درود به همه. تاحالا شده ایده یه داستان به ذهنتون بیاد ولی نتونسته باشید مثل یه نویسنده بنویسیدش؟ یا اصلا تاحالا شده بخواید یه متن بنویسید ولی مثل یه نویسنده حرفهای نشده باشه؟ منم همینجوری بودم، تا اینکه رفتم تحقیق و تمرین کردم و آداب نویسندگی رو تا حدودی یاد گرفتم. حالا میخوام این اطلاعات رو با شما هم در میون بذارم :)
قدم اول: مشخص کردن متن شما باید برای خودتون کاملا مشخص کنید متنی که دارید مینویسید چه ژانری داره. پایین چند تا از ژانر هایی که خودم تا الان باهاشون نوشتم رو میارم: 1- داستان 2- رمان عاشقانه 3- فلسفی
چطوری داستان بنویسیم؟ قدم اول: خط داستانی فرضا شما یه ایده خیلی خوب برای نوشتن یه داستان دارید، اما آیا اون ایده واقعا خوبه؟ اصلا یه ایده خوب یعنی چی؟ اول از همه ایده شما باید شامل یه شروع جذاب باشه. یه شروع جذاب میتونه تا حدودی گنگ باشه تا کنجکاوی مخاطب قلقلک داده بشه. میشه گفت شروع یکی از مهمترین نقطه های خط داستانیه. دومین نکته راجب یه ایده خوب، کامل بودنشه. شما باید بتونید شروع، پایان، شخصیتپردازی و حتی نقطه های اوج داستان رو در ذهنتون پردازش کنید. این مهمترین بخش داستان نویسیه؛ وقتی مسیر داستان براتون روشن باشه، هم راحت تر میتونید بنویسید و هم سریعتر داستان رو تموم کنید. نکته سوم مربوط میشه به چپتر/بخش ها. هر چپتر از داستان شما باید حداقل 10-12 برگه بشه، اگه چپتر ها کوتاه باشن داستان جذابیتش رو از دست میده. (در ادامه بهتون یاد میدم چجوری طولانیشون کنید) نکته آخر و البته یکی از مهمترین نکته ها، شخصیت پردازیه. شما باید بتونید کاراکتر های داستانتون رو منحصر به فرد بسازید. یعنی چی؟ یعنی هر کاراکتر یه ویژگی داشته باشه که نسبت به باقی کاراکتر ها منحصر به فردش کنه. فرضا؛ یه کاراکتر باهوشه، یه کاراکتر زور بازو داره، یه کاراکتر جدیه یا یه کاراکتر بدبین. کاراکتر های شما باید شخصیت های برجستهای داشته باشن تا توی ذهن بمونن. بزن بعدی ---->
قدم دوم: تصور کردن برای نوشتن یه داستان خوب شما در مرحله اول باید بتونید محیط و کاراکتر ها رو کاملا برای خودتون تصور کنید. یه نویسنده فقط داستان نمینویسه بلکه توی داستانش زندگی میکنه. برای همینه که خیلی از داستان نویس ها به محیط داستانشون سفر میکنن. این بخش با تصور خط داستانی فرق میکنه. خط داستانی کلیات داستانه ولی تصور کردن داستان، زندگی کردن داخلشه.
قدم سوم: ادبیات خیلی مهمه که شما ادبیات خوبی داشته باشید. منظور از ادبیات خوب بلد بودن کلمات پیچیده و به اصطلاح "قلمبه سلمبه" نیست، بلکه باید جملهبندی درستی داشته باشید. مثلا جای فعل و فاعل و مفعول رو با هم قاطی نکنید و کاملا کتابی بنویسید یا توی دو جمله که پشت هم هستن از فعل مشابه استفاده نکنید. مثلا: "مهسا بطری را از او گرفت، سپس شکلات را از جیبش درآورد و به سمتش گرفت" اگه دقت کنید، موقع خوندنش یجوری میشه، درستش میشه همچین چیزی: "مهسا با تردید بطری را از حمید گرفت. سپس، شکلاتی از جیبش درآورد و به او تعارف کرد"
قدم چهارم: تسلط بر ادبیات این بخش با بخش قبلی فرق داره و بیشتر یه چیز تجربیه. فرضا یه کاراکتر یه کار ضایعی انجام میده و یه کاراکتر دیگه میخواد بهش طعنه بزنه، اینو چجوری باید نوشت؟ "...آرش آشپز پشت ویترین را شناخت، امیر بود؛ دوست دوران دبستانش. به سمت ویترین رفت و با صدایی پر از شوق گفت: «سلام امیر! پارسال دوست امسال آشنا» امیر با نگاهی او را بررسی کرد و بعد با چشمانی گشاده و لحنی هیجانزده گفت: «آرش تویی؟! چه خبر؟؟» همین که آرش میخواست دهان باز کند و برای امیر همه چیز را تعریف کند، مردی از پشت سرش با لحنی تمسخرآمیز گفت: «هی رفیق، اصلا عجله نکن، ویترین مال خودته.»" این یه نمونه خیلی خلاصه بود که همین الان به ذهنم اومد. همونجور که گفتم، یه چیز تجربیه و نمیشه توضیحش داد، ولی خیلی خلاصه بخوام بگم؛ باید بدونید از چه ادبیاتی کجا استفاده کنید. دقیقا مثل زمانی که کاراکتر داره دیالوگ میگه و شما از کتابینویسی خارج میشید و خودمونی مینویسید.
