«سلطنت»
صبح شده بود که مالیا وارد اتاق مری شد و پردهها را کنار زد. «مری… مری زود باش بلند شو. امروز قراره با فرانسیس جایی بری.» مری نیمههوشیار گفت: «چی؟ کجا؟» مالیا نفس عمیقی کشید. «پادشاه هنری دستور داده امروز تو و فرانسیس از قصر خارج بشین. میخواد یه فرصت داشته باشین همدیگه رو بهتر بشناسین. بعدشم… اون پسری که دیشب بهت نوشیدنی زهرآلود داده بود… پیداش کردن.» مری ناگهانی نشست. «چی؟ جدی میگی؟ عالیه، من باید ببینمش.» مالیا مکث کرد و آرام گفت: «متأسفانه… وقتی پیداش کردن زنده نبوده. یکی قبل از اینکه چیزی بگه، کارشو تموم کرده.» مری با شوک گفت: «چییی؟! یعنی یکی عمداً جلو دهنشو بسته؟» سکوت کوتاهی شد، بعد پرسید: «تو به کسی شک داری، مالیا؟» مالیا گفت: «نه… ولی مطمئنم یکی هست که نمیخواد تو با فرانسیس ازدواج کنی.» مری با عصبانیت و درماندگی گفت: «خب من هم از خدامه! کاش دیشب همون زهر رو خودم میخوردم، اونم به هدفش میرسید، منم راحت میشدم.» مالیا با چهرهای سرد و ناراضی برگشت و از اتاق بیرون رفت. مری زیرلب گفت: «چیه؟ دروغ میگم؟! اوفففف…» مری و فرانسیس از قصر خارج شدند و آرام در باغ قدم میزدند. کمی سکوت حاکم بود تا اینکه فرانسیس سر صحبت را باز کرد: «نمیخوای چیزی درباره خودت بگی؟» مری با لحنی کمی مردد پاسخ داد: «خب… چیزی برای گفتن ندارم. یعنی… نمیدونم چی بگم.» فرانسیس لبخندی زد: «خب، پس بذار من شروع کنم، شاید تو هم یادت بیاد چی میخوای بگی. ببین، مری… من میخوام از اول باهات روراست باشم. ما قراره ازدواج کنیم،… اما این ازدواج قرار نیست بین خودمون واقعی باشه. از نظر بقیه واقعی به نظر میاد، اما بین ما… واقعی نیست.» او کمی مکث کرد و ادامه داد: «من نمیدونم تو با رضایت خودت این ازدواج رو قبول میکنی یا نه، ولی من مجبورم ازدواج کنم. یعنی با خواست خودم نیست. راستشو بخوای، من از یکی خوشم میاد ولی هیچکس ازش خبر نداره. فقط بهت میگم چون از این به بعد قراره به عنوان زن و شوهر باشیم و من نمیخوام هیچ دروغی بهت بگم. فقط لطفاً، این حرفا بین خودمون بمونه. حالا نوبت توئه.»
مری سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. بعد با صدایی آرام گفت: «فرانسیس… منم با این ازدواج رضایت ندارم. شرایطی که گفتی رو درک میکنم، بلاخره تو هم برای خودت یه زندگی جدا داری، ولی من نمیتونم اینو قبول کنم.» فرانسیس کمی متعجب پرسید: «یعنی چی؟ مگه تو نمیگی تو هم راضی نیستی، پس چرا قبول نمیکنی؟» مری با لحنی مصمم پاسخ داد: «من منظورم اینه که کلاً راضی به این ازدواج نیستم. ازت میخوام بری با پدرت حرف بزنی تا بیخیال این موضوع بشه.» فرانسیس نفس عمیقی کشید: «مری… تو که میدونی اگه با من ازدواج کنی، ملکه سه تاج و تخت میشی.» مری لبخندی کوتاه زد: «میدونم… ولی واقعا برای من مهم نیست. من مثل خواهرم نیستم که دنبال تاج و تخت باشم. همین که دختر پادشاه انگلیس و ملکه اسکاتلند هستم، برام کافیه.» فرانسیس با کمی ناامیدی گفت: « راستشو بخای من قبلا امتحان کردم ، ولی فایده نداشت. برای برقراری دوستی بین کشورها، این کار لازم بود.» مری ادامه داد: «ولی اگه با تو ازدواج کنم، همیشه با مرگ تهدید خواهم شد ما هنوز ازدواج نکردیم، ولی دیشب یکی قصد جون منو کرد…» فرانسیس با لحنی آرام اما قاطع گفت: «مری... بعد اینکه باهام ازدواج کنی دیگه هیشکی نمیتونه دست به همچین کارهایی بزنه» مری چیزی نگفت و سکوت کرد. فرانسیس بعد از چند لحظه گفت: «خب… بهتره دیگه بریم.»
