سفیدی برف، تلاشی بود برای پنهان کردن حقیقتی که مرگ به همراه آورده بود؛ صدای گیتاری که انتظار میرفت دیگر هرگز نواخته نشود و اکوردی که نیمهتمام باقی مانده بود. مافویو گیتار را روی شانهاش جابهجا میکند؛ انگار بارش برف روی شانههای نحیفش سنگینی میکرد. شاید هم این احساس عذاب وجدان ناشی از حادثه بود که شانههایش را خم کرده، لبخندش را محو ساخته و نگاهش را سردتر از هوای اطرافش کرده بود. دنیا برایش ساکت شده بود، اما صدای نوایی همیشگی در وجودش زمزمه میکرد: «لالا لالا لالا لالا…» گیتار را محکمتر در آغوش خویش میکشد و تمام سعیاش را میکند به این امید که صدایی آشنا از آن به گوش برسد؛
چیزی که باری دیگر یادآور یوکی باشد. اما زمختی دستانش کافی نبود؛ تنها نوایی تیز و برنده، نتی خارج از مدار، از گیتار بیرون جهید. با این حال، همین نتِ برنده، رشته خیالش را پاره کرد؛ آغازین صدایی که فردای بدون یوکی را کمی واقعیتر میکرد. آغازی برای اکوردی که قرار است در آینده قلب افراد بسیاری را به لرزه درآورد. دستان خالی شده از دستان پرمهر یوکی – که کمی بزرگتر از دستان او بود و به سبب نواختن گیتار زمخت شده بود – را با چیزی که شاید تنها میراث فیزیکی او باشد، پر میکند. موسیقی او ناتمام مانده، مانند زندگیاش و رویاهایش و احتمالاً تمامی حرفهایی که دلش میخواست روزی خودش آنها را به زبان بیاورد؛ شاید در موقعیتی خاص یا یک امروز و دیروز معمولی دیگر که گذراندیمشان، اما قطعاً هرگز آن حرفها در فردا بیان نخواهد شد، زیرا فردای بعدی بی تو شروع میشود
نفسش را بیرون داد و هوای خارج شده ابری کوچک ساخت که در ثانیهای محو شد. برف زیر پایش فرو رفت و او را کمی در خود بلعید. به گیتار نگاه کرد؛ با احتیاطی که انگار با جسمی حساس سروکار دارد، آن را لمس کرد. دستش از بدنه گرم چوب به سمت سیمهای سردی رفت که چون فولادِ یخزده بودند. نوازشی آرام کشید. آن نُتِ تیز، هرج و مرج درونی مافویو بود که از سیمها تراوش کرده بود و اکنون در سکوت آن بوران، منتظر گوشی بود که بتواند نغمهی تنهاییاش را دریابد. در همان لحظات، در ایستگاه مترویی که بارها با سایهی کسی که دیگر هرگز آنجا نخواهد بود ایستاده بود، مافویو با قدمهایی نامطمئن، گویی که زمین زیر پایش را باور ندارد، وارد واگن متحرک شد. نگاهش را در واگن گرداند و جای خود را یافت. کنار پنجره نشست و سرش را به شیشه سرد تکیه داد. آهسته، زیر لب، ملودی همیشگیاش را زمزمه کرد؛ همان نغمهی دیروز، در میان هیاهوی امروز. در همین هنگام، شخصی که گویی تنها با شنیدن آن زمزمه ساده، فردا را روشنتر میدید، در کنارش جا گرفت. شانههایشان بههم خورد. لمس ناگهانی آن تماس، ریتم نبض آن پسرک را با ملودی او همگام کرد؛ یک ریتم یکدرمیانِ غریب و آشنا. آری، او همان کسی بود که… شاید میشد در کنارش آیندهای مشترک را تصور کرد.
پسرک کمکم نبضش آرام گرفت و آسودگی عمیق سراسر جسمش را فرا گرفت و به روحش رسید. با هر نت آرامی که از دهان مافویو به سوی قلب ناموزونش روانه میشد، احساس آشنایی بیشتری میکرد؛ انگار که تنها در کنار دوستی قدیمی نشسته، نه شخصی که حتی از اسمش نیز آگاهی ندارد. معمایی پیچیده که حال شانهاش را به شانه او تکیه داده؛ معمایی که میخواهد حلش کند، بشناسدش و استدلالهای ذهنش را بررسی کند، اما از طرفی نمیخواهد رشته سکوت را پاره کند. پس شانهاش را کمی نزدیکتر میکند، سرش را آرام بر پنجره تکیه میدهد و میگذارد زمان آزادانه برای خود بگذرد. اما کمکم صدای نوای خداحافظی به گوش میرسید؛ تنها یک ایستگاه تا مقصد باقی مانده بود
پس گیتاری که همیشه بر پشتش حمل میکرد را در دست گرفت و به نرمی صدای امواج دریا و لطافت ابریشم، نتی آرام را به قصد همراهی با معمای کوچک کنارش نواخت. مافویو آرام چشمانش را باز کرد. «خداوندا، چشمانش از عقیق روشنتر بود و از خورشید تیرهتر؛ مانند نارنج، کمی ترش اما طعمدهنده.» و از آن پس بود که زندگی ریتسوکا طعمی جدید را به خود چشید. چشمان مافویو کمی از حالت معمولی گشادتر شده و تبسمی کمرنگ بر لبانش شکفته بود. و بله، به مقصد رسیدهایم؛ به نقطهای که انتظار میرود پایان نگاههای به هم دوخته شده آنها باشد. اما در آن لحظه، انگار هردو میدانستند این پایان راه نبوده؛ هارمونی بدنشان را منقبض کرده و خبر میداد موسیقی جدیدی قرار است در آینده نواخته شود که تنها به دو دست گره خورده آنها احتیاج دارد.
و باز هم وایولتا شاهکار کرده
بانو بی نظیری🛐🛐🛐🛐
ویولتا شاهکار کردی همه رو دیوونه کردی✨👌
شاعر شدم 🤡👍
بهبه گیون
عالییبوددددد ویولتا خانممممم😭🛐
فرصت؟
______
عالی بود عزیزم