به سومین پارت آباد کردن دستهی انیمیشن خوش اومدید گل منگولیای خاله🤓✨ پ.ن: این واسه فصل دوم زوتوپیاست☝🏻
مسافران محترم به اتاق فکر³ خوش آمدید. با ورود به این اتاق، قصهها دستان شما را میگیرند و هر یک، داستان خود را برایتان تعریف میکنند. شما را از دنیای کسلکنندهی روزمرهی خود جدا میکنند و درسهایی که گرفتهاند را با شما نیز به اشتراک میگذارند! 🦊: توجه داشته باشید که این، یک پست معرفی نیست و حاوی اسپویلهای ریز و درشتی از سیر داستان است.
یه ماموریت بود. به خداوندی خدا فقط یه ماموریت طبیعی که باید یه مجـ..ــرم ساده دل و مهربون رو که انگار اشتباهی افتاده توی خلـ..ـاف دستگیر کنن. ولی از اونجایی که جودی هاپس و نیک وایلد عزیز ما استاد در نظر گرفتن کار درست و دقیقاً برعکس اون کار درست رو انجام دادن هستن، با اینکه رئیس پلیس دستور مستقیم داده بود که اینا فقط نظارهگر باشن، با یه نقشهی نه چندان دلقکانه(🤡) وارد موقعیت میشن: به عنوان والدین یه نوزاد! نوزاد کیه؟ همون بنده خدایی که توی فصل اول با نیک بستنی درست میکردن!(🤓) در نهایت هم بر اثر مدیریت فوق العااادهی عملیات، توی تعقیب و گریز کل زوتوپیا عملا بههم میریزه. ناگفته نماند که یه حیوون طفلکی هم توی بوق(🎺) گیر میکنه!(بخندی سرت میاد☝🏻)
اون ماموریت اونقدرها هم بد نبود. درسته، از اونقدر بدتر بود! چون جودی هاپس عزیز ما که نصف مغزش رو جملهی «من باید اینو کشف کنم حتی اگه نباید کشفش کنم» تشکیل داده، توی ماشین مجـ..ـرم چشمش میخوره به یه پوست مار. درحالی که سالیان درازه که هیییچ خزندهای حتی پاش رو هم توی زوتوپیا نذاشته.(به قول یه بنده خدایی: خب شاید چون پا نداره🤓☝🏻) جودی هم اینو به رئیس پلیس میگه. رئیس پلیس فحـ..ــش نمیده. بی ادبی نمیکنه. فقط عملا عزت نفس جودی و نیک رو میفرسته مرخصی اجباری. حرف جودی رو باور نمیکنه و این دوتا رو مجبور میکنه برن به جهنـ..ـمی که خدا تضمینش رو داده: جلسات حل اختلاف با همکار! اونجا انسان... ببخشید، حیوانات خیلی نرمالن. خیییلی. مثلا همکار یه فیل، یه موشه!(💆🏻♀️) پ.ن: فیلها عین 🐶 از موشها میترسن. چون ممکنه برن تو خرتومشون و... خفـ..ـه بشن!
جودی متوجه میشه که اون خزنده دنبال کتاب/دفترچهی شهر زوتوپیاست که حق ساختش تعلق گرفته به یه خانوادهی گربهسانان. و از اونجایی که نیک و جودی فکر میکنن اگه یه نصفه روز خرابکاری نکنن جان به جان آفرین تسلیم خواهند کرد، جودی با یه نقشهی جدید میاد: بریم از دفترچه/کتاب در برابر اون موجود پلید محافظت کنیم! و نقشههه عملا اینطوریه که انگار جودی داره میگه:«نه تنها عقل ندارم، بلکه فکر هم ندارم!»(💆🏻♀️) بعدش هم که نیک رو میبره، لباس پلوخوریهاشون رو میپوشن و به عنوان مهمون وارد مراسم میشن. چون جودی خیلی حقیقت رو گفته بود که:«نیاز نیست وارد بشیم، از بیرون حواسمون هست»! اونجا هم درست وقتی که پابرت، یکی از اعضای خانوادهای که شهر زوتوپیا رو ساختن(خ.م: فعععکککک نکنممم🦖) داشت به جودی میگفت:«ام... پا... پا بده! نه یعنی پابرت هستم!»(🤓☝🏻) نیک درحالی که داشت از حسادت از دو جهت نامساوی تحت فشار قرار میگرفت، یه خزنده بالای لوستر توی مراسم دید! سورپرایز!(🦊)
