دوستان عزیز این پارت ششم داستان منه 😊 بابت تأخیرم معذرت می خواهم🙏 امیدوارم خوشتون بیاد 🌹
فصل ششم:نفرین را بشکن! صدای قلبم را می شنوم.پایم درد می کند و بسیار ترسیده ام.تمام قدرتم را جمع کرده ام تا از دست برادری که قصد جانم را کرده است فرار کنم.او دو قدمی ام است و چیزی تا انتهای راهرو نمانده که ناگهان به چیز سفتی برخورد می کنم و به زمین می افتم.
پایم تیر می کشد سرم را بالا می آورم و چیزی شبیه به یک دیوار سیاه می بینم که راهم را بسته است.با عصبانیت زیر لب می گویم :«موجود دیو*انه!چرا اینکار رو میکنی ؟»رویم را به سمت آدرین می چرخانم.چا*قو را بالای سرش گرفته تا در قلبم فرو کند.با صدای بلند فریاد می زنم:«آدرین این کار رو نکن!نذار این موجود ترسناک کنترلتو به دست بگیره!اگه من رو بک*ش*ی چیزی عوض نمیشه!اون تو و مدیر هم می*ک*شه!.....خواهش میکنم...»احساس میکنم دیگر نفسم بالا نمی آید.دست های آدرین انگار دارند می لرزند...اوه نه دوباره دستش را سفت گرفت... دیگر شانسی برایم باقی نمانده... کاشکی حداقل آدرین و مدیر زنده بمانند و نفرین شکسته شود.چشم هایم را می بندم تا صورتش را نبینم...
ناگهان احساس کردم دیوار پشت سرم لرزید.چشمانم را باز کردم و در کمال تعجب دیدم آدرین چا*قو را در دیوار سیاه فرو کرده و دیوار دارد ترک می خورد.ناگهان دیوار شکست و از بین رفت.چه دیوار عجیبی!با ضرب چا*قو از بین رفت!به آدرین نگاه می کنم.رگه های آبی در چشمان قرمزش پدیدار شده است و دارد اشک می ریزد.با صدای آرامی می گوید :«نفرین را بشکن!»ناگهان از حال می رود و روحی سیاه از بدنش خارج می شود.می خواهم به سمتش بروم که ناگهان کسی دستم را می کشد و مرا از راهرو بیرون می برد...
هلن بود.مدیر هم کمی آنور تر به دیوار تکیه داده بود و گریه می کرد.با تعجب به هلن گفتم:«هلن...تو اینجا چکار میکنی ؟» ـ چرا به من نگفتی؟ ـ چی رو؟ «من همه چی رو میدونم... مدیر بهم گفت.» مدیر که تازه متوجه من شد با عصبانیت به سمت من آمد:«حالت خوبه؟..تو راهرو چکار می کردی ؟هان؟...» ـ ام...ببخشید خانم مدیر...من... ـ حالا ولش کن... بگو چی شد ؟ ـ اون موجود ترسناک دلیل نفرتش از خانواده رو توضیح داد و بعد آدرین رو نفرین کرد تا من رو بک*ش*ه بعدش ناپدید شد و آدرین نتونست من رو بکشه و به جاش با چا*قو دیواری که موجود ترسناک توی راه من گذاشته بود رو نابود کرد و بعد... ـ بعدش چی؟ ـ یک جمله ای گفت که ذهن من رو مشغول کرد.جمله اش این بود: نفرین را بشکن!
ناگهان مدیر با نگرانی گفت:«برای آدرین چه اتفاقی افتاد؟...»«راستش...بعد از اینکه این جمله رو گفت از حال رفت و یک روح سیاه از بدنش خارج شد...خواستم برم سمتش هلن آوردم بیرون...»این را طوری گفتم که با تأسف سرم را تکان می دادم.مدیر کمی فکر کرد و سپس با عصبانیت گفت:«وایسا ببینم...امروز...نکنه...امروز...»با نگرانی گفتم:«چی شده خانم مدیر ؟»مدیر ادامه داد:«راستش رو بگو آدرین بهت گفت بیای توی راهرو ؟»سرم را پایین انداختم و گفتم:«بله...» ـ برای چی به حرفش گوش کردی ؟ از روی کنجکاوی ؟ ـ نه خانم گلسر مادرم توی راهرو پیش اون بود... ـ آهان... حتماً فکر می کرده... من و هلن یک صدا گفتیم:«چه فکری کرده؟»«فکری که من اصلاً حواسم بهش نبود...هیچ کدوممون فکر نمی کردیم امروز این موجود ترسناک پیداش بشه...» من گفتم:«چرا خانم مدیر...مگه امروز چه روزیه ؟»مدیر در حالی که به ساعت روی دیوار که ساعت سه نصف شب را نشان می داد خیره شده بود گفت:«داستانش مفصله...ولی باید بهتون بگم شاید بتونیم نفرین رو بشکنیم.دنبالم بیاین..» من و هلن پشت سر مدیر راه می افتیم در حالی که ذهنمان دارد از فهمیدن این حقیقت های تلخ و عجیب منفجر می شود...
عالییی بود
خسته نباشیددد
ممنون از حمایتت❤
🤩🤩💝💝