-خب چی سفارش بدیم؟ +چای. -فقط چای؟ +تو این فضا فقط چای. خندید و بلند شد و رفت پیش آقای تقریبا مسنی که کافه سنتیش روح به روح انتقال میداد.. کافهی چوبی با میزهای دونفره، سردرِ کافه نوشته بود"اینجا محل عشق بازی است." گل های سبز و سوزنی که گوشههای کافه رو گرفته بود، باد خنکی که از پنجرهی کوچیکی میومد تو، اما باز هم این فضا گرم بود..
پارچه های سنتی و قدیمی روی میز ها..صندلی های چوبی که بعضی با تکون خوردن مشتری ها صدا میدادن.. آهنگ سنتی که از دل ایران پرواز کرده بود.. چشمامو بستم، بو کشیدم، بوی دارچین و کیک میومد..بوی گلهای بنفشهی پیش آقای کافهچی میومد، بوی گرمی و زندگی میومد.. چشمامو باز کردم، داشت نگاهم میکرد، خندیدم.. گفت:چیرو بو میکشیدی؟ +بوی اینجارو، بوی ایران میده.. بوی زندگی.. خندید و خواست چیزی بگه که دختری با روپوش کافه و موهای بافت و کلاه زمستونیش استکان های کمر باریک و شکر و روی میز گذاشت.. تشکر کردیم و رفت..
مرد جلوی من، لبخند زد، چشماشو بست و لیوان رو توی دستش گرفت، بو کشید.. خندیدم و پرسیدم:چی بو کشیدی؟ -بوی عشق میده این چای.. +چرا؟ -شاید چون تو اینجا نشستی.. +نه شایدم چون گرمی قلب هامون داره عشق رو لمس میکنه.. -امروز چیز جدیدی حس کردی؟ +آره.. یه ذره از شکر روی توی لیوان ریختم و شروع کردم به هم زدن.. -چی؟ اون هم همینکارو کرد و منتظر جواب من بود.. +تورو.. -چرا همیشه اطرافت رو بو میکنی.. +مادربزرگم میگفت..ما اول از بو خوشمون میاد، میگفت آدما وقتی حالشون خوبه بهترین بو هارو حس میکنن، میگفت مادر همیشه بهترین غذارو میپزه ولی تو وقتی حالت خوبه اون غذا بهتر و بیشتر میبویی.. یا همیشه میگفت یه سری آدما بوی خاصی دارن..
-یعنی چی؟ +میگفت آدمای بد، بوی خوبی دارن، چون برای گول زدن ساخته شدن، برای حریص بودن، برای زخم زدن میگفت آدمای خوب، بوی مظلومیت میدن..بوی درد، بوی زخم خوردن و شاید بوی خنده و حال خوب.. -مادربزرگت.... اومد بپرسه چه کاره بوده..خودم جوابش رو دادم.. +مادربزرگم از بوی گل های مختلف عطر میساخت و میفروخت..از بوی یاس، بوی بنفشه، بوی سنبل و رز..حتی همینطوری عاشق پدربزرگم شد..
-چطوری؟ +یه روز..داشت عطر گل رز درست میکرد، و اسم اون عطر رو گذاشت عشق.. همون روز پدربزرگم وارد مغازه میشه، برف شدیدی میبارید و از مادربزرگم خواهش میکنه چند دقیقهای کنار شومینه گرم بشه.. مادربزرگ که مشغول بوده، بوی خاصی رو حس میکنه، بویی که مادربزرگم میگه سرچشمهی عشق اونها شده.. برای پدربزرگم چای میریزه، براش میبره و بالای سرش میایسته، پدربزرگم مرد هیکلی و جوونی بوده، قد بلندی داشته و چشمهای سبز زیبایی رو توی مژههای برفی و مشکیش حبس کرده بوده.. بلاخره مادربزرگ جسارت به خرج میده و از پدربزرگم میپرسه، ببخشید آقا اسم عطرتون چیه؟ پدربزرگ هم جواب میده یه عطرِ فرانسهاست که از بوی شکلات گرفته شده.
مادربزرگ میگفت، چند دقیقهای رو توی چشمای هم قفل شدن، برف و سرما و بوی عطر بهانه بود.. سرنوشت اونهارو برای هم نوشته بود.. بعدم پدربزرگ شروع میکنه به تعریف، تعریف سفر عجیب و زیباش به فرانسه، اونها باهم چای میخورن..چایی دونفره که دنیایه عجیبی رو براشون آغاز میکنه.. دنیایی به نام عشق. -سرنوشت ما عین سرنوشت مادربزرگ و پدربزرگته. +برای همین هم چای سفارش دادم. راست میگفت..تفاوت ما توی یافتن عشق، فقط فرق بین گل و عطر بود.. مادربزرگ و پدربزرگم توی عطر سازی عاشق هم شدن و ما.. توی گل فروشی.. تقریبا دوماه از این ماجرا میگذره،
"-سلام خانم، یه شاخه گل برام تزئین کنید. +سلام شاخه گلتون چی باشه؟ -رز آبی لطفا. +چشم.. داشت توی مغازه قدم میزد و گل هارو تماشا میکرد، انگار خیلی سردش بود پس یه لیوان چای ریختم و صداش زدم +آقا چای براتون ریختم.. توی چشمهاش نگاه نکرده بودم تا وقتی روبهروم ایستاد.. سر بالا گرفتم تا بگم نوشتهای روی شاخه گلش میخواد یا نه.. که چشمام گره خورد تو چشماش. فقط نگاهم کرد
با لکنتی که دچار زیبایی چشمهای مشکیش شده بود پرسیدم: نوش..نوشتهای میخواید؟ -تولد مادرمه، اگر متن خوبی دارید بنویسید.. داشتم روی کارت مینوشتم که گفت:چشمهای زیبایی دارید.. و این شروع ماجرا شد." +یه سوال بپرسم؟ -اوهوم بپرس +وقتی تو چشمام نگاه کردی، چرا ماتت زد؟ -اونموقع نمیدونستم چشمای سبزت به پدربزرگت رفته، وقتی نگاشون کردم توی دلم گفتم پس چشمهای جنگلی مراقب اینهمه گلِ، چشمهایی که شروع قصه من بود. و تو چی؟تو چرا ماتت برده بود؟ +همونجا فهمیدم که نباید یه دریا آبی بود تا غرق کرد، چشمای تو منو غرق کرد، غرقِ تو سیاهیش.
#استعداد از دست های بچه سعدی
(هنوزم برا من بچه سعدییی😂)
عالی😂✨
خیلی قشنگ بوددد حتما نویسندگی رو ادامه بده خیلی توسط استعداد داری🎀✨
ممنون حتما🌚✨
زیبا بوددد
مرسیی🤍✨
عالییی
ممنون🤍