خب خب برید ببینید چی میشه
(میخوام شکنجتون کنم یادتون باشه پارت قبلی جایی داستان رو قطع کردم که ا/ت میخواست بگه بله یا نه.) از زبون نامجون.. دیگه نتونستم توی اون فضا باشم.. از سرسرا خارج شدم و رفتم سمت دستشویی.. تو آینه به خودم نگاه کردم.. #چرا گذاشتم این اتفاق بیفته؟؟ @نامجون شی؟؟ تهیونگ اومد داخل.. @اینجایی؟؟؟ #آره.. @چرا یهو رفتی؟؟ نفسم رو با صدا بیرون دادم.. #هیونگ، به نظرت میتونستم وایسم و ببینم کسی که یروز مال من بوده و هنوز با تمام وجود عاشقشم رو به یکی دیگه تقدیم می کنن؟؟ @راستش نه.. ولی اونم هنوز با تموم وجود عاشقته.. #اگه عاشقمه چرا جلوی اون عروسی لعنتی رو نمیگیره؟؟ چرا نمیتونه غرورش رو زیر پا بزاره و بگه یکی دیگه رو دوست داره؟؟ و چرا دیگه حتی تلفن و پیامام رو جواب نمیده؟؟ @شاید فقط.. تو هم مثل اون داری اشتباه قضاوت می کنی.. #اون کی رو قضاوت کرده؟؟ @من باهاش حرف زدم.. فکر کنم.. یادته اون قضیه که.. خواهر کوک بچه ش رو میاورد پیشت؟؟ و در ازاش قرار بود با کوک صحبت کنه تا کوک کاری به کسی نداشته باشه؟؟ #آره خب... @اون فکر کرده بچه ای که خواهر کوک میاورده پیشت بچه ی خودت. و خواهر کوک.. یعنی فکر کرده خواهر کوک از تو بچه داره و فکر کرده با هم ازدواج کردین... گفت گوشیت زنگ خورده و وقتی خواسته اون رو برات بیاره اینا رو شنیده و بعد فکر کرده بچه مال توئه... #شوخی می کنی... @نه جدی... #پس.. اون شب یچیزی گفت.. به زبان اشاره.. ولی نفهمیدم منظورش چیه... چند شب پیش... شاید ازم کمک خواسته یا چیزی؟؟ @یادته چیکار کرد؟؟ #کاملا یادمه مگه میشه یادم بره؟؟ فقط ا/ت خودش قبول کرد ازدواج کنه یا یونگی ازش خواست؟؟؟ @خودش.. گفت از سر لج با تو این کار رو کرده و از طرفی نگران بوده که شاید کوک به یونگی و بقیه آسیب برسونه... ولی وقتی فهمیده یونگی نمیاد ژاپن از تصمیمش کاملا پشیمون شده... ولی قبلش سعی کرده.. سعی کرده بتونه از پسره یاتو خوشش بیاد تا مجبور نشه تو زندگیش نفرت رو تحمل کنه.. اما هردوشون از هم متنفرن... حداقل ا/ت از اون متنفره.. و مثل اینکه اون پسره هم یکی دیگه رو دوست داره... #چرا اینا رو بهم زودتر نگفتی؟؟ @ازم نپرسیدیااا.. الان پرسیدی بهت گفتم.... بیا برگردیم... رفتیم سمت سالن اصلی و دیدیم اون پسره یاتو بالای اون پله ها کنار ا/ت وایساده و داره یچیزایی میگه.. ا/ت هم با لبخند داره گوش میده.. ولی این لبخندش مثل قبلیه مصنوعی نبود.. و چیزی رو دیدم که قبل اون متوجهش نشده بودم... گردنبند.. گردنبندی که من بهش داده بودم رو تو روز عروسیش پوشیده..
