درود بر گل منگولیای خاله! چطورین عزیزای دلم؟🌚✨
🗣️: خب قبل از شروع بگم که: ۱. من خیلی بیش از حد خجالت میکشیدم که نوشتههامو که معمولاً فقط برای دوستم میفرستم رو بهاشتراک بذارم😂💆🏻♀️ ۲. اگر ایرادی داره، اول از همه که خوشحال میشم بشنوم چیه و دوم، دلیلش اینه که من بیشتر مواقع، یعنی کل مدتی که نویسندگی رو شروع کردم، عادت داشتم رمانهای خیـــلی طولانی و با ژانر معمایی بنویسم و بخاطر همون یهخرده خیلی توی اینجور نوشتهها تازهواردم😂🐥 ۳. و این نوشته صرفاً یهچیز ذهنیه برای اینکه منظور "هرچیز به وقتش خوبه" رو برسونه و اصلاً برای خودم اتفاق نیفتاده. ۴. و امیدوارم خوشتون بیاد عزیزای دلم😭✨
امروز که داشتم از محلهٔ قدیمیمان رد میشدم، چشمم بهآن مغازهی خاک گرفتهٔ ته کوچه افتاد که همه بیتوجه بهآن، از کنارش میگذشتند. پشت ویترین خاکآلود مغازه که ایستادم، تمام خاطراتم جلوی چشمانم شروع بهرژه رفتن کردند. بچهتر که بودم، همیشه جلوی آن مغازه میایستادم و گریهکنان عروسک پشت ویترین را میخواستم. مادرم هم همیشه دستم را محکمتر میگرفت و بهراه رفتنش ادامه میداد. آنموقعها برای داشتن آن عروسک زیادی کوچک بودم؟ مگر عروسک هم بهسن و سال ربط دارد؟ هرچه که هست، مادرم همیشه سنم را بهانه میکرد و سعی میکرد با یک بستنی فکر عروسک را از ذهنم بیندازد. اولینبار موفق نشد، دومینبار و سومینبار هم همینطور. اما روزها و سالها که گذشت، کمکم اینکارش جواب داد. دیگر موقع رد شدن از آن مغازه، بهویترینش حتی نیمنگاهی هم نمیانداختم. سرم را پایین میانداختم و رد میشدم و بارها همینکار را تکرار میکردم.
تولد هشت سالگیام بود. کل خانه را با بادکنکهای رنگ و برنگ تزئین کرده بودند و کلی هم میهمان دعوت کرده بودند. مطمئنم تمام آن تزئینات زیبا و چشمنواز، فقط بهخاطر آبروداری جلوی میهمانهایمان بود که قسم میخورم خودشان را بهزور در خانهی کوچک ما جای داده بودند. تمام هدیهها را باز کردم. هرچیزی پیدا میشد، بهغیر از چیزی که برای یک کودک هشت ساله مناسب و جالب باشد. پارچ، لیوان... لاستیک ماشین. تا اینکه به هدیهی مادرم رسیدم. بازش که کردم، همان عروسکی بود که همیشه میخواستمش و خودم را برایش بهدر و دیوار میزدم. با همان موهای طلایی بلند، چشمان سبز و مژههایی که آنقدر تمیز رویشان کار شده بود که گویی واقعی بودند. دستان کوچکم را بهآرامی روی لباس پفدار عروسک کشیدم و بعد، مثل باقی کادوهای بهدرد نخور، آن را گوشهای روی میز رها کردم.
بالأخره آن عروسک را داشتم، برای خود خودم. اما مسئله این بود که دیگر با دیدنش چشمانم از ذوق برق نمیزد. دیگر نمیخواستم هرجا که میروم آن را در آغوش بگیرم. مادرم با سردرگمی بهمن خیره مانده بود. نکند انتظار داشت بعد از سه سال، برای داشتن عروسکی که "آنموقع" میخواستمش از ذوق بالا و پایین بپرم؟ خوب دیر دستبهکار شده بود. من کلی تولد دیگر هم داشتم. تولد شش سالگیام_که هنوز با حسرت بهویترین آن مغازه نگاه میکردم_ حتی تولد هفت سالگیام. کلی وقت داشت. چه شد که ناگهان تصمیم گرفت دخترش را با سه سال معطلی بهمراد دلش برساند؟ آن عروسک احمـ..ـقانهترین هدیهی تولدم بود. حتی احمـ..ـقانهتر از لاستیک ماشینی که برای ما قابل استفاده نبود؛ چون ما اصلاً ماشین نداشتیم.
از آن پس، عروسک در گوشهی اتاقم مانده بود و حتی بهخودم زحمت نمیدادم که حرکتش دهم. سرم در درس و مشقهایم بود، همانطور که پدر و مادرم با داد و فریاد این را از من خواسته بودند. حالا که بزرگتر شدهام، تفریح برایم بیمعنا شده. تهته خوشگذراندن من، خوردن بستنی است. همانکاری که مادرم مرا بهآن عادت داده بود. نفس عمیقی کشیدم و کتاب در دستم را دوباره باز کردم. درست است که آن فقط یک عروسک بود؛ اما تأثیری که روی من گذاشت، در "فقط"ها خلاصه نمیشود.
اصل مطلب این است که تا وقتی ذوق یکچیزی را داری، باید بهآن دست پیدا کنی. بعداً دیگر بهدردت نمیخورد که داشته باشیاش.
فرصتتت😝
عالیبود آبجی من سه سال تلاش کنم هم نمیتونم مثل تو بنویسممم
چطور ممکنه انقدر عالی باشی؟😭😭
خیلی قشنگ بود😭🌷
چشمات قشنگ میبینهه
چطوری جدی من اصلا نمیتونم به قشنگی تو بنویسم
آر یو نویسنده ؟
شکست نفسی نکن بانو😭☝🏻
#خاله_نویسنده
خاله ای که نویسنده است😂☝🏻
واو
وای بینظیر بود:))))
لطف داری شماا
خیلی قشنگ بود🥲🛐
مثل تووو
🎀🥹
خیلی قشنگ بودددددد
چشمات قشنگ میبینه😭
برکینگ بد توی پوستر چه میکرد؟😭
کسایی که منو بشناسن میدونن، من هر سریالی میبینم همه جا یه اثر ازش دیده میشه😂
واقعا😭✨