معذرت بابت تاخیر زیاد:)
اسنیپ با درد و غم نگام می کرد ولی چیزی نگفت از اونجا رفتم بیرون و رفتم سمت سالن اجتماعات گریفیندور ژانیا و الکس و لیلیا پشت در منتظر بودن که یهو ملودی با هری و رون و هرماینی اومد بیرون هری در گوش ملودی چیزی گفت و ملودی با اخم گفت طرف ماست!! اگه اون نبود هیچ جوره نمیتونستم از اونجا بیام بیرون! هری گفت خیله خب اروم! گفتم هی پاتح به جای اینکه در مورد من مشکوک باشی برو پروفسور مک گونگال و پیدا کن ژانیا داوطلبانه گفت من پیداش میکنم ولی بعد بگم بیاد کجا؟ گفتم سالن اجتماعات اسلیترین! منو الکسم میریم با بچه های اسلیترین صحبت کنیم از زبان ملودی : وقتی بچه ها رفتن و هری و هرماینی و رون هم رفتن تا بچه های گروه هارو آگاه و آماده کنن فقط من موندم و لیلیا گفتم بیا بریم سالن اجتماعات اسلیترین گفت باشه بریم وقتی رفتیم صدای داد و فریادهای دراکو میومد که می گفت از کجا مطمئنین که اگه لرد سیاه موفق بشه به نفعتونه ؟!!!!! شاید شماهارم نابود کرد !! اگه بیاین طرف ما یا میمیرین و خلاص میشین یا هم یک زندگی خوب در انتظارتون خواهد بود !! بیشتر بچه ها به ما پیوستن ولی چند نفر که از خانواده های سیاه و بسیار اصیلی بودن قبول نکردن یکیشون گفت تو واقعا مایه ی ننگ خانوادتی!! تو چجور مالفویی هستی ؟ پدرت قطعا تو رو از خانواده طرد میکنه!
دراکو با عصبانیت نگاش می کرد رفت جلو و گفت شاید همیشه ادم پست و مغروری بودم ولی از اولشم میدونستم دارم اشتباه می کنم برعکس شما ها من هیچ وقت به اصیل زادگیم افتخار نکردم همیشه آزار دیدم ولی مطمئنم این دیگه آخرشه و با نگاه سنگینی به همشون از سالن اومد بیرون که همون موقع سر و کله ی رون و هرماینی پیدا شد گفتم هری کو؟ گفتن اون پایین نمایشی بود ها !! اسنیپ و بقیه ی مرگخوارا غیب شدن مک گونگال و بقیه ی پروفسور ها دارن دور قلعه محافظ میزارن بچه ها دارن تو قسمت های مختلف قلعه وایمیستن و آماده ان الکس که داشت اون ور اسلیترینی هارو آروم می کرد گفت ژانیا چی ؟ اون کجاست ؟ هری و هرماینی گفتن مگه برنگشته ؟؟ الکس یهو اومد سمتمون و گفت چی ؟ و سریع از اونجا رفت بیرون بقیه بچه ها رفتن پیش مک گونگال که ببینن باید چیکار کنن دراکو دستمو گرفت و گفت بیا !!! رفتیم رو برج نجوم گفت نمیدونم قراره چی بشه ولی می خوام دوباره همینجا بهت بگم که دوسِت دارم! من تمام این مدت حتی اگه مرگخوار بودم از اینکه تو رو میدیدم خوشحال بودم ... یهو بغلش کردم و گفتم میدونم ... میدونم مو طلایی یهو دیدم رو پله ها لیلیا وایساده و قطره اشکی داره از گونش سر می خوره جدا شدم و گفتم لیلیا ؟ اون سریع از اونجا رفت خواستم برم دنبالش که صداها و نور های بلندی به سمت هاگوارتز اومدن و با محافظ برخورد کردن سریع رفتیم تو سالن اصلی ولدمورت داشت صداهایی ایجاد می کرد هری و می خواست ! پانسی سریع وارد عمل شد و چوب دستیشو گرفت سمت هری
