یک روزی ، اطراف من هم بسی پر بود . از زوج هایی ، که گراداگردم مینشستند ؛ اکنون ، جز کهنه میزه چوبی و طرد شده ی کافه نیستم . به خوبی به یاد دارم ؛ آن کسی که افتخار افتتاح من را داد . پسری بلند قامت ، با کرواتی که در دور گردنش ازادانه حلقه زده بود؛ آن پالتویی به رنگ قهوه ای چشمانش که تا زانویش را ، میپوشانید . هرروز ، با یک فنجان قهوه و کتابی که با صورتش کوته فاصله ای داشت در محفلم مینشست . اما چندی نگذشت که زیبا دختری نیز ، در محفلم نشانید.
دختری ، با موهایی به رنگ خورشید . چشم هایش ، که آیینه ی روح شکسته اش بودند ؛ و آن لبخندش ، که در تاریکیه نا امیدی ، نور امید می تابانید. آن دو ، غواص ماهری بودند که هرروز ، گراداگردم در اقیانوس چشمان یکدیگر غرق میشدند . مدت ها بود که دیدن آن دو جوان ، که در تاریکی کهکشان وسیع ستاره ی نور را میجستند عادتم بود .
آغوش گرم آن دو دستشان ، من را نیز ذوب میکرد . روزی ، آن دو، با همان لباس ها افتخار افزودن به بستر اندیشه ام را نصیبم کردند . پس از دقایقی تعریف اتفاقات روزانه ، دستشان را مکمل هم کردند . پژواک نوای پسرک ، گوش هایم را نوازش میکرد که میگفت:« ملوک ، از فریاد رفتارم نمیشنوی ، از من بشنو! هرروز دیدنت ، مرا به شوق برای فردا وا میدارد. انگار ، انبار کوچک و کهنه ای بودم ، که مرا در تاریکی شب یافتی ؛ بر من سامان دادی و اکنون ، اتاقیم اختصاصی! »
همان موقع ، در دفترچه ذهنم یادداشت کردم . پس اسم آن دختر ، ملوک بود . ملوک ، با همان خنده ی تابانش ، بزرگترین پاسخه نشنیده را داد . مهم این بود که پسر ، از نگاه ملوک ، همه چیز را می فهمید. پسر ، ادامه داد:« پس ، فردا ، همین ساعت ، گرداگرد همین میز ، افتخار دیدنت را نصیبم میکنی؟» ملوک ، سر تکان داد و لبخندی بر صورتش نشانید. آن روز ، برایم یک سال گذشت . انگار ، همه چیز ایستاده بود و من تماشا میکردم در انتظار گذشت یک روز! بلاخره ، پسر را نامه به دست دیدم . در دستش ، دست نوشته ای روی کاغذ کاهی بود . چندین بار ، کاغذ را از اول زیر و رو کرد و مکالمه را تکرار . چندی گذشت. بسی دیرتر از ساعتی که باید شده بود . پسر ، امیدی تابان داشت . همچون لبخند های ملوکش ؛ خورشید نیز ، خسته شد . از تپه ها و کوه ها پایین رفت و ماه ، جایش بالا آمد . پسرک لبریز از امید ، حال دیگر فروغی خاموش بود . از آن روز ، حتی فکر من نیز مشغول بود . پسرک هفته ها تا زمانی که خورشید خسته شود ، همانجا مینشست . تنها نوری که میدید نور خورشید بود ، نه نور تابان خنده های ملوکش. پس از ماه ها ، روزی جارچیان مسیر را مشغول کردند . متنی بلند بالا خواندند که خلاصه عرض کنم ، خبر گوش خراش فوت ملوک بود . گویا این ملوک هم بی طرافدار نبود ! سال ها گذشت و پسرک، عادت افزودن به محفلم را ترک نکرد. بیش از ۱۰ سال ، هرروز چشم هایش را میدیدم که فروغ امید در آن ،خاموش بود . گویا تنها کسی که فرصت دیدن همه ی این هارا داشت ، من بودم . شاهدی ناگفته!
پستت خیلی زیبا بود اگه میشه یه سر به پستم بزنی و لایک کنی خوشگلم
ادمین فرشته پین؟
سازنده
قلم روانپریش
| 8 دقیقه پیش
حوصله داری خواهر
__
بله،من برای متن های زیبای پری همیشه حوصله دارم
امگدد
خیلی زیبا بود ❤✨
مرسیب
سازنده
قلم روانپریش
| 1 دقیقه پیش
😾💔 ایشالا که برای بار سوم از اول نخوندی دیگه؟
__
بار سوم نیست که
بیشتره
حفظ شدم دیگه
حوصله داری خواهر
وای
چقدر عالی و بی نقص و فوقعلاده😭
خسته نباشیی
😾💔 ایشالا که برای بار سوم از اول نخوندی دیگه؟
بوس بوسس
اشکم در اومد ...
🥀☕ در حد گریه نبوددد ولی شاید اگر جزئیاتشو حال داشتم بنویسم خیلی غمگین تر میشد ولی متاسفانه دست درد گرفته بودم
در هر حال مرسی که کامنت گذاشتیی
زیبا بود
ناظرش من بودم جایزه میخواممم😂
✨😭 مرسیی
وایی مرسی منتشرت کردی
ماچ بهتتتت😂
عررررر عالیی بوددددد😭😭✨
بوس بوس
خیلیی قشنگگ بوددد دخترر
خستهه نباشیی💘 😭
مرسییی