برگردیم ببینیم جواب ا/ت چی بود و تو سرسرا چی شد... -من... من... چشمات رو بستی و گفتی: من قبول می کنم... یاتو زیر لب گفت: چی؟؟ «و آقای یاتو میدوریا.. شما خانم ا/ت مین را به همسری می پذیرید؟؟؟ $.... نه... سرت رو بالا گرفتی. -ها؟؟ دستش رو از دستت کشید بیرون.. $نه من قبول نمی کنم... من نمیتونم کنار کسی زندگی کنم که دوستم نداره... و منم علاقه و میلی به بودن باهاش ندارم.. خودم رو در نظر نمیگیرم.. اما ا/ت.. اون عاشق یکی دیگه ست.. عکسای تو گوشیش با یکی دیگه ست.. پس زمینه ی گوشیش عکس یکی دیگه ست.. قلبش مال یکی دیگه ست.. میدونم فقط به خاطر خانوادش داره این کار رو می کنه.. اون نمیتونه با من باشه ولی نمیتونه که اینو بگه.. شاید باورتون نشه مامان ولی این مزخرفات قدیمی رو بزارید کنار.. من چرا نمیتونم با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم؟؟ چون اون یکی از افراد خانوادمه؟؟ چون دختر عمومه؟؟ آره خودش اونجا نشسته و داره صحنه ی ازدواج من رو میبینه.. اون کسیه که دوستش دارم.. دلم نمیخواد اشکاش رو ببینم.. ا/ت یچیزی به من یاد داد.. اینکه عشق حد و مرز نمیشناسه.. اگه قراره از اموال پدر محروم بشم، خیله خب محرومم کنید.. دلم نمیخواد زندگی اون رو خراب کنم و بدون هیچ سرمایه ای قدم تو زندگیش بزارم.. اما عاشقشم و تا تهش عاشقش میمونم.. -ممنونم.. لبخند زدی... یهو تهیونگ و نامجون از در سالن وارد شدن.. -یاتو.. $هوم؟؟ حلقه ی ازدواج خودت رو برداشتی و دادی دستش.. -این متعلق به من نیست... بهت لبخند زد.. -فکر کنم منم باید زود تر اینو می گفتم.. تور موهات رو باز کردی.. -منم دلم نمیخواد اینجا باشم... و البته اگه بحث فکر بقیه نبود زودتر جوابم رو تغییر میدادم.. ولی الان متوجه شدم.. اصلا واسم مهم نیست بقیه راجع به من چی فکر کنن.. مهم چیزیه که من فکر می کنم... و من فکر می کنم دلم نمیخواد به خاطر تفکرات بقیه کل عمرم رو تو زندگی ای باشم که توش عشقی نیست.. پس منم جوابم منفیه.. (عاقد تو دلش«والا اسکل کردن ما رو این همه وقت منتظرمون گذاشتن.. از اول می گفتین من میرفتم چار تا جوون دیگه رو به هم می رسوندم.. ولی خب اشکال نداره اینجا موز های خوشمزه ای داشتن دست خالی نرفتم.. یادم باشه دو تا موز دیگه با خودم ببرم خونه...» نویسنده: این وسط تو فکر موزی؟؟ «چیکار کنم؟» نویسنده: هیچی بزار داستانم رو بنویسم) لبخند زدم.. این لبخند واقعی بود.. م: خیله خب... با ا/ت کاری ندارم ولی یاتو میدوریا.. از الان تو جزو خانواده ی ما نیستی... $از اولم نبودم.. من جزو خانواده ای که بدون توجه به عشق پسرشون یکی دیگه رو براش انتخاب می کنن نیستم و نبودم و نخواهم بود... همین الان هم از این مراسم میرم.. مینا، پاشو.. (مینا اسم عشقشه) $قول میدم دیگه ولت نکنم.. حالا پاشو با هم بریم.. هنوز اونقدری چیز میز دارم که بتونم باهات ازدواج کنم.. سریع رفتی به اتاقی که توش لباسات رو عوض می کردی و اون لباس عروسی رو عوض کردی... مهمونا رفته بودن... برگشتی.. هیچ کس نبود.. یونگی و مینهو هم نبودن.. با خودت گفتی حتما رفتن حیاط پشت سالن..
