(۲ ماه بعد) آفتاب گرم اخرین روز بهار، دختر ها را بیدار کرد. آفتاب:آه..پاشو مهتاب.وقت کاره. مهتاب:میدونم. هر دو شروع به کار کردند. توی این ۲ ماه،بچه ها خیلی لاغر و ضعیف شده بودند. اما دو دختر ۶ ساله،چقدر میتوانند کار کند؟چه گناهی کردند که توسط عموشان،به یک ندامتگاه سپرده شوند؟ مهتاب توی این ۲ ماه،بار ها از خانواده احمدی کتک خورد،چون آفتاب را دوست داشت.چون نمیخواست او اذیت شود. بارها به خودش گفته بود:اون فقط یک دوست است. اما قلبش این را نمیگفت.
آفتاب، بار ها مهتاب را توی اتاق حبس کرده بود تا او بتواند استراحت کند. بارها کار های او را انجام داده بود.چون مهتاب را دوست داشت. بارها تنبیه شده بود.چون سرکار از شدت خستگی خوابش برده بود. آقای احمدی به داخل اتاق امد:شما دوتا،یک داوطلب دارید. دختر ها همدیگر را نگاه کردند. مهتاب:ما خانواده داریم. آقای احمدی،مهتاب را زد:همینی که من گفتم. دختر ها به دفتر رفتند.یک خانم آنجا بود. خانم:خودشه.من همین ها رو میخوام. خانم احمدی:عالی.کار های اداری رو که انجام دادید،پس اینا رو ببرید.روز خوش.
مانلی:هانا،به نظرت حال دخترا خوبه؟ هانا:آره....باید باشه. مانلی و هانا،توی این ۲ ماه،خیلی پیر شده بودند. آنها،رابطه ای دوستانه پیدا کرده بودند. هانا،بار ها خواست از کار توی مدرسه،انصراف دهد.اما مانلی به او اجازه نداد. هانا:مانلی،اون شب رو یادته؟ مانلی:آره...... (۴ سال پیش) هانا:زنک،بفهم،مهرداد منو بیشتر از تو دوست داره. مانلی:نه،تو بفهم،مهرداد منو بیشتر از تو دوست داره. مهرداد با ساک، از راه می رسد. مهرداد:بس کنید!من از این خونه میرم. و از خانه رفت.
هانا:ای کاش دعوا نمیکردیم... مانلی:اون روز،والدینش ترور شده بودند.او قرار بود پادشاه شود. او تحت فشار بود. هانا:حالا،مهرشاد پادشاه است.اما نمیدانم چرا هنوز به قتل هایش با لقب آقای نقاب ادامه میدهند. مانلی:مهرشاد هیچ وقت عوض نمیشود. ___________________________ خانم:اینجا خونه جدید شماست دخترا. مهتاب:پوفففففف.صدبار گفتم.ما خانواده داریم. خانم:برام مهم نیست.اسم من نگاره و من مادر شمام. آفتاب:تو مادر ما نیستی. نگار:باشه......باشه.فقط من رو نگار خانم صدا کنید.
(۳ ماه بعد) نگار:خب دخترا.به پارک رسیدیم. مهتاب:مرسی مامان.آفتاب بیا بریم تاب بازی! نگار به سمت یک نیمکت رفت و روی آن نشست. مانلی:هانا.یک نمیکت خالی. هانا:سلام خانم.میشه اینجا بنشینیم؟ نگار:حتما. مانلی و هانا روی نیمکت نشستند. نگار:شما بچه دارید؟ مانلی:داشتیم. نگار:مردن؟ هانا:نه.دزدیده شدن.
نگار:وای چه بد. مهتاب:مامان نگار.......مامان؟! آفتاب:مهتاب چی ش....مامان؟! هانا:آفتاب جانم! مانلی:مهتاب! مادر،دخترش را در آغوش گرفت. نگار:دخترا،اینا مادر شمان؟ دختر ها:بله. نگار:خب.......یکم سخته.اما براتون خوشحالم.قول میدید بهم تند تند سر بزنید؟ دخترها:قول میدیم. مانلی:صبر کن ببینم...تو بچمونو دزدیدی؟ نگار:نه نه نه.من دختراتون رو توی ندامتگاه خواهر بزرگم پیدا کردم. هانا:چطوری از اونجا سردر اوردن؟
نگار:شوهر خواهرم میگفت یه آقایی که نقاب داشت،اونا رو آورده. هانا به مانلی نگاه کرد. مانلی:بچه ها برید بازی کنید. مهتاب:باشه مامی. هانا:ببین،اون پادشاهه.اون عموی دختراس. نگار:پادشاه!؟ مانلی:آره.ولی کسی نمیدونه که اون قاتله.و اینکه شوهر من و هانا یکیه. نگار:میخواید کمکتون کنم؟ هانا:آره.
جایزه تحویل داده شد
پشمامممم عالییییبیییممیسگپسکس
🌸🌸🌺🌺🌷🌷
چالش ؟
وای نمیدونم فقط حس میکنم نگار کمک میکنه😭
عالیی بودد خسته نباشیی 🛐✨😭🎀
میشه لطفا پستی که پین کردم رو حمایت کنیی ؟
لطفا پست کایلا جان حمایت شه