قوز کرده بود تا گرمای بدنش را حفظ کند الساندرو نگاهی به او انداخت. «سردت است؟» صدایش او را از فکر کردن بیرون آورد.آی سرش را بلند کرد و یک لبخند کوچک و کمی خجالتی روی لبانش ظاهر شد. «یک کم،بله ارباب. اما مهم نیست.»
الساندرو با حرکت سریعی، پتوی کوچکی از صندلی کناری برداشت و به سویش گرفت. «بیا.اینجا هوا همیشه سرده.» آی پتو را گرفت و دور خودش پیچید. گرمای آن واقعاً آرامشبخش بود. اتاق خواب الساندرو بزرگ بود، آی کنار تخت ایستاده بود، انگار که منتظر یک علامت بود. حالتی بین یک مهمان و یک کالای تازه خریداری شده.
الساندرو به او نزدیک شد. حالا که در نور ملایم اتاق بود، الساندرو میتوانست جزئیات بیشتری ببیند: خال کوچک و ظریفی که روی بینی ، اثری از خستگی زیر چشمانش، و نحوهای که انگشتانش بیاختیار در پارچه پتو گره خورده بودند. اینها چیزهایی نبود که در یک کاتالوگ محصول گنجانده شود. «میترسی؟»
آی نگاهی به او انداخت. چشمان کهرباییاش برق میزدند، «نمیدونم،»آرام گفت. «شاید. یک کم. پرورشگاه... اونجا چیزهایی رو یاد میدن. اما بعضی چیزا رو نمیشه یاد داد. باید تجربهشون کرد.» این صادقانهترین پاسخی بود که میتوانست بدهد. او برای این موقعیت آموزش دیده بود، اما خود موقعیت برایش جدید و ناشناخته بود.
وقتن الساندرو دستش را دراز کرد تا صورتش را لمس کند، آی یک نفس سریع و کوتاه کشید پوستش در برابر تماس انگشتان او گرما گرفت. این یک پاسخ فیزیولوژیکی ساده . او به سمت لمس کج شد، این لمس، اولین تماس انسانیِ تقریباً محترمانهای بود که از زمان ترک پرورشگاه تجربه میکرد
سلام بانو
پست روتین پوستی رو ویرایش کردم ناظر عزیز
واقعا واسش زحمت کشیدم میشه چک کنی؟
راستی پستت خداسس
ببخشید بابت تبلیغات اگه دوست داشتی پاک کن
دوست داشتی هم پین
جالب بود و زیبا
ممنون کاپیتان 🫡
قشنگگگ بوددد😭✨🎀🌱
🩷♥
جرا ذهن من برای هوندن این داستان انقد ک. ثیف شد🫥
عالیییئییییییئییییی🛐🛐🛐🛐🛐
چرا انقدر قشنگ😭😭😭😭
ممنونم 🩷
خوشحال ام که دوست داشتید