●کپیوایده برداری ممنوعه.
ما معمولا برای آنکه جلب توجه نکنیم پیاده تا بازار سیاه میرفتیم. اگر بخواهم انجا را توصیف کنم باید بگویم آنجا محیطی بزرگ است که دور تا دور آن را حصار کشیدهاند و داخل آن پر از مغازههای کوچک و بزرگ است. ما برای ورود به آنجا ابتدا ساوا رمز ورود جدید را به نگهبان گفت و سپس وارد فضای مرموز و رازآلود انجا شدیم. ساوا در حین راه رفتن نگاهی به مغازهها و محصولات جدیدشان میانداخت. در اینجا هر انچه که در خیالم نیز نمیگنجید، وجود داشت! سنگها و اشیاهایی جادویی و خاص. موجوداتی عجیب برای فروش که برخی از کشورهایی دیگر بودند. در میانهمهی اینها چشمم به مغازهای افتاد که پر بود از وسایل رزمی. با حسرت به شمشیرهای آهنین و خاص مینگریستم. "بیا یه شمشیر بگیریم!" "چی؟" "شمشیر میخوای! شوالیهها شمشیر میخوان!"
نگاهم را از شمشیر گرفتم و به مغازهای دیگر دوختم. "شمشیر دارم." "چوبیه!" مکثی کردم و فکری در سرم کاشتم. "من برد○هام بانو! لیاقتمه!" چشمان تیرهام نگاهی پر نفوذ به او انداخت تا واکنشش به این حرف را بسنجم و ببینم که میتوانم به فکر داخل سرم شاخه و برگ بدهم یا نه. او نگاهش را به مغازهای پر از سنگها و صدفهایی جادویی انداخت و مختصر گفت. "شوالیههم هستی" محتاطانه گفتم. "برد○ههم هستم" ناگهانی او رفتارش تهاجمی شد. طوری به من نگاه کرد که گویی جایگاهم را کنارش از دست دادهام! "چی میخوای بگی، رگولوس؟!" با حالتی که سعی کردم طبیعی باشد خود را به مضطرب جلوه دادم و سرم را پایین انداختم. مِن مِن کنان گفتم. "من- اخه بانو ساوا! من که همیشه پابند یه شما خانوادتون هستم پس.. چی میشد اگه قرارداد برد○گی منو باطل میکردید و یه شوالیه باقی میموندم؟!" نگاهی به او انداختم برای سنجش وضعیت و واکنش او ساوا ابروهای بورش در هم گره خورده بود گویی که داشت فکر میکرد.
سپس به سردی حرف زد. اولین بار بود که لحن سردی را برای من به کار میبرد. "بعدا در این باره حرف میزنیم" پس از انکه ساوا چندین وسایل برای خود خریداری کرد به عمارت آنها باز گشتیم. روز بعد در کمال تعجب ساوا با اکراه و اندکی غم پیش چشم خودم قرارداد برد○گیام را باطل کرد و حالا من یک شوالیه مانند بقیه و محافظ او بودم! بسیار از اینکه توانسته بودم به خواستهی خویش لباس واقعیت بپوشانم خشنود بودم. حالا میتوانستم از ان برجکی که متعلق به شوالیهها بود آزادانه استفاده داشته باشم و از همه مهمتر اینکه بتوانم در مقام خود ارتقا پیدا کنم تا جایی که بتوانم حق خودم را از ویل پس بگیرم! چه بسا که بتوانم یکی از شوالیههای نظامی کشور شوم! در همین افکار روزها میگذشت و خیلی زود روز مهمانی و آخر هفته رسید و من فکر نمیکردم زندگیام در این مهمانی بزرگان و اشراف زادگان عوض شود! درحالی که دستی به موهای قهوهای تیره و موج دارم میکشیدم تا اندکی آراسته تر بنظر برسم و لباسهایی زیبا که همانند لباسهای نگهبانان و محافظان عمارت بود، به تن داشتم؛ پشت سر ساوا وارد مهمانی شدم. چقدر شلوغ بود!
