مهرشاد با مشت روی میز کوبید. مهرشاد:یعنی چی ماماناشونو پیدا کردن؟مگه تو مراقب نبودی احمدی؟ نگار کیه؟ خب به من چه خواهر زنت اونا رو داده تحویل ماماناشون.تو میری اونا رو پیدا میکنی و تحویل من میدی.
گوشی را قطع کرد.کمی سرش را ماساژ داد.امروز سخنرانی داشت و باید با نشاط با مردم صحبت میکرد. اما خبر رسیدن بچه های برادرش به مادراشون،اعصابش را خرد کرده بود. شنل اش را پوشید و تاج را بر سر گذاشت.به طرف بالکن رفت، در را باز کرد و شروع به سخنرانی کرد. مردم با دقت به حرف های او گوش میکردند.
بعد از سخنرانی،به اتاقش باز گشت.ایستادن در بالکن پایش را اذیت کرده بود. مشاور به داخل اتاق آمد. مشاور:سرورم،وسایل مهمانی آماده است.شب،به لطف شما،مردم میتوانند خیلی خوب خوش بگذرانند. مهرشاد:امیدوارم زن مناسبی پیدا شود.
(شب) مهرشاد بین زنان چرخید تا فرد مناسبی را برای ازدواج پیدا کند.یک زن،توجه اش را جلب کرد. مهرشاد:سلام خانم. زن برگشت. زن:س.س.سلام پادشاه. مهرشاد:میشه بیشتر آشنا بشیم؟ زن:حتما!
(فردا صبح) مهرشاد:مهشید،خوشحالم که ۱ ساعت پیش عقد کرده ایم. مهشید:منم.فکر نمیکردم زن تو شم عزیزم.ولی فکر نمیکنی برای نامزدی خیلی زود بود؟ مهرشاد:نه.من پادشاهم و حرفم همیشه درسته.فردا مراسم تاج گذاری رو برگزار میکنم تا همه بفهمن که تو ملکه ی زندگی منی مهشید جان. مهشید:حالا قهوه ات رو بخورسرد میشه ها!
مانلی:مهتاب جان،چقدر یونیفرم مدرسه ات بهت میاد. مهتاب:مرسی مامانی.مامان،آقایی که مارو دزدیده بود گفت از شما بپرسم که اون کیه.اون کیه؟ مانلی سکوت کرد. مهتاب:چی شد مامان؟ مانلی:هیچی......اون یه دزده همین. (۳ سال بعد) مهتاب:آفتاب،به نظرت پادشاه ما رو میبینه؟ آفتاب:آره. پادشاه،با ملکه مهشید،وارد شد. آفتاب چیزی آشنا در چشمان او دید. آفتاب:مهتاب،چشمان او آشنا نیست؟ مهتاب: آره،انگار قبلا با او ملاقات کرده ایم.
ملکه مهشید وارد اتاق پادشاه شد. ملکه:مهرشاد.مهرشاد. پادشاه برگشت.نقابی روی صورتش بود. ملکه:همون نقاب،همون لباس،تو آقای نقابی.قا.تل معروف کشور!تو چطور تونستی مردم کشور ات را به قتل برسانی؟ مهرشاد:نباید این را میفهمیدی. تفن.گش را در آورد. مهرشاد:تو باید بمی.ری تا راز من در امان بماند. ملکه:نه این کارو نکن مهرشاد! پادشاه شل.یک کرد. خ.ون در همه جا پخش شد. مهرشاد:خداحافظ مهشید گلم.
مهتاب:مادر،ما تا حالا پادشاه رو دیده ایم؟ مانلی:نه عزیزم. آفتاب:پس خاله،چرا چشمان او آنقدر آشنا بود؟ هانا:چون....حتما عکسش را در کتاب درستون دیدید دخترا. مهتاب:نه.....این طوری نیست. ___________________________ مشاور:متاسفم که همسر شما به قتل رسیدند. پادشاه نگاهی به پسر ۲ ساله اش کرد. مهرشاد:هی.....حالا پسرم،مهرزاد، باید بدون مادر بزرگ شود. مشاور:نمیخواهید دوباره زن بگیرید؟ پادشاه نگاهی تند به مشاور کرد. مهرشاد:نه.تا من جانشین دارم،چه نیازی به ملکه هست؟
مشاور از اتاق بیرون رفت. مهرشاد پشت میز نشست. پیامی آرامش اتاق را بهم زد.یک فیلم بود،از شماره ای ناشناس. فیلم را باز کرد.صحنه ای بود از او و مهشید موقع قتل.وقتی ماسکش را در فیلم اورد،چهره اش نمایان شد.اگر این فیلم انتشار میشد،آبرویش میرفت. پیامک دیگری ارسال شد. 《میخواهی این را منتشر کنم؟》
میگممممم منطقیه انتشار مجددو زدم ولی هنوز نیومده رو صفحه اصلی؟
تا حالا نزدم
۶
۵
۴
۳
۲
۱
حمایت
همشو اسپویل کردی واسم🤣🤣😭
دیگه دیگه.....🤣😅👌🏻👌🏻
عالییییییییییپیمسک