همه جا ساکت بود، با اینکه امروز بزرگترین جشن قصر رو میگرفتن ولی انگار همه غمگین بودن.. غمگین برای شاهدختی که به زور و اجبار شاه تن به ازدواجی داده که از سیاست و حکومت آغاز شده. سر گذاشتم روی تنهی خستهی بید مجنون، منم عین این بید خسته بودم، خسته از دنیایی که به هرچی خواستم نرسیدم..جز اینکه محافظ و مراقب شاهدخت بشم..این تنها کارِ لذت بخشی بود که انجام میدادم
-اینجا نشستی؟! شاهدخت با اون دست شکسته که از رزم با پدرش نتیجه داده بود و اون لباس به رنگِ لیلیوم های صورتی جلوی چشمهام ایستاده بود، فکر میکنم زیباترین شاهدخت رو من داشتم.. +بله بانو، امری هست؟ -میخوام برم توی باغ قدمی بزنم، همراهیم میکنی؟ +حتما.. خنجرِ کوچک حبس شده توی غلاف که از مروارید های سرخ ساخته شده بود رو از روی زمین برداشتم و بانو رو همراهی کردم.
+اتفاقی رخ داده که بانو آشفتهاست؟ -اتفاق؟..اتفاق از این وحشتناک تر که به زور عروس حجلهی مردی بشی که جز خشم و نفرت چیزی ازش ندیدی؟اتفاق از این وحشتناک تر که پدرت، مادرت..خانوادهت تورو بفروشن به سیاست؟ +بانو شما باید خونسرد باشید،مطمئناً این به صلاحه.. -اوه سرباز تمومش کن.. هیچکدوم از این چیزها به صلاحم نیست...تو دیگه اینو نگو سرباز؟ +بله؟ -این کلاه عجیبِ روی صورتت رو بردار، میخوام برای آخرین بار ببینمت.. +آخرین بار بانو؟ -بله آخرین بار +اما من توی قصر جدیدتون هم همراهتون هستم. -شاهزاده به پدرم گفته نیازی به تو نیست سرباز.. +چی؟!
*روز عروسیم بود..عروسی که باید همهچیزم رو از دست میدادم، فقط به خاطر سیاست.. _بانو دستتون دردی نداره؟ طبیب بالای سرم صحبت میکرد و من چیزی نمیشنیدم. _بانو؟! +دردی نداره. _پس شکسته، بعد هم دارویی آغشته به قارچهای جنگلی رو روی دستم بست و اجازه خواست تا خارج بشه.. عروسی که روزِ عروسیش، رنگ به رو نداره، چشمهاش از قرمزی خ، ون، خ، ونین ترِ، و لباسِ سفید براش حکم کفنِ ق، بر رو داره،حالا با دستی شکسته باید گل به دست بگیره...دستی که پدر برای اولین بار روی من بلند کرد، اون شل، اقِ محکومیت برای یک ق، اتل خورد به تن من، خورد به روح من و حالا نتیجه شد شکستگی دست.
کنار پنجرهی اتاق ایستادم که سرباز رو دیدم،سربازی که خسته نبود توی شُک بود.. هیچکس امروز حال خوبی در چهره نداشت جز پدر که به مراد قلبش میرسید.. رفتم پایین، تنهی درختِ بید شده بود پناهی برای سرباز نیمهجون لباس سادهای پوشیدم، و لباس سیاه عزا رو درآوردم، باید برای خوب نشون دادن خودم پیشِ سرباز تلاشی میکردم..تا فکر نکنه غمگینم.. ولی موفقیت آمیز نبود و متوجه آشفتگی من شد، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و همهچیز رو بهش گفتم..حتی اینکه شاهزاده عذرش رو خواسته..
+چی؟! -اوه..ببین من.. +بانو شما بدونِ من میخواید برید از اینجا؟ حس کردم کودکی شکسته با من هم صحبته.. لبخندی زدم و گفتم: سرباز این چیزی نیست که من میخوام، یعنی خیلی وقتِ که من دارم کارهایی رو انجام میدم که موردعلاقم نیست.. +بانو..من ... -منم سرباز، دلتنگت میشم.. میدونستم که همونطور که من دوسش دارم، اون هم من رو دوست داره.. و اولین قطرهی اشک از چشمهام جاری شد که کلاهِ روی سرش رو برداشت و... اون خیلی وقت بود که داشت گریه میکرد، صورتش کامل خیس بود.. این یعنی از اول این مکالمه اون...
+بانو من نمیزارم این اتفاق بیوفته.. -داشتم با خودم فکر میکردم قصر جدید چه شکلیه..ولی هرچی فکر کردم نتیجه شد ق، بر من..اونجا شبیه قفس برای یک پرندهاست که با داشتن کلی آرزو نزاشتن پرواز کنه.. +گفتم نمیزارم این اتفاق بیوفته.. -چه باید کرد؟ +شمارو از اینجا میبرم! -چی؟...
سالها بعد.. _مادربزرگ شما فرار کردید؟ -بله پسرم.. اونروز ما.. +بزار من بگم بانو.. اونروز بانو لباسهای یک سرباز رو پوشید و ما بالشتهایی رو تزئین کردیم که انگار شاهدخت روی تخت خوابیده..و از قصر اومدیم بیرون.. _اونا کِی متوجه شدن؟دنبالتون نیومدن؟ -تا اونها متوجه بشن ما دور شده بودیم، چرا دنبالمون اومدن، چندسالی رو درحال فرار بودیم و جای ساکنی نداشتیم..بعد هم اومدیم توی این روستا.. ×چرا انقد خونتون رو دور درست کردید؟ +دخترم، هرچقدر از آدمها دور باشی زندگی قشنگی داری..
و ما توی خونهی سبز که پر از گلهای لیلیوم صورتی بود و پیچکی بزرگ سقف و نردههای چوبی این خانه را دریده بود، کافهی کوچکی ساختیم.. خانه های کوچک و مهمانانی برای دیدن جنگل اومدند.. و ما شدیم کسب و کاری جنگلی، عشقی جنگلی و روحی که زخم های عمیقش با عشق تسلی پیدا میکرد.
خیلییی قشنگ بود:))
مرسیی🤍
✨الماس به روایت پست:
قلبب🤍✨
💫✨🥺🤍
عالی بودددد✨💕
ممنون🤍✨
کاش تستچی یجوری بود که داستان هامون رو میتونستیم بدون شانسور هم بنویسیم🥀
اره واقعا
قبلا این یچی نوشته بودم که خیلی خوب و هرچی هم سانسور کردم تایید نشد😔💔
آخی عیب نداره
خیلی خوب بود زیبا✨😭💗
تشکر فراوانن
✨
محشررررررر بوددددد💫😍✌✨❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
مرسی قشنگم 🤍✨
یه سوال شهر آخرش رو خودت نوشتی؟
عالی بودد
نتیجه منظورته؟
آره نتیجه رو
نه اون شعری از یک بزرگواری بود
اگه منو دوست داری لطفااااا ادامش بزاررررررر خیلییی خوشم اومددددد💫💖
اخه ادامه نداره دیگه به خوبی و خوشی تموم شد😂😔
خیلی قشنگ بودد
مرسیی
خیییییلی قشنگ بوددد کاش رمانش میکردی و تو چند پارت میزاشتی
اگه رمان میکردم فکر نمیکنم زیاد محبوب میشد
البته راست میگی ممکن بود اینطوری هم بشه