مک گونگال گفت خانم پارکینسون ؟ پانسی به بقیه ی بچه ها نگاه کرد و گفت پس منتظر چی هستید بگیرینش دیگه! مک گونگال بچه های اسلیترین و فرستاد به سیاهچاله قلعه هری تصمیم گرفت خودش با ولدمورت روبه رو بشه همه استرس داشتیم رون و هرماینی باید دفترچه رو با نیش باسیلیسک نابود میکردن و رفتن به تالار اسرار من پیش پروفسور مک گونگال بودم که خوند پیرتوتوم لوکوموتو یهو سرباز های سنگی و بزرگ فرود اومدن و مک گونگال ادامه داد وقتشه از هاگوارتز محافظت کنین !!! یک لحظه یادم افتاد که الکس رفته بود دنبال ژانیا و دیگه خبری ازشون نبود رفتم سمت سالن اجتماعات اسلیترین خالی شده بود و کسی و نبود کتابخونه و چند جا رو نگاه کردم ولی خبری ازشون نبود دیگه نگران شده بودم دراکو تو سیاهچاله داشت سعی میکرد اسلیترینی هارو قانع کنه پس باید خودم دنبالشون میگشتم یهو سر از یک راهرو درآوردم تا حالا اونجا رو ندیده بودم زیادی تاریک بود گفتم لوموس و رفتم جلو جلوی پام پله های پیچ در پیچی بود که انگار تا زیر زمین میرفت اروم تا اونجا رفتم حواسم بود سروصدا نکنم که کسی اون پایین غافلگیرم نکنه بعد از ده دقیقه پایین رفتم بالاخره به یک در چوبی رسیدم که بنظر رمز نمی خواست درو هل دادم اونجا هم تاریک بود یهو یک صدایی پشت سرم شنیدم و سریع برگشتم و جفتمون چوب دستی هامونو گذاشتیم زیر چونه ی همدیگه
گفتم اسنیپ؟ ! تو که از قلعه رفته بودی! گفت هنوز کارم تموم نشده !!! باید با هری صحبت کنم .... گفتم ولی هری .... گفت هری چی ؟! گفتم اون رفته پیش ولدمورت حاضر شد رو به روش وایسه ! اگه برنگرده.... همه چی تمومه ! اون با ناباوری چوب دستیشو انداخت و نشست رو زمین منم آروم چوب دستیمو آوردم پایین صدای هق هق گریشو میشنیدم گفتم پروفسور ؟ ..... گفت من دامبلدور و کشتم! گفتم چی ؟ نه این کار بلاتریکس بود ! گفت نه من اینکارو کردم ... درواقع دامبلدور ازم خواست ما نمی خواستیم دراکو همچین کاری نکنه اون فقط یک بچست من ... فقط سعی می کردم از هری محافظت کنم ولی اینطور نشد موفق نشدم بار اولی که موفق شده از زیر پست ولدمورت زنده بیرون بیاد بخاطر لیلی بود .... اون خودشو فدا کرد تا هری زنده بمونه ولی الان اون قطعا میمیره با چهره ای وحشت زده خواستم برم که دستمو گرفت و گفت لطفاً همه چیو به هرجور شده به هری بگو من وقت زیادی ندارم ! سری تکون دادم و سریع از پله ها رفتم بالا خبری از الکس و ژانیا هم نبود یهو شنیدم که یکی فریاد زد هری پاتر مرده!!!!!!!!!!!!!
سریع دویدم سمت محوطه وحشتناک بود تمام هاگوراتز اونجا بودن خیلیا مرده بودن و خیلیا مجروح بودن ولی هاگرید .......... که بهش طناب وصل کرده بودن با هری بی جون که توی دستاش افتاده بود پشت سر ولدمورت و افرادش میومد اشکی از جلوی چشمم سر خورد و گفتم نه ..... نباید اینجوری میشد! ولدمورت شروع کرد به خندیدن و گفت دیگه ناجی ای ندارین!!!!!! اگه به ما بپیوندید که خوش اومدید وگرنه میمیرید!!! رومو برگردوندم یک سمت دیگه ی مدرسه و با چیزی که دیدم رنگ به روم نموند ژانیا بی جون توی بغل الکس افتاده بود و الکس هقرهق گریه می کرد دراکو بالاسرش بغض کرده بود و با موهای آشفته سرش پایین بود یهو پدر و مادر دراکو اومدن جلو و گفتن دراکو همین الان بیا اینجا!!! برگشتم و به دراکو نگاه کردم یک لحظه نگاهش فرق کرد انگار متوجه چیزی شده بود اروم اروم رفت جلو ولدمورت و بغلش کرد و گفت آفرین دراکو ..... که یهو هری از بغل هاگرید پرید بیرون و دیدم دراکو دوید سمتش و براش چوب دستی انداخت و داد زد پاتر!!!!!!!!!! هری چوب دستی و گرفت و رو به روی ولدمورت وایساد
نظرات بازدیدکنندگان (0)