گری(Our little snake🤓) میاد دفترچه رو به همراه اون گربههه میدزده. جودی و نیک هم تعقیبش میکنن و درست وقتی که جودی دستاشو میبره بالا و به مار میگه:«هی... نیاز نیست بهش آسیب برسونی!» ماره فقط خیلی مظلوم میگه:«آسیب برسونم؟ نه... ما مارها بد نیستیم... اونا هستن.» و با چشم به گربه اشاره میکنه. جودی خواست بپرسه:«What are you saying bro؟!!» که همون لحظه تق! نیک به روش راپونزل(😂) یه ماهیتابه میزنه تو سر گری ماره! این وسط اتفاقی نیش گری میره توی سر رئیس پلیس. جودی میاد نیش رو در بیاره که همون لحظه از شانس عااالیش باقی پلیسها میرسن و به نیک و جودی انگ همکاری کردن با مار برای کشــ...ـتن رئیس پلیس رو میزنن! عقل سلیم هم میگه که باید الان اینا فرار کنن. خوشبختانه عقل سلیم یکجا به کمک این دوتا اومد و ازش واقعا استفاده کردن!(🦦)
"اگه بخوای یه چیزی رو درمورد یه خزنده بدونی، بهتره از یه خزنده درموردش بپرسی!" نیک و جودی به کمک یه یوتیوبر(سنجاب دریایی بود فکر کنم🤓) میرن خارج از شهر، جایی که خزندهها به همراه خانوادههاشون اونجا زندگی میکنن. چون شهر زوتوپیا سالهاست که اونا رو رونده! جودی و نیک هم از یه آفتاب پرست درمورد کتاب میپرسن و آفتاب پرسته فقط میگه:«راز احتمالاً توی جلدشه. وگرنه هیچکس بیکار نیست که بیاد یه جلد فلزی برای یه کتاب بسازه!» ناگفته نماند که پلیس این وسط اینا رو دوباره پیدا میکنه، دوباره فرار میکنن، به گری ماره میرسن، گری ماره فرار میکنه، دنبالش میکنن، و... نیک و جودی دوباره دعـ..ــواشون میشه! سر اینکه مجبورن از یه کوه برن بالا برای پیدا کردن یه سرنخ که روی یه کبریت بوده. (خ.م: کبریتی که توی کیف گری بوده☝🏻) بعدشم اون خودکار هویجی که صداها رو ضبط میکنه از اون ارتفاع میفته پایین و بــوم! دوباره دعـ..ــوا شد! اگه سر یه کیلو مربا بود منطقی تر بود خدایی!(🦖)
اگه بخوام خیلی مختصر و مفید بهتون بگم که چی میشه و جزئیات جذاب انیمیشن رو لو ندم، بهتره بگم که: توی جلد فلزی کتاب یه بخشی بوده که الان حذف شده ولی روی خود جلد حک شده بوده و فقط یه مار بر اثر گرمای آتـ..ـش میتونسته اون رو ببینه: محل زندگی مارها! یعنی بابای پابرت سند شهر زوتوپیا رو به نام خودش زده بوده درحالی که بابای گری در اصل شهر رو ساخته بوده تا همه در کنار همدیگه با آرامش زندگیشون رو بکنن. قضیهی نیش مار به یه لاکپشت هم پاپوش بوده و هیچ ماری هیچکسی رو نیش نزده. در نهایت هم لو میره که همهچیز ساختهی دست نداشتهی یه ماره(🤓) و گربهسانان دستـ..ـگیر میشن. جودی و نیک هم دوباره قهرمانهای شهر میشن که نه تنها پستانداران رو نجات دادن، بلکه خزندهها رو هم برگردوندن به خونهشون، نه یه جایی خارج از شهر!(😭)
🎬 زوتوپیا ۲، دارای مهر تایید خاله محبتی⭐ به نظر من این تنها انیمیشنی بود که دوش به پای یکش میرسید که هیـچ، کم مونده بود ازش رد هم بشه! ویژگیهای کاراکترها رو سر جاشون نگه داشته بود و با وجود پیشرفت شخصیتی هرکدوم از کاراکترها، بازم ویژگیای که جودی رو جودی میکرد و نیک رو نیک، دست نخورده باقی مونده بود. جودی هنوز کنجکاو و تشنهی نجات دادن، نیک هنوز رفتار رومخ و پوزخند همیشگی!(🤓) + دوبله سورن>>> خ.م: اگر ندیدی همین حالا سرچ کن و ببین. چون به دلیل جزئیات واقعاً بالا، نصف بیشتر جزئیات و حتی بخشی از سیر داستان اصلا گفته نشدن. چون اگه میگفتم احتمالا تا وقتی که دندونتون همرنگ موهاتون سفید بشه داشتید هنوز پست رو میخوندید🤓☝🏻
بهبه خسته نباشی!
عالی بود مثل همیشهه💞😭
نظر لطفتههه
قیشنگ بود
تو قیشنگییی
عه ممنونن
بوس بت
ماااچ
به خودتت
به به بازم پست جدید💕😝
آفکوووورس🤓☝🏻
عالی بود😭🎀✨🌸
عاشق زوتوپیا هستممم🎀🎀✨✨
نظر لطفتهخه