رفتی اونجا.. اما کسی نبود.. پس برگشتی و زنگ زدی به یونگی.. -الو؟؟ یونگی؟؟ +سلام ا/ت.. -چرا من رو تنها گذاشتین؟؟ کجایین؟؟ +متاسفم.. مینهو رو آوردم بیمارستان.. -مینهو چشه؟؟ +سرش گیج رفت و یهو بیهوش شد.. دکتر گفت به خاطر اینه که چند شبه نخوابیده.. چند روز داشت رو پروژه ش واسه کارش کار می کرد.. -پس من اینجا چیکار کنم. +با نامجون بیاین بیمارستان.. -نامجون؟؟ +آره.. من تازه باید بفهمم تو و نامجون با هم قرار میذاشتین؟؟ اونم از یکی دیگه باید بشنوم؟؟ -ک.. کی اینو گفته؟؟؟ +هر کی.. زود بیاین.. -اما نامجون هم اینجا نیست.. +یخورده بگرد یا بهش زنگ بزن... -باشه.. دوباره رفتی تو سالن اصلی.. فقط کارگرا بودن که داشتن سالن رو مرتب می کردن.. -شما یه پسری رو اینجا ندیدین؟؟ «خانم از صبح تا الان بیست هزار تا پسر ما دیدیم..» -یه پسر قد بلند با موی مشکی.. یه کت و شلوار مشکلی با کراوات قرمز پوشیده بود.. «دوماد رو میگین؟» -هیچی ولش کن.. گوشیت رو درآوردیب هش زنگ بزنی.. ولی روت نمی شد... خجالت می کشیدی.. حتی نمیدونستی چجوری باید باهاش رو در رو بشی.. «خانوم.. شاید کسی که دنبالش می گردین تو حیاط پشتی باشه.. نزدیک پارکینگ..» -میرم ببینم.. دوباره برگشتی حیاط پشتی.. یه قسمت دیگه که اجاره نشده بود رو هم گشتی اما کسی نبود...» صدای خش خش برگا توجهت رو جلب کرد.. -میدونم اینجایی نامجون.. بیا دیگه.. من متاسفم.. لطفا منو ببخش... نه صدایی شنیدی و نه جوابی.. گوشیت رو در آوردی و شماره ی نامجون رو گرفتی.. اگه دور و بر بود با صدای گوشیش متوجه می شدی.. از پشت سرت یه صدای ضعیفی اومد و بعد قطع شد.. پشت سومین درخت.. آروم آروم رفتی اونجا.. نامجون پشت درخت بود.. خلاف طرفی که وایساده بودی.. همونجا نشستی زیر درخت... میدونستی نامجون مقابلت کنار درخت نشسته.. -اوپا؟؟ جز صدای نفسش جوابی نداد.. -حق داری اگه از دستم دلخور باشی.. من متاسفم.. نباید اونقد زود راجع بهت فکر می کردم.. من.. دلم واست تنگ شده... گریه کردی.. -دلم نمیخواد... با آدم دیگه ای غیر تو باشم.. من فقط.. خیلی احمقم.. خیلی لجبازی کردم و الان می فهمم اشتباه کردم.. لطفا یه فرصت بهم بده.. واسه تغییر.. من دیگه نمیتونم ازت دور باشم.. فقط اینو میدونم که... که دوست دارم.. بازم جواب نداد.. -اوپا؟؟ اونجایی؟؟ به لحظه شک کردی که کسی اونجاست.. این اواخر زیاد توهم میزدی.. -دو ساعته دارم با توهمم حرف میزنم.. آخه پس کجایی نامجون؟؟ چرا نمیزاری ببینمت؟؟ من بیشتر از هر زمان دیگه ای به بغلت احتیاج دارم.. #پس چرا نمیای بغلم کنی؟؟ -... ن.. نامجونا.. خودتی؟؟؟
#اوهوم.. -منو میبخشی؟؟ #فکر کردی من دلم واست تنگ نشده؟؟ -همچین فکری نکردم.. به جاش فکر کردم دیگه هرگز قرار نیست عاشقم باشی... #من.. هنوزم عاشقتم.. بیشتر از دیروز، کمتر از فردا.. (از این جمله خندم میگیره) -من اشتباه بزرگی کردم.. #منم همینطور.. -تو که کاری نکردی نامجون.. #چرا.. من جلوت رو نگرفتم.. نیومدم پیشت که واقعیت رو بهت بگم.. -اما این بدتر از کاریه که من باهات کردم؟ من قلبت رو شکوندم.. متاسفم.. #خب.. یجورایی آره.. تو قلبم رو شکوندی.. ولی قشنگیش به اینه که... با قلبی که شکستیش هنوزم دوست دارم.. (اگه اونجا نشسته بودم عوق میزدم... -عهههو.. نویسنده: راست میگم حرفای عاشقونتون حالم رو بد می کنه) -منم دوست دارم.. چهار دست و پا رفتی اون طرف درخت.. #قبلا همیشه به من میگفتی عشق وجود نداره.. اما حالا خودت باورش کردی.. بغلش کردی.. -قبلا زیاد حرف میزدم.. #تو حالت خوبه؟؟ -الان که پیش توام حالم خوبه... یهو یه صدایی رو شنیدی.. «اما هنوزم نامجون ازت ناراحته.. دختره ی بدجنس» -راست میگه؟؟ #کی؟؟ -تو هنوز ازم ناراحتی؟؟ #نه.. من ازت ناراحت نبودم اصلا.. فقط یکم ازت عصبانی بودم.. چون بی دلیل ترکم کردی و مال یکی دیگه شدی.. -مال یکی دیگه نشدم.. فقط ترکت کردم.. #اما اگه یاتو جواب منفی داده بود الان به جای من تو بغل اون بودی.. -حرفشم نزن.. حتی وقتی تو سالن دستش رو گرفته بودم میخواستم عوق بزنم.. #بالاخره... مال اون که بودی.. -مهم الانه.. بریم؟؟ #اوهوم
-حالا کجا میریم؟؟ #بیمارستان دیگه.. جای دیگه ای سراغ داری؟؟ سوار ماشین شدی.. -من بازم متاسفم.. ولی تو هم نگفتی که رابطت با خواهر کوک چیه... بهت چشم غره رفت که نگاهت رو ازش گرفتی.. #من هیچ ارتباطی باهاش ندارم.. اون از دوست پسرش بچه داره و ۱ سال که رفته بوده اسپانیا بچه رو به دنیا آورده.. الان هم نمیخواد خانواده از این قضیه بویی ببرن پس چند وقت به بهانه ی اینکه کوک رو راضی کنه تا باهامون کاری نداشته باشه بچه ش رو میاورد پیشم.. منم خواستم سورپرایزت کنم پس بهت نگفتم.. تو هم اونجوری کردی... واقعا گاهی از لج بازیات کفرم در میاد.. آخه به خاطر قضاوت اشتباه آدم با یکی دیگه ازدواج می کنه؟؟ -گفتم متاسفم.. ولی فکر نکن تو هم بی تقصیر بودی باید بهم میگفتی... #میدونی اصلا همش تقصیر منه.. ولی به شرطی که دیگه به فکرت هم نزنه که ترکم کنی فهمیدی کیم ا/ت؟ -قول میدم.. رسیدین بیمارستان.. -مینجی و جیمین اینجا چیکار می کنن؟؟ #لابد بعد عروسی... چه میدونم؟؟ رفتی پیس یونگی و جیمین و مینجی.. -سلام.. +سلام.. کجایین دو ساعته؟؟ #یکم دیر شد دیگه.. +مواظب خواهرم باش وگرنه من میدونم با تو ها.. چرا انقد دیر باید بفهمم نامجون دوست پسرته؟ خودت رو زدی به اون راه.. با چشمت به مینجی اشاره کردی و گفتی: بهش گفتی؟؟ +ا/ت خفه شو من هیچی هنوز بهش نگفتم انقد ضایع بازی در نیار.. -آخه چرا؟؟ +چجوری بگم؟؟ *چیزی شده؟؟ جیمین بود.. +نه هیونگ.. (درست فهمیدید.. اینجا جیمین از یونگی بزرگتره و یونگی از تهیونگ بزرگتره و تهیونگ از نامجون بزرگتره و نامجون از هوسوک بزرگتره.. کوک و جین هم مهم نیست زیاد) +مینهو مرخص نشد؟؟ *دکتر گفت سرمش خالی نشده.. یونگی با ما کاری داری ما باید بریم.. +من نه ا/ت باهاتون کار داره.. *ا/ت؟؟ چه خبر خیلی وقته ندیدمت.. -مرسی جیمین اوپا.. مینجی اومد و پیش جیمین وایساد.. در واقع پیش یونگی و جیمین.. €جیمین اوپا نمیریم خونه؟؟ *فکر کنم ا/ت کارت داره.. -من؟؟ به یونگی نگاه کردی.. با چشماش می گفت تو رو خدا این کارر و واسم انجام بده
-خب.. راستش.. اونقدرا هم مهم نیست.. و.. یونگی بهت سیخونک زد.. یونگی با حالت شاکی گفت.. +یعنی چی مهم نیست پس چرا این همه وقت خانواده ی پارک رو منتظر گذاشتی؟؟ -خب.. من.. نمیشه که انقد راحت گفتش یونگی اصلا خودت بگو.. نه.. مینجی.. بیا من کارت دارم.. تو حیاط بیمارستان.. مینجی و جیمین گیج بودن.. مینجی باهات اومد.. €اتفاقی افتاده؟؟ -فقط یچیزی هست که باید بدونی.. تو حیاط رو یکی از نیمکت ها نشستین.. بعد ده دقیقه مینجی گفت: نمیخوای چیزی بگی؟؟ -مینجی.. میدونی تو واقعا خیلی مهربونی.. البته گاهی هم جدی و ترسناک میشی.. مثل یونگی.. خندید: اومدی اینو بگی؟؟ -امم. نه.. ببین گفتنش سخته.. تو چند سالته مینجی؟؟ €امسال میرم تو ۳۰.. زیر لب گفتی: خوبه خیلی از یونگی کوچیک تر نیست.. €چی؟؟ -میگم.. به نظرت اگه.. اگه یونگی از یه دختر خوشش بیاد و از من بخواد به اون دختر بگم من چجوری باید به اون دختر بگم؟؟ تو هم داداش بزرگتر داری و از منم بزرگتری گفتم شاید بدونی.. €خب.. به نظرم یونگی خودش باید به اون دختر بگه تا به نظر نیاد بی عرضه ست.. -یونگی یخورده خجالتیه.. تو این موارد انقد احساساتش رو نگه میداره که خودم ترجیح میدم پیش قدم بشم و به کسی که دوسش داره بگم.. €خب.. به اون دختر بگو نظرش درمورد یونگی چیه؟؟ -میشه یه تمرین کنیم؟؟ €اوهوم.. -خب مثلا من الان از تو میپرسم.. نظرت راجع به یونگی چیه؟؟ €الان نظرم رو بگم؟؟ یا سرت حرفش رو تایید کردی.. €امم خب... یخورده گونش سرخ شد.. با خودت گفتی شاید مینجی هم از یونگی خوشش میاد.. €خ.. خب.. به نظرم.. اون پسر خوبی به نظر میاد.. من زیاد با پسرا ارتباط نداشتم.. فقط جیمین اوپا رو میشناختم.. ولی اون به نظر مهربون میاد.. تو ظاهر اینو زیاد نشون نمیده ولی خب به نظرم خیلی مهربونه.. و میدونی از رفتارایی که با تو داره میشه فهمید عاشق خونوادشه.. ولی خب یخورده هم خشن و تنده.. در کل خب.. پسر خوبی به نظر میاد... رنگش دوباره به حالت عادی برگشت.. -نونا؟؟ €هوم؟؟ -الان چیکار کنم؟؟ €الان به طرف مقابلت میگی یونگی ازت خوشش میاد و دلش میخواد در آینده با تو باشه.. -نونا.. بازیگری بسه.. یونگی ازت خوشش میاد و دلش میخواد در آینده با تو باشه.. €آره همینجوری باید بگی تا طرف.... یهو دوزاریش افتاد و لبخندش خشک شد.. €ها؟؟ من اشتباه منظورت رو گرفتم؟؟ -نه.. یونگی ازم خواست بهت بگم دوست داره.. البته یونگی اینو نمیگه.. یعنی اگه یروز باهاش قرار بزاری قرار نیست اینو ازش بشنوی.. چرا اینو میگم.. ولی... نونا؟؟ کجا رفتی؟؟ عه وایسا.. دویدی دنبالش.. -مشکل چیه؟؟ €هیچی.. میخوام برم خونه.. -نونا چرا ناراحت شدی؟؟ €چون که منم یونگی رو دوست دارم.. شاید عاشقش نباشم اما دوسش دارم و اون برازنده ترین پسریه که دیدمش.. ولی هیچوقت نمیتونم باهاش باشم.. حالا بس کن و دنبالم نیا.. -وایسا عه... چرا نمیتونی باهاش باشی؟؟ €خب.. چون.. چون.. جیمین نمیزاره.. -مگه تو ازش پرسیدی؟؟ €نه.. ولی قبلا وقتی یکی بهم گفت دوسم داره و چند وقت با هم بودیم وقتی جیمین فهمید.. وای خدا به جیمین نگو یونگی ازم خوشش میاد باشه؟؟ -حتما مشکلی وجود داشته که جیمین نخواسته... €نمیدونم.. اصلا خودت باهاش حرف... با صدای حیات ساکت شد.. پشت سرت رو نگاه کردی.. -چرا ولم نمیکنی؟؟ €با هوا حرف میزنی؟؟ -نه.. حس کردم که.. یچیزی رو پوستم داره راه میره... €با جیمین حرف میزنی؟؟ -تضمین می کنی داداشم بعدش نمیره؟؟ €دیوونه یا میگه نه یا آره.. -چرا خودت ازش نمیخوای؟؟
€آخرین بار آدم اشتباهی رو انتخاب کرده بودم.. گفت.. تنها راهی که میزاره با یکی دیگه وارد رابطه شم اینه که خودش یکی رو واسم انتخاب کنه.. -خب این دلیلش بوده.. تو آدم اشتباهی رو انتخاب کرده بودی ولی یونگی.. نمیگم اشتباه نیست.. میگم یخورده بشناسیش خب میتونی تصمیم بگیری... *اینجایی؟؟ فکر کنم دیر شده بهتره بریم.. میده هم مرخص شده.. -باید باهات حرف بزنم جیمین هیونگ.. €آره راست میگه باید باهات حرف بزنه... -بیا بریم. *با من؟؟ -آره.. مینجی تو برو پیش یونگی و نامجون تا برگردیم.. *وایسا اونم با ما بیاد مگه چی میشه؟؟ -نه خودت تنها باشی بهتره... رو اون نیمکت بشین تا من بیام جیمین هیونگ.. رفتی و به مینجی گفتی خیالش راحت باشه.. بعد برگشتی و دیدی جیمین رو یه نیمکت نشسته.. -جیمینی هیونگ.. میدونی تو خیلی مهربونی.. *خب.. ممنون.. -اممم. امروز خیلی جذاب به نظر میومدی... اه من دارم چی میگم... چجوری بهت بگم.. *چی شده؟؟ -اممم.. بزار خلاصه کنم... نفس عمیق کشیدی... -یونگی از خواهرت خوشش میاد.. لبخند کیوت جیمین به حالت تعجب تبدیل شد.. چشماش رو گرد کرد و رو به بیمارستان اشاره کرد.. منظورش این بود: همین یونگی؟؟ داداش تو؟؟ -آره یونگی دیگه مگه چند تا یونگی داریم.. *خب؟؟ -مینجی فکر کرد تو نمیزاری با یونگی باشه.. اینبار چشماش دو برابر گرد شد: یعنی میگی مینجی هم اونو دوست داره.. -آره.. *یاا.. فکر کرده چیه؟؟ از جاش بلند شد.. دوباره نشست.. *خب فکر نمی کنم یونگی.. مشکلی داشته باشه.. ولی بازم.. اونی نیست که من انتخاب کردم.. -اوپا چرا انقد بهش سخت میگیری؟؟ *تو هم جای من بودی سخت می گرفتی.. آخه.. -مگه چی شده؟؟ *باید به تو بگم؟؟ بهت برخورد: نه خب.. *ولی میگم.. فکر کردی چرا کوک انقدر با نامجون مشکل داره؟؟ -چه ربطی داره؟؟ *خواهر من با کوک بوده... جونگ کوک به خواهرم قول داده بود که دست از کارای خلافش برمیداره ولی خب.. رو قولی نموند منم وقتی دیدم اونا پنهونی با همن.. به مینجی سخت گرفتم.. میدونستم مینجی هم از کوک دلسرد شده.. اما خب.. نامجون واسه اینکه من خراب نشم گفت مینجی به کوک بگه که نامجون بهش گفته کوک آدم خوبی نیست و اینا.. فکر می کرد اینجوری میتونه از خواهر کوک جدا بشه... ولی فقط باعث شد با کوک دشمن بشه.. الان جونگ کوک به خواهرم حسی نداره و خواهرم تا جایی که من میدونم به اون حسی نداره ولی کوک مثل پدرشه.. دنبال انتقامه.. حتی فکر نکنم خواهرش بتونه جلوش رو بگیره... -... خب... *از نظر من اشکالی نداره اگه اونا همدیگه رو دوست دارم با هم باشن. ولی.. هنوزم مثل اون موقع نگرانشم.. و اینکه ناراحت نشی ولی من به داداشت گفتم تو و نامجون با همین... فکر کردم بهتره بدونه.. -مرسی... و.. الان یعنی.. *آره آره هر چند هنوز مطمئن نیستم.. ولی مشکلی نمیبینم
-بریم داخل.. *ولی فعلا بهشون نگو قبول کردم.. بزار همینجوری یخورده همدیگه رو بیشتر بشناسن... بگو بخت گفتم بعدا راجع بهش حرف میزنیم.. رفتین داخل... میده از اتاق بیرون اومده بود.. سر حال به نظر میومد.. @سلام ا/ت.. -عه تهیونگ؟؟ تو هم اینجا بودی؟؟ @خب.. لپاش گل انداخت.. @دیدم کسی نبود رفتم پیش مینهو ببینم حالش خوبه یا نه.. تو اتاق کنارش بودم.. -آها... جیمین رفت پیش مینجی و یونگی اومد پیش تو: چی شد ا/ت؟؟ -جیمین هیونگ گفت باید فکر کنم بعدا.. +من چیکار به جیمین دارم؟؟ خودش چی گفت؟؟ مینجی؟؟ لبخند زدی.. +واقعا؟؟ -اوهوم.. با خجالت به مینجی نگاه کرد.. مینجی هم یه لبخند بهش زد.. +وای.. نه.. نه نه نه.. -چته تو؟؟ +من خودم خجالت می کشم باهاش رو در رو بشم.. -عجب.. خب.. مینهو کجاست؟؟ نامجون؟؟ نامجون یهو اومد:جیمین هیونگ.. بهم زنگ زدن.. پلیس بود.. گفتن باید بریم خونه ی من.. الان.. *چرا؟؟ #... کوک از زندان فرار کرده... انگار حس کردن ما میدونیم کجا میرن.. -منم میام.. یونگی دزدکی به مینجی نگاه کرد.. +آره فکر کنم بهتره ما هم بیایم.. تهیونگ مینهو رو میبری خونه؟؟ ×منم میخوام بیام.. اینجوری که نمیشه.. @راست میگه هممون با هم میریم..
