سلام دوستان 😊 اینم پارت چهارم داستان من امیدوارم خوشتون بیاد
فصل چهارم: موجود بی چهره مغزم کاملاً هنگ کرده و احساس می کنم تمام وجودم یخ زده است.ناگهان صدای مدیر در گوشم طنین می اندازد:«باید قبل از اینکه زمانش برسه بهش بگی!۹سال گذشته!میفهمی! باید تازه پارسال بهش می گفتی ولی همش از زیرش در رفتی!» «یعنی میگی خودش رو به خاطر من فدا کنه ؟»این را روح طوری گفت که سرش را تأسف بار تکان می داد. ناگهان بغض مدیر ترکید.به زانو افتاد و گفت:«چرا همچین فکری کردی ؟من این همه سال دنبال یک راه دیگه گشتم اما هیچ راهی نبود.نه سال نتونستم لبخند بزنم.هر وقت به اون دختر نگاه میکنم یاد تو می افتم.من نمیخوام دوباره اون اتفاق بیفته! بعدش من اون موجود رو میشناسم نمیشه بهش اعتماد کرد اما اگه به هدفش نرسه ممکنه کارای بدتری بکنه...»ناگهان سرش را گرفت و ادامه داد:«نمی دونم باید چکار کنم ؟»
صدای گریه ی خفه ی مدیر همه جا را پر کرده بود.هزاران فکر در سرم می چرخید.با خودم گفتم:«پس قضیه اینه!یا من یا او!»روح پسر ساکت ایستاده بود و چشمانش درخشان تر شده بود.مدیر در حالی که گریه می کرد گفت:«همه اش تقصیر منه!من نباید تو رو و اون بچه رو توی این موقعیت میذاشتم! نباید قبل از اینکه اون موجود بی چهره نابود بشه تو رو از اون سکه آزاد می کردم!»
ناگهان روح پسر با عصبانیت گفت:«خاله بس کن!تو ناخواسته اون کارو نکردی! ولی اون نشانه ی خوبی بود! درسته اون موجود خیلی عصبانیه و می خواد انتقام بگیره،اما دلیلش چیه؟»ناگهان مدیر به چشم های ادرین خیره شد و لحظه ای از گریه کردن بازماند.
روح پسر لبخندی زد و گفت:«درسته!به دنیا آمدن من!»ناگهان مدیر گفت:«تو از کجا میدونی؟»روح ادامه داد:«من از نه سالگی همه چی رو فهمیدم! وقتی به صحبت یواشکی مامان و بابا گوش کردم.» -تو نباید میفهمیدی! هیچکس نباید این رو میفهمید! مدیر با عصبانیت از جایش بلند می شود.روح پسر ادامه می دهد:«میخوام بگم اون برای این این کار رو کرده که منو از بین ببره و میدونه که هیچ کدوممون راضی نیستیم که دیانا بمیره!» «نه،هر سه میمیرید...به زودی....» صدایی از میان تاریکی ها به گوش رسید.
فرصت؟عالی بود
ممنون از نظرت 🌹