سلام دوستان عزیز 😊 این پارت پنجم از داستان منه اگه خوشتون اومد لطفاً لایک کنید❤️ نظرتون رو برام توی کامنتا بنویسید 🌹
فصل پنجم: گذشته ی پنهان شده مدیر نور فانوس را به سمت انتهای راهرو می گیرد موجودی شنل پوش که صورتش پنهان است و فقط دستهای زمختش از شنل سیاه بیرون زده است.از ترس به خود می لرزم و دست هایم یخ می کنند.ناگهان صدای مدیر در گوشم طنین می اندازد:«این چه حرف مزخرفی بود که الان زدی ؟...تو نمیتونی اینکار رو بکنی!»ناگهان موجود بی چهره قهقهه ای زد که وجودم را به لرزه انداخت.او با صدای بلند گفت:«خوب میتونم...آدرین بیچاره است که مرگش دو مرحله ای صورت میگیره اما شما دوتا دلم به حالتون میسوزه اما با این حال مرگتون به اندازه ی اون آدرین بیچاره سخت نیست...»دوباره قهقهه می زند.مدیر فریاد می زند:«ساکت باش...دیوانه..»ناگهان موجود بی چهره می گوید:«ببخشید ولی امشب نوبت این خواهر و برادر عزیزه...»ناگهان بشکنی می زند و مدیر ناپدید و فانوسش روی زمین می ماند.
صدایش در راهرو می پیچد:«چیزی نبود فقط از راهرو بیرونش کردم!»روح پسر که گویا اسمش آدرین بود با خشم او را نگاه می کرد.واقعاً سخت است در راهرویی تاریک و ترسناک با یک روح و یک موجود وحشتناک تنها باشی... ▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️ در بیرون راهرو: مدیر خسته و کوفته روی زمین خشک یتیمخانه افتاده است.بعد از چندین بار تلاش هنوز نتوانسته وارد راهرو شود.رنگش پریده و مثل روح های فیلم های ترسناک شده است.ناگهان صدای قدم هایی را میشنود از جایش بلند می شود و گوشه ای می نشیند.هلن است.به سرعت به سمت مدیر می آید:«خانم مدیر! چی شده!؟» -هلن...دیانا... باید نجاتش بدیم!...
خودم را سفت به دیوار انباری چسبانده ام دیگر طاقت حرف های این موجود وحشتناک را ندارم.ناگهان سنگینی دستی بر روی شانه ام را احساس می کنم.از ترس در جایم میخکوب می شوم.اما سعی می کنم بر ترسم غلبه کنم.سرم را بر می گردانم...درست است موجود سیاه دقیقاً روبرویم است.جلوی دهانم را میگیرم تا جیغ نزنم.صدای آدرین سکوت را می شکند:«میخوای چکار کنی ؟دست از سر مدیر و دیانا بردار!»ناگهان موجود سیاه خنده ای کرد که از همه ی قهقهه هایش وحشتناک تر بود.بعد گفت بذار براتون یک قصه بگم...یک قصه که هیچ کس واقعیش رو بهتون نگفته.چیزی حدود سی سال پیش...وقتی هنوز پدر و مادرتون شما ها رو نداشتن.من از دست خیلی ها به دلایل مختلف کینه به دل گرفتم و می خواستم انتقام بگیرم.اما هر دفعه مادرت کاری می کرد که نقشه هام خراب بشه...دیگه نتونستم تحمل کنم و چون میدونستم برای مادرت داشتن بچه خیلی مهمه نفرینی کردم تا دیگه مادرت نتونه بچه دار بشه و رنج بکشه...روز ها گذشتند مادرت دنبال دوا و دکتر...اما یک روز اینقدر گریه کرد و دعا کرد که خدا بهش بچه بده احساس کردم نفرینام دارن بی اثر میشن و ناگهان نفرین شکسته شد و تو به دنیا اومدی...»به آدرین نگاه کرد و بعد رو به من ادامه داد:«تصمیم گرفتم خودم نابودش کنم اما روز تولدش که رفته بود بیرون ویولن بزنه و هیچ کس بهش توجه نمی کرد من تصمیم گرفتم اول سکه ای که خودم درستش کردم رو بندازم توی ظرفی که برای پول جلوش بود و همین کار هم کردم و موفق شدم..اون توی دوازده سالگی این بلا سرش اومد اما از این نمیتونه بزرگتر بشه و الان نه سال گذشته...نه سال...مدیر تونست اون رو به طور ناخودآگاه آزاد کنه اما الان وضعیتش اینه...»قهقهه ای هولناک سر داد و ادامه داد:«حالا نگاه کنین...»
ناگهان دستش را به طرف آدرین دراز کرد و ناگهان آدرین به زانو درآمد.فریاد زدم:«آدرین خوبی؟»ناگهان موجود سیاه قهقهه ای شیطانی زد و در تاریکی ها ناپدید شد.با ترس و لرز به طرف آدرین رفتم و همش تکرار می کردم:«حالت خوبه ؟چرا اینجوری شدی ؟»یکدفعه به سرعت از جایش بلند شد.دیگر آن آدرین چشم آبی مهربان نبود!چشم هایش قرمز شده بود و ...چیزی در دستش دیدم که مرا سر جایم میخکوب کرد...یک چاقو! ناگهان به سمتم دوید و فریاد زد:«میکشمت!!!»
من پارت بعد میخوامممم عالییی بوددد💕💕💕
خوشحالم که خوشت اومده ♥
سعی می کنم هر چه زودتر پارت بعدی رو بذارم 😊
آخجوننننن😁
عالیی بودد خسته نباشیی 🛐✨😭🎀
میشه لطفا پستی که پین کردم رو حمایت کنیی ؟
مرسی از نظرت 🌹
باشه حتما 😊