●کپیوایده برداری؟ نه اصلا کار جالبی نیست
درحالی که در تاریکی شب و در نور ماه ناکامل کنار هم قدم بر میداشتیم، از مسیر سنگفرش شده که مارا به باغ پشتی میرساند پیروی کردیم. انجا واقعا زیبا بود پر بود از گلها و درختان گوناگون. کرمهای شبتاب دسته دسته روی گلها بودند و به ماه برای روشنایی بیشتر یاری میرساندند. در وسط باغ حوضی بسیار بزرگ و عمیق بود که قوهای سفید همیشه اطرافش میچرخیدند. حالا قو ها خداب بودند و ما انقدر جلو رفتیم تا به انها ازاری نرسد. صدای موسیقی اینجا به طور محوی میامد. "وای اینجا خیلی قشنگه!" نگاهی به او انداختم. او شیفتهی این منظره شده بود و من شیفتهی خودِ او شده بودم درحالی که هیچ شناختی از او نداشتم. نمیخواهم امشب تمام شود و فردا همهی اینها طوری بنظر برسد که گویی سراب است! بیمقدمه نگاهی به من کرد. چشمان سبزش بسیار- "این عمارت چهجور جایی هست؟" صدایش رشته افکارم را پاره کرده بود. از سوالش متعجب شدم اما پاسخ را دادم.
"خب.. جای قشنگیه.. همونطور که داری میبینی." ارام سرش را به معنای تایید تکان داد و ان تره موی فرفری و مشکیاش را به پشت گوشش راند. خندهای ریز و دلنشین کرد. "امشب پدرم از آقای راسی اینجارو به همراه تمام شوالیه ها و خدمههایش خرید" سرش را پایین انداخت و از سرخی گونههایش بر روی پوست سفیدش میشد متوجه شد که خجالت کشیده. "اولین دوست من توی این خونه میشی؟" نمیداستم خوشحالیام را ابراز کنم یا نه اما در هرحال نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. با صدا و قلبی پر از خوشحالی گفتم. "البته. راستی.. اسم من رگولوسعه" سرش را دوباره بالا آورد و با چشمان سبزش به من نگاه کرد. "من ورونیکا هستم از خاندان وِنیکاس" ایزدا.. چطور حتی نامش نیز انقدر زیباست؟ نامش، چشمانش، موهایش، قدش و هر آنچه که به او مربوط میشد. و چه عالی که حالا هر روز میتوانم او را ببینم چرا که اینجا از حالا خانهی اوست. خانهی خانوادهی او.
ایا به عنوان یک شوالیه فرصتی برای- نه.. باید روی هدف خودم مترکز باقی بمونم. اما بعد از شکست دادن ویل چی؟ شاید ان زمان که به جایگاهی بهتر رسیدم فرصتی برای- "راستی.. تو اهل کجایی، رگولوس؟" اولین بار بود که نام من بر زبانش جاری میشد و چقدر دوست داشتم که بیشتر تکرارش کند. اما.. چطور میتوانستم بگویم که من شاهزادهی کشور همسایهتان هستم که بخاطر برادرم ویل حبس و نیز فروخته شدم و از اینجا سر در اوردهام! به طور مختصر و کوتاه گویی که یک موضوع بسیار شرمآوری است پاسخ دادم. "اهل کشور همسایه هستم.. همسایهی شمالغربی.." گویی ورونیکا متوجه شده بود که نمیخواهم به این موضوع بپردازم، کوتاه و مهربانانه سر تکان داد و با حرفی کوتاه به این موضوع پایان داد. "اونجا خیلی قشنگه.. چندباری اونجا بودم." پس از انکه موضوع صحبتمان را کُ○شت تا دقایقی بیصدا ایستاده بودیم. در چند ماه آینده شاهد نقل مکان کردن خانوادهی راستی سپس جایگزین شدن ونیکاسها و نیز بهتر و زیباتر شدن روابط بین خودم و ورونیکا بودم.
اسلاید اضافهست متاسفانه
ميگم اسلايسه منتشر شد برو توى اسلايسام ببين
مرسی
ذهنم را از گفت و کو قبلی پا ک کردم انگار هیچ از لک رفتن داستان نمیدو_
منم تقریبا سناریو رو عوض کردم(ایدههای بهتری برای ب*دبخت کردن شخصیتا پیدا کردم)😂🤡
عالیه 👌💔✔
وای باورم نمیشه توی این عمارت کنارش می مونه🫡امیدوارم به هدفش برسه😭
اره توی یه عمارتن فعلا🫠
فعلا😭
اری فعلا
🥲😃😃😆✔
يه عكس از رگولوس دارم خيلى به وايب داستانت ميخوره اسلايسش ميكنم اگه خواستى بردار واسه كاور
ممنون:))
عالی پارتای بعدی سریع بزار
ممنون❤
بعد اینکه نوشتم حتما
مثل همیشه عالی و غیر منتظره بود 🙃
ممنون:)
فرصت
اولین لایک ،اولین کامنت❤