قدم پنجم: حس آمیزی شما باید بتونید حس کاراکتر ها رو در هر شرایط به مخاطب القا کنید. اگه کاراکتر ترسیده، باید ویژگی های ترس رو به کار ببرید تا مخاطب بتونه حال کاراکتر رو تصور کنه. یه نمونهاش میشه این: "وحشت تمام وجودم را فرا گرفت. قلبم با سرعت میتپید گویی که میخواهد از جایش کنده شود. دهانم خشک شده بود و معدهام داشت تلاش میکرد هرچه انبار کرده بود را پس بفرستد." این یکی از چیزاییه که باعث میشه چپتر های شما طولانی بشه.
قدم ششم: نوشتن جزئیات گفتم که باید بتونید جزئیات رو تصور کنید، حالا باید جزئیاتی که تصور کردید رو بنویسید. نوشتن جزئیات به تمام قوانین قبل متکیه. اگه اتاق تاریکه، باید بتونید به خوبی تعریفش کنید، جنس اتاق و اشیاء مهمش رو باید به متن بیارید طوری که خواننده بتونه کاملا تو ذهنش تصورش کنه. (اینم یه نکته دیگهست که باعث میشه چپتر هاتون طولانی بشه)
چجوری رمان عاشقانه بنویسیم؟ خیلی خلاصه بخوام بگم، رمان عاشقانه مثل همون داستاننویسیه با سه تا تفاوت اساسی: 1- باید کلمات قلمبه سلمبه به کار ببرید 2- جزئیات محیطی کمتری استفاده کنید 3- احساسات و تشبیه رو بیشتر کنید. برای مثال: "جورج عاشق او بود. عاشق راه رفتنش، عاشق خوابیدنش، عاشق نفس کشیدنش. او عاشق و شیفته وجودیت مارگارت بود. زمانی که میخندید، نفس جورج بند میآمد و قلبش دیوانهوار میتپید. بنظر او، لبخندش زیباترین پدیده دنیا بود. چشمان آبی درخشانش همچو آسمان صاف بهاری اورا غوطهور میکرد و موهای سیاهش که از پر کلاغ پیشی گرفته بود، در باد مانند بادبان کشتی دل جورج به پرواز در میآمد."
چجوری متن فلسفی بنویسیم؟ استعداد خودم بیشتر تو همینه، چرا که نیاز به اکثر بخش های داستان نویسی نداره و فقط یه موضوع میخواد. برای نوشتن متن فلسفی فقط کافیه موضوع پیدا کنید و بعد با کلمات پیچیده، تشبیه و ادبیات قوی راجبش بنویسد. صفحه بعد یکی از متن های خودم هست
بخش دوازدهم: شخصیت ها چگونه یک سرباز در نگاه کشور خودش یک قهرمان و در نگاه کشوری دیگر یک هیولاست؟ بالخره حق را کدام میگوید؟ درست و غلط چیست؟ حقیقت این است که، ما هرگز «خود» نیستیم؛ ما انعکاس انعکاس ها هستیم. انسان، جوهری ساده نیست، بلکه صداهاییست که در هزار گلو خوانده میشود. هر چشمی که به ما خیره میشود، نسخهای از ما را مینویسد؛ گویی جهان، ما را نه با جوهر، که با قضاوت لحظهها ذخیره میکند. برای یکی، حضورمان نسیمیست که بر آب میلغزد؛ برای دیگری، طوفانیایم که سقف افکارش را برمیدارد. در ذهنی آینهای آرامیم، در ذهنی دیگر شیشهای ترکخورده؛ و عجیب اینجاست؛ ما هیچوقت نمیفهمیم کدام تصویرمان واقعیتر است، چون هیچ تصویری به دست خودمان خلق نشده. ما موجوداتی هستیم که از بیرون شکل میگیرند؛ پیکرههایی که با لمس نگاه دیگران تراش میخورند. چه بسا آنچه «من» مینامیم، تنها اتاقی تاریک باشد که در آن، باقیماندهی صداهای دیگران پژواک میشود. زندگیکردن یعنی درک این پارادوکس که: در مرکز وجودمان یک خلا آرام خوابیده؛ خلای که جهان برای پرکردنش هزار روایت میسازد و ما، سادهدلانه، نام همهی آن روایت ها را «من» میگذاریم. ما کتابی هستیم که هیچوقت خودمان نمیخوانیم؛ دیگران ورق میزنند، حاشیه مینویسند، سطر خط میزنند، و ما تنها حس لمس شدن صفحهها را میفهمیم، نه معنای نوشته ها را. و شاید راز تلخ و شیرین هستی این باشد: «من» هرگز یک نفر نبوده؛ من، جمعیتیست از آدم هاست که هرگز با هم ملاقات نکردهاند. @unknown_person404
نمونه داستانم رو هم که میتونید تو پروفایلم ببینید. قبل همین پست پارت یک داستانمه.
خیلی خوب پرداختی بهش
سپاس از شما
خواهش 🎀
عالی بود و قوی؛
این محتوا رو خیلی دوست داشتم.
موفق باشی!
سپاس بی کران از شما!
خیلی خوب بود🎀🫴