*شما فکر کردین داریم میریم پیک نیک؟؟؟ -میدونی که من هم تو این قضیه شریک بودم.. *چرا نمیفهمین ممکنه خطرناک باشه.. پلیسا دنبال سرنخ میگردن.. -نامجونا من نباید بیام؟؟ #بهتره که... نیای... حق با جیمین.. -امم میدونی من به خاطر مینجی میگم تا تنها نباشه.. من و مینهو باهاش باشیم. ×راست میگه.. اینجوری همه میدونیم داره چه اتفاقی میفته.. قول میدیم از ماشین پیاده نشیم.. -آره راست میگه.. نامجون امیدوارانه به جیمین نگاه کرد: اونا هم پلیسا و فکر نکنم خطری باشه.. بس کن بزار بیان.. *باشه.. ولی یادتون باشه قرار نیست از ماشین پیاده بشین.. -قبوله.. مینجی با ما میای؟؟ *ن.. €اوهوم.. من و مینهو و نامجون با همیم.. +اممم ا/ت.. -اوه.. درسته.. من و مینهو و یونگی.. #پس با من نمیای ا/ت؟؟ -نه برگشتنی با تو میام.... #خوبه.. سوار ماشین شد.. تو هم سوار ماشین یونگی شدی.. مینجی رفت با جیمین حرف بزنه.. -یااا مینهو چرا این همه کیف و کت و لباس رو اینجا ریختی؟؟؟ چقد جامون تنگه.. ×اهم.. با سرش به مینجی اشاره کرد.. {منظورش این بوده واسه اینکه مینجی بره جلو بشینه پیش یونگی..} مینجی اومد سوار بشه.. ×امم مینجی میری جلو بشینی؟؟ اینجا یخورده ریخت و پاشه... وسایل من و ا/ت همش اینجاست.. €اما.. باشه.. رفت جلو.. مینهو خودش رو زد به خواب.. تو هم نقشه ش رو گرفتی و خودت رو به خواب زدی... بعد چند دقیقه اولین صدا رو شنیدی.. +ا/ت و مینهو خوابیدن؟؟ €آ.. آره.. چه زود!! با وجود صداهایی که تو سرت بود و داشت باعث می شد حس کنی یکی کنارت نشسته آروم خودت رو به خواب زده بودی.. +امم.. €اوهوم.. تو دلت گفتی: چرا مثل ادم دو کلمه صحبت نمی کنن؟؟ +یخورده گرم نیست.. €فکر نمی کنم.. کولر روشنه.. -داری گند میزنی یونگی.. بحث رو عوض کن.. +ا/ت راست می گفت؟؟ €من که نمیدونم اون چی می گفته!! +تو با من مشکلی.. یعنی تو هم از من خوشت میاد؟؟ €من که اینو نگفتم.. من فقط.. تقریبا اینو گفتم.. ولی ترجیح میدادم خودت بگی تا از خواهرت بشنوم.. +متاسفم.. یخورده سخته.. اینکه به کسی با حرف بگی دوسش داری.. €هنوز که چیزی معلوم نیست.. داداشم هنوز نظرش رو نگفته.. +خب من واسم نظر تو مهمتره.. €... +.... €امم خب میدونی به نظرم.. به نظرم اینجا جای قشنگیه.. یونگی خنده ی مضحکی کرد.. €چرا میخندی؟؟ +اینجا حتی یه درخت هم نیست.. و انقد تاریکه چیزی پیدا نمیشه.. آخه این همه جا نامجون بیرون از شهر جای خونه درست کردن بود؟؟ €خونه ی نامجون که خیلی قشنگه.. درست کنار جنگل.. البته یکمی هم ترسناکه.. اصلا دلم نمیخواد نزدیک اون جنگل بشم...