ملکه آلیسنت در اتاقش نشسته بود و مشغول نوشتن نامهای بود. وقتی کارش تمام شد، نامه را به خدمتکاری داد و دستور داد که آن را به شخص مورد نظر برساند. بعدازظهر همان روز، مردی نزد ملکه آمد و گفت: «ملکهی من، صبح به من نامه فرستادید که بیام پیشتون.» آلیسنت با آرامش پاسخ داد: «جواب نداد.» مرد ادامه داد: «ملکهی من، زهر را کاملاً آماده کرده بودم. حتی اگر کسی فقط لب به آن میزد، کارش تموم بود.» آلیسنت با لحن سرد و مصمم گفت: «ولی این دفعه، یکی دیگری نوشیدنی را خورد. ازت میخوام دفعه بعد چیزی درست کنی که هیچ چیز و هیچ کسی نتونه مانعش بشه.» مرد با تعهد سر خم کرد: «چشم، ملکهی من.» شب شد و شاه هنری به همراه خانواده اش و مری و مالیا دور میز شام نشستند. پادشاه هنری با نگاهی به فرانسیس پرسید: «پسرم، امروز با مری چطور گذشت؟ آیا ملکهی آیندهات را به طور کافی شناختی؟ از او راضی هستی؟» فرانسیس با لبخند پاسخ داد: «بله، پدر. ما با هم صحبت کردیم و تقریباً همدیگر را شناختیم.» پادشاه کمی خوشحال گفت: «پس آمادهی عروسی هستید.» مالیا با ادب سر خم کرد و گفت: «عذر میخوام، سرورم، ولی فعلاً قرار نیست عروسی برگزار بشه. ما به عنوان مهمان برای یک هفته به فرانسه آمدهایم. بعد از یک هفته به انگلیس برمیگردیم و از آنجا به شما خبر خواهیم داد که چه زمانی عروسی برگزار میشود.» پادشاه با لبخند پاسخ داد: «درسته.»
بعد از شام، همه به اتاقهایشان رفتند و خوابیدند، اما مری خوابش نمیبرد. او آرام از قصر بیرون رفت و به سمت اسطبل رفت تا بلکه با دیدن و نوازش اسب ها ذهنش را آرام کند. ناگهان در اسطبل با صدای محکمی بسته شد، انگار کسی وارد شده بود. قلب مری به تندترین حالتش زد و با عجله به سمت در رفت تا به قصر بازگردد، اما ناگهان دستی از پشت دهنش را گرفت و او را به عقب کشید. مری وحشتزده برگشت و چشمش به سباستین افتاد. مری: «تو دیوونهای!! چرا این کارو میکنی؟!» او بلند بلند فریاد میزد و فحش میداد که سباستین سریع دهنش را گرفت و با لحنی آرام اما جدی گفت: «هیششش! ساکت باش، صدامون رو میشنون!» مری با عصبانیت دست سباستین را از روی دهانش کشید و عقب رفت. «ما از کی داریم مخفی میشیم؟» سباستین گفت: «اونا سربازن… دارن دنبال کسی میگردن که میخواد تو رو بکشه.» مری با تعجب پرسید: «خب پس چرا ما ازشون مخفی میشیم؟» سباستین : «چون اگه ما رو تو این ساعت نصف شب بیرون قصر ببینن، درموردمون چیز دیگه ای فکر میکنن.» مری نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «تو بیرون چیکار میکنی؟!» سباستین با آرامش جواب داد: «بهتره از اینجا بریم.» آنها آرام به سمت قصر برگشتند و سباستین مطمئن شد که مری تا اتاقش رسید. سباستین لبخند زد و گفت: «خوب بخوابی، مری.» مری وارد اتاق شد، روی تخت نشست و سرانجام با ذهنی پر از هیجان و نگرانی به خواب رفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مثلا توی این قسمت (بعد از شام، همه به اتاقهایشان رفتند و خوابیدند، اما مری خوابش نمیبرد. او آرام از قصر بیرون رفت و به سمت اسطبل رفت تا بلکه با دیدن و نوازش اسب ها ذهنش را آرام کند.) چطور از قصر خارج شد که دیگرن رو بلند نکنه؟ از پنجره اتاقش رفت یا از راهرو؟ لباس خواب پوشیده بود یا نه؟ چرا خوابش نمی برد؟ ناراحت بود؟ هیجان زده بود؟ عصبانی بود؟ مهم نیست چقدر احساسات شخصیت رو قبلا گفتی باید حتما بگی که چی شده.
میگم خیلی خوب نوشتی ولی یه پیشنهاد، ایقندر اسماشون رو تکرار نکن. اولین جمله ی هر خط یا مری یا فرانسیس. میتونی بجای از لقب یا ضمیر یا اشاره استفاده کنی یا اصلا چیزی نگه اگه تو خط قبلی گفتی که مثلا فرانسیس پرسید، خودش که جواب خودش رو نمیده، پس لازم نیست حتما بگی مری جواب داد. خیلی کمه توضیحاتت در مورد فضا.
من وقتی میام بخش داستان و اسم سلطنت رو میبینم
😃😃😃😃😃😃
از سباستین خوشم میاد خیلی خوبه فرانسیس زیاد جالب نیست .