پر از اشرافزادگان و بزرگان! میشد اینجا فرصتی برای رشد پیدا کرد؟ باید تیزبین بود! پر از نور بود اینجا و هرکس درحال کاری بود. برخیها مشغول صحبت بودند و برخی دیگر مشغول- چطور بگویم.. . درحالی که ساوا در کنار خانوادهی خودش نشسته بود و با برادرش برونو اهسته صحبت میکرد من یک قدم عقبتر از آنها ایستاده بودم و به دقت همه را نگاه میکردم. چقدر پرنفوذاند! چقدر تباه و سرخوشاند! و چقدر بد که آن سالن مهمانی را از هرگونه محافظ و نگهبان پاک کردند! ناچارا از سالن بیرون رفتم و جلوی در ورودی عمارت ایستادم. در انتهای باغ جمعی از شوالیهها را میدیدم که بشدت میخندیدند و دودی اطرافشان را گرفته. به ناگهان شخصی از پشت به من برخورد کرد گویی که بنظر میرسید مرا هل میدهد. اگر تعادلم را از دست میدادم الان پایین پلهها افتاده بودم. تا خواستم رو به آن فرد لب به اعتراض بگشایم و او را به باد ناسزا بگیرم صدایم در گلو خفه شد.
ان شخص دختری قد کوتاه(نسبت به قد من البته) موهایی بلند و مشکیِ فرفری بود که صورت بسیار سفید و زیبایی داشت. چشمان سبزش به لباسش بود و و داشت لباس سلطنتی و سفیدش را مرتب میکرد در همان حال که مستقیما به من نگاه نمیکرد گرفت. "واقعا متاسفم آقا-" و من نمیشنیدم که او چه میگفت؛ محو در او و هالهی زیبایش شده بودم. او همانند پارسَه پرزرق و برق بود، همانند آریاییان زیبا بود. ایزدا.. چطور میتواند اینگونه باشد؟! (نویسنده:اهنگ قاشقانه پلی کنید😭🫠✨️) وقتی دید پاسخی ندادم سرش را بالا آورد و نگاهم کرد ترهای از موهای فرفری و مشکیاش کنار صورتش افتاد. درحالی که تقریبا سرم را پایین انداخته بودم و همانند تکهای اتش برافروخته شده بودم ارام پاسخ دادم. "مشکلی نیست.." لبخندی بر لبهای صورتیاش نشاند. نه از آن لبخندهای ساوا؛ از آن لبخندهایی که نشان از پاکی میداد!
ناگهان نگاهش را متوجهی پشت سرم کرد و آن شوالیههای سرخوش را دید اخمی کرد و طوری از انها چشم گرداند که گویی انها لیاقت ان چشمهای سبز زیبایش را نداشتند. توجهاش را به من داد. به علت نگاه مستقیم به من اندکی سرم را بالا گرفت. "اونا دوستای شمان؟" درحالی که از شدت برافروختگی و گُرگرفتگی بشدت احساس گرما میکردم و سپاسگزار هوای تاریک شب بودم ارام پاسخ دادم. "دوست که.. نه.. همکار.. تقریبا." ارام خندهای کوتاه و دلنشینی کرد؛ دستش را جلوی دهانش گرفت. کاش در اینجا اینگونه اداب معاشرت را رعایت نمیکرد. "خب.. از اونجایی که شما نمیخواید کنار همکاراتون باشید و من هم از اون مهمونی فراد کردم تا کنار همنوعانم باشم؛ چطوره جایی بریم که این صدای موسیقی نباشه.. واقعا ازاردهندهاست" بله من همین الان متوجهی صدای بلند موسیقی شده بودم، انقدر محو در او بودم که.. همانند کودکی مشتاق و خوشحال ارام گفتم. "البته... میتونیم به باغ پشتی بریم اونجا چیدمانش با این باغ پیشرو متفاوته"
اگه همزمان می نویسی ایده قشنگ دارم ...
