درود بر گل منگولیای خاله محبت! خوبین؟ چه خبر؟🌚✨ صدای منو از دومین پست توی این دسته میشنوین، امیدوارم که خوشتون بیاد💆🏻♀️ *کاملاً یهویی و دلی نوشتمش😭😂*
امروز فکرم درگیر است. درگیر این سؤال که:«اگر روزی ناگهان یک غول چراغ جادو پیدا کنم، بعد از پول و ثروت، چه آرزویی میکنم؟»
اولش فکر کردم که شاید بخواهم برگردم بهگذشته؛ اما بعدش هرچه تلاش کردم، زمانی را بهخاطر نیاوردم که اگر روزی چشم باز کنم و ببینم در آن بیدار شدهام، ذوقزده شوم. نه دوران کودکی، نه آنموقعی که اینترنتها هنوز بینالمللی بود و نه حتی چندماه پیش. همیشه هزاران دلیل برای ناراحت بودن داشتم. حتی وقتی که یک دختربچهٔ خندان و شاد بودم. یکی دوسال اخیر که اصلاً. فکر کردن بهآن هم میتواند مرا ساعتها بهگریه بیندازد، چه برسد بهآنکه بخواهم راستراست در چشمان غول چراغ جادو نگاه کنم و بگویم:«آرزو میکنم برگردم بهدوسال پیش.»
کل روز را داشتم به آخرینباری که "واقعاً" خوشحال بودم فکر میکردم. وقتی که اگر همانلحظه جانم را بهجانآفرین تسلیم میکردم، از نظر خودم بهعنوان خوشبختترین آدم جهان مـ..ـرده بودم. باید آسان میبود؛ چون من که سنی ندارم. حتماً گذشتههای نزدیک بود... نبود. در پس خاطراتم آنلحظه را پیدا نکردم. لحظهای را پیدا نکردم که بدون فکر و خیال اضافی، آسوده بخندم و شبش آسوده بخوابم. تمام چیزهایی که فکر میکردم خوشحالم میکنند، فقط وسیله بودند. وسیلههایی برای بهتعویق انداختن افکار منفیام. شاید بهخاطر همین هم هست که خیلی از چیزها ناگهان میشوند "موردعلاقه"ی ما. چون موفق شدهاند برای مدتهای طولانی، ما را از شر خودمان خلاص کنند. سریال موردعلاقه، کتاب موردعلاقه شخصیت موردعلاقه، شغل موردعلاقه، حتی درس موردعلاقه. پس من هیچوقت خودم را خوشبخت ندیدهام. حتی آنموقعهایی که بعد از تمام شدن سریالم، با لبخند زمزمه میکردم:«ایکاش میشد یکبار دیگر برای اولینبار این سریال را ببینم.»
حالا که فکرش را میکنم، آن "ایکاش"ها، گرچه از ته دلم بودهاند، اما خواستهی واقعی من نبودند. فقط چیزی غیرممکن بودند که بهخاطر همین غیرممکن بودنشان، آنها را با تکتک سلولهای بدنم میخواستم. خلاصه که سرتان را درد نیاورم، عاقبت بهاین نتیجه رسیدم که من اگر میخواهم طعم خوشبختی را بچشم، باید یکبار دیگر متولد شوم، بهعنوان شخصی دیگر، در زمانی دیگر. برای مثال، شاید دوست داشته باشم در زمانی بهدنیا بیایم که جنگلهای هیرکانی هنوز پابرجا بود، برفهای کوه دماوند یکبار تا مرز کاملاً آب شدن نرفته بودند، دریاچهی ارومیه خشک نشده بود و هزاران "و"ی دیگر.
فکر میکنم تازه متوجه شدهام معنای خوشبختی، از نظر من چیست. من فقط آبادانی کشورم را میخواهم. خوشحالی هموطنانم را میخواهم. نه خارجی بودن، نه شخص خاصی بودن و نه هیچچیز دیگر. من فقط میخواهم وطنم تا ابد سالم و آباد بماند، همین.
جسی و والتر داخل پوستر را لیث💆🏼
کاملا موافقم☝🏻
زیبایی عمیق و دلچسب بود، واقعا عالی
وای نظر لطفته😭✨
دوسش داشتممم
باعث افتخارههه
@محبت!(📴 ور)
آرهباباا
______
نیستم خب🗿
@محبت!(📴 ور)
کاتبای به هرحال😂
______
د
پستت به اندازه خوبی کاوه بود🛐🛐
ایجاننن😭☝🏻
@محبت!(📴 ور)
از نظر توئم آرشام خیلی «عیووو»ئه😂😭 کاتبای👎🏻
______
کاتبای💔💔
البته نیستمااااا
آرهباباا
@محبت!(📴 ور)
از نظر توئم آرشام خیلی «عیووو»ئه😂😭 کاتبای👎🏻
______
(این کامنت حذف میشه)محض اطلاع اس من رو به این که رو آرشام کراشم میشناخت🙏🏻
کاتبای به هرحال😂
@محبت!(📴 ور)
یعنی تا این حد بد بود و عیووو بود؟😭
______
گفتم که بستگی به درک خودت از این جمله داره🤷🏻♀به این فکر کن اینو من گفتم یعنی منشورم درک خودم از این جمله بود و تو باید درکمو بدونی 🤷🏻♀(از دستفروش نگیرید مثل من میشید
از نظر توئم آرشام خیلی «عیووو»ئه😂😭 کاتبای👎🏻