مانلی به هتل رسید.به طرف میز پذیرش رفت. مانلی:سلام آقا.کسی با یک بچه به شکل ماه اینجا نیومده؟ پذیرش:بله.اما حدود ۱ ساعت پیش از اینجا رفتن. مانلی:رفتن؟کجا؟ هانا:سلام. یه مرد با یک بچه به شکل آفتاب به اینجا نیومده؟ مانلی به سمت هانا برگشت:بازم تو؟همسرم رو ازم گرفتی.حالا هم اومدی خودم رو بکشی؟ هانا:من اونو نکشتم.بعدشم،مهرداد همسر منم بود. مانلی:اومدی نمک به زخمم بپاشی؟ هانا:نه.تو اومدی به زخمم نمک بپاشی. مانلی:بچه ام رو دزدیدن. هانا:مثل من! مانلی روی مبلی نشست:من فکر کردم تو اونو دزدیدی! هانا هم کنار او نشست:منم فکر کردم تو اونو دزدیدی!فکر کنم هر دو یک هدف داریم و راهی جز همکاری نداریم.
آقای نقاب بچه ها را به یک ندامتگاه برد. آقای نقاب:بچه های خوبی باشید. مهتاب فریاد زد:تو کی هستی؟با من چیکار داری؟ آقای نقاب با خنده:من؟اگه والدینتونو دیدید ازشون بپرسید.آخ یادم رفته بود باباتون ممممممممممرررررررررررددددددددههههههههههه هاهاها! آفتاب:خفه شو. آقای نقاب اهمیت نداد:خب آقای احمدی اینا رو به شما میسپارم.امیدوارم خوش نگذره. سوار ماشینش شد و رفت. آقای احمدی بچه ها را به داخل برد. آقای احمدی:شما حتما بچه های وحشتناکی بودید که به اینجا فرستاده شدید.برید به اتاقتون و لباسی که آنجاست رو بپوشید.
دختر ها به اتاق رفتند.لباس،پیراهنی قهوه ای بود،با لچکی مشکی و کفشی تنگ بود.آن را پوشیدند. آفتاب:این خیلی زشته. مهتاب اعتراضی نکرد.چون نگاهش روی یک برگه روی دیوار قفل شده بود. روی برگه نوشته شده بود: دخترای خوب،اعتراض نمیکنند. دخترای خوب،بی احترامی نمیکنند. دخترای خوب،ناشکری نمیکنند. دخترای خوب،(هزار چرت و پرت دیگه)نمیکنند. مهتاب فریادش به هوا رفت.افتاب سعی کرد او را آرام کند. خانم احمدی به داخل اتاق آمد:وقت شام است.
موقع شام،همه ی بچه ها به صف شدند.خانم و آقای احمدی،به بچه ها چشم بند زدند. مهتاب زیر لب:عوضی کثافت. بعد از ۵ دقیقه پیاده روی،به سالن رسیدند. چشم بند ها برداشته شد.و بچه ها روی صندلی نشستند. غذا، برنجی زرد و دایره ای شکل بود. همراه با یک سس عجیب و غریب. آفتاب :این دیگه چیه؟ آقای احمدی :دختر خوبی باش و خداوند را شکر کن. مهتاب و آفتاب نتوانستند آن را بخورند. آقای احمدی:شما دوتا! پاشید گم شید تو اتاقتون. در اتاق،زمان خیلی کند برای بچه ها گذشت.
اما بلاخره،خانم احمدی به داخل اتاق امد. خانم احمدی:وقت خوابه. سپس چراغ را خاموش کرد و از اتاق رفت. بچه ها هم از شدت گرسنگی،زود خوابشان برد. ________________________________ مانلی و هانا،کل شب را دنبال بچه ها گشتند،اما چیزی پیدا نکردند. گوشی مانلی زنگ خورد. مانلی:بله؟ مرد برگشته؟بچه ای همراهش نیست؟نیست! ا.ا.ا.الان میام. مانلی گوشی را قطع کرد. مانلی:باید بریم هتل. هانا:مرده چی میگفت؟ مانلی:گفت بچه ها همراهش نیستن.
مادر ها به هتل رسیدند. مانلی کلید را از پذیرش گرفت. هانا:۵۲....۵۴.....۵۶! مانلی در را باز کرد.مرد آنجا بود. مرد:اوه سلام مانلی وهانا.منتطرتون بودم.مهتاب و آفتاب چقدر بزرگ شدن.حیف که مهرداد پیششون نیست. هانا:مهرشاد؟ مانلی:دخترم کو؟با مهتاب چیکار کردی؟ مرد:آره.من مهرشادم.اما الان آقای نقاب صدام میکنن.ولی حیف که برادرم نتونست بزرگ شدن بچه هاشو ببینه. هانا:زر نزن.بگو بچم کجاست؟ مهرشاد:یه جای خوب. مانلی شروع به گریه کرد:بچم.....ماه قلبم..... هانا او را بلند کرد:فرار کرد.لعنتی.
پشمام عالییییمسشکسو😭🛐🛐🛐
مقسییییی