همه ی اینا توهم باشه ...
و هنوز توی زیرزمین باشه ...
بیدار بشه از خواب و ببینه ونوس بالاسرشه و داره موهاشو نوازش می کنه ...
اره.. ایدهی قشنگیه شاید استفاده کنم(البته از قبل قرار بود یه جاهایی توهم باشه) ممنون🦋✨
به به دارم کیف میکنم✨
خدایا چرا باید توهم باشه؟😭😭(کامنتارو خوندم)
خوشحالم خوشت اومده:))
🥲😁
منی که همین جوری کامنت هارو میخونم و بیشتر ذوق میکنم
اجازه هست رو رگولوس کرا.ش بزنم 😭
😂✨
بزن راحت باش😂:)
😅😂😍
وای اگه دختره ایرانی باشه 😆🤩😍
عالی بود!
اخ انقدر درگیر زیبایش بود یادش رفت اسمش رو بپرسه البته فکر کنم بی ادبی میشه نه؟ حالا که شوالیه شد نسبت به وقتی که برده بود آزادی بیشتری داره نه؟
اره یادش رفت😂
اره ازادی خیلی خیلی بیشتری داره
دیگه نمی تونم اگه دختره توهم باشه😭🫡
اگه همش توهم باشه چ-
*چقدر اسپویل دارم میکنم
منظورت چیه_💔
نکنه اصلا از زیر زمین بیرون نیومد و همه اینا ساخته و پرداخته ذهنش خود_
نه.. فعلا بیا از پارتهای بعدی لذت ببریم(تا پارت اخر)
یک سوال دیگه بپرسم اخری🫡
چند تا پارت هست داستان؟ خیلی حرف زدم🥲
نه مشکلی نیست:)
راستش دقیق نمیدونم چند پارت میشه چون هنوز درحال نوشتنش هستم(هر لحظه ممکنه پایانش تغییر کنه😀) ولی سعی میکنم زیاد طولانیش نکنم
اه متوجه شدم امیدوارم همون طوری که ازش راضی باشی تمومش کنی✨
وای رگولوس عاشق شد😃😍
ولی مطمئنم اخر این ها بدبخت میشن یا اون دختر می میره یا از هم به زور جدا میشن یا رگولوس مجبور میشه ترکش کنه ...
نه اینطوریام نیست.. ولی خب دختره توهمه دیگه🥲
صبر کن چ_
چه توهمی؟ یعنی چی؟ این بچه که چیزی نخورده
نکنه ده سال توی زیر زمین بودن دیوانه اش کرد ؟ وای💔
هیچ-
*دوباره اسپویل😂🤦🏻♀
یکم دیگه اسپیلت کنی من پخ میشم😭🥲
وای💔 همه اینا توی ذهنم خودش هست؟ اصلا فرار نکرد؟ آخر داستان تازه میگی؟ فکر کنم نباید اصرار میکردم اسپویل کنی😭
ام.. نه.. یکمی فرا تر از این حرفاست-
واقعا دیگه نباید اسپویل کنم😂🤦🏻♀
خیلی خوب باشه تسلیم . منتظر ادامه داستان😃
نگو که این دختره قراره بعد ها زنش بشه😳😳😳
اسپویلللللللللل😳پس بچم خوشبخت میشه
با توهم که نمیشه از* دواج کرد که..
چی؟توهم؟حداقل واضح اسپویل کن برادر
نمیشه پارت اخرو از الان واضح اسپویل کرد که🥲
من دارم داستان داستان پارت آخر رو تو ذهنم مینویسم🤣
باغ پشتى—؟😧
اووووووو میخواد برن باغ پشتی چیکار؟؟_ یعنی چیزه قشنگ بود ادامه بده مشتاق پاذت بعدیم!
هیچی بچههای خوبین اینا-😂
ممنون:)