بعد این تا آخر ساکت موندن... بالاخره رسیدین خونه ی نامجون.. یونگی از ماشین پیاده شد... +تو و دخترا اینجا منتظر بمونین.. شاید یکم طول کشید ولی بهتره دور و بر کار پلیسا نباشین.. این دو تا که خوابن.. €باشه... یونگی در رو بست و رفت.. چند تا ماشین پلیس وایساده بود... یونگی و جیمین و نامجون رفتن داخل که تهیونگ اومد تو ماشین پیش شما.. در مینهو رو باز کرد.. ولی انگاری مینهو واقعا خوابش برده بود... چون با باز کردن در و خراب شدن تکیه گاهش یهو پرت شد تو بغل تهیونگ.. ×وااای.. @ببخشید ببخشید.. چشمات رو باز کردی.. تو و مینجی زدین زیر خنده و تهیونگ هم گونه ش رنگ لبو شده بود به مینهو زل زده بود.. مینهو همونجوری تو بغل تهیونگ آروم خندید.. @خب نمیخوای پاشی؟؟ یخورده تحت فشارم... مینهو پاش تو ماشین بود و خودش بیرون ماشین تو بغل تهیونگ.. خودش رو جمع و جور کرد.. @جا واسه من نیست بشینم؟؟ -برو جلو.. @اوکی.. رفت جای یونگی نشست.. انقد با ماشین بازی کرد که خدا میدونه.. آهنگای رو عقب جلو میکرد.. شیشه پاک کن میزد.. بوق میزد.. -بچه ی پنج ساله اونجا نشسته بود جدی تر عمل می کرد.. مینجی داشت داخل خونه رو نگاه میکرد.. از پنجره.. البته فقط سایه ها معلوم بودن ولی خب اونم خودش کلی بود.. €دیر نکردن؟؟ ×نه بابا کلی بازجویی و پرسش و پاسخ دارن.. یهو یونگی و نامجون از در اومدن بیرون و جیمسن پشت سرشون اومد.. بعد دو تا آقا هم پشت سرشون.. €چی؟؟ به این زودی کوک رو دستگیر کردن؟؟ همین؟؟ کوک هم پشت سر جیمین بود.. -چه سرعت عملی.. ولی پس چرا...
خب تموم شد.. چالش برین اسلاید بعد
نتیجه 1
خب خب امروز چالش اینه کهههه اهم راستش چالش نداریم چیزی به ذهنم نرسید ولی کامنت بزاریناااا
نتیجه 2
خب خب امروز چالش اینه کهههه اهم راستش چالش نداریم چیزی به ذهنم نرسید ولی کامنت بزاریناااا
نتیجه 3
خب خب امروز چالش اینه کهههه اهم راستش چالش نداریم چیزی به ذهنم نرسید ولی کامنت بزاریناااا
نتیجه 4
خب خب امروز چالش اینه کهههه اهم راستش چالش نداریم چیزی به ذهنم نرسید ولی کامنت بزاریناااا
اوکی 😁
پارت بعد رو کی میزاری
نمدونم
امتحان دارم فعلنا
آره امتحانا شروع شدن منم امتحان دارم☹
داستان آرزوی منو چرا ادامه نمی دی؟؟
امم چون تموم شد
وای خدایا عالی بود یعنی توصیف کردنش بینهایت سخته انقدر که قشنگه واقعا خدایااااااااا یه حرف برسون به این مغز که بگم🥴اصلا انتظار اینو نداشتم که مینجی قبلا با کوکی بوده یعنی اصلا به مخم نمی رسید😐اولین اسلاید که بازم جواب ا/ت و انداختی عقب تر بگی واقعا دلم میخواست خفت کنم😂واقعا محشر و فوقالعاده بود مثل همیشه واقعا واقعا هرچی بگم راجبش کم گفتم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍
💙💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
خفم نکنی یی
مرسی به هر حال
عالیییی بود😂💓
مرسی
خب سلام سلام من اومدم 😁
نظرم راجع به این پارت : آقا هرچی لقب و القاب خوب و عالیه برای تو و داستانت 😇😆
حدسی برای پارت بعد ندارم 😅
فقط یک درخواست دارم 😇
آقا تو رو خدا بین نامجون و ا.ت عاشقانه تر 😆😍
در اصل عاشقانه به معنیه منحرفه😂😂 اجی جان من بکنننن
اوه چشم سعیم رو می کنم اوکی؟؟
بسیار فوق العاده
داستانای منو میخونی؟!
خیلی وقته نیومدم تساوی
امروز میرم میخونم
سیلام عاجی خوبی
عالییی بود مثل همیشه❤❤❤❤
همه رو راهی خونه بخت کردی
این مینهو تهیونگ هم بده به هم برن سر خونه زندگیشیون😂
والا😂
😁😁😁