سیلام 😹💔 خب اینم پارت بعدی لایک کنین ،بفالویین😹💔 دیگه چی بگم😹💔
موارد پارت قبل✎:مریض شدن مادر لان یونگ و آشنایی لان یونگ با شوگا◐ -◑♡
«خیلی شکه شده بودم 😨چشمام گرد شده بود و داشتم بهش نگا میکردم 😨»مین هو جین :چیزی شده لان یونگ ؟لان یونگ:نن نه هو جین شی چیزی نشده . یونگی:خوشبختم .لان یونگ:منم ..عااا همینطور . «اونا قهوه هاشونو برداشتن .یه تعظیم کوتاه کردم و سریع از اتاق رفتم بیرون و درم پشت سرم بستم . وقتی درو بستم یه لحظه نشستم پشت در ،چشمامو بستم و یه نفس راحت شکیدم. بعد چند ثانیه از پشت در بلند شدم و سریع رفتم طبقه پایین . ✍اونجا یه خونه خیلی بزرگه دو طبقه است . طبقه پایین سالن غذاخوری و هال ومحل استراحت خدماکاراست و طبقه بالا اتاق مین هو جین و بقیه اعضا خانوادست .طبقه پایین به حیاط راه داره . از پشت محل استراحت خدمتکارا به حیاط پشتی میرسیم و از در اصلی خونه به حیاط بزرگ که اونجا پارکینگم هست✍ «وقتی رسیدم پایین دیدم خانم پارک داره گل میذاره تویه گلدون روی میزی که جلوی تلویزیون بود . اون گلا طبیعی بودن. گلای سرخ وسفید رز . رفتم جلو و آروم خانم پارکو صدا کردم »●:اوه لان یونگ اومدی . ☆:بله . « تعظیم کردم و لبخند زدم . خانم پارک آخرین شاخه های گلم تویه گلدون سفیدی که روی میز بود و گذاشت و با لبخند برگشت سمتم و گفت دنبالش برم . دنبال خانم پارک رفتم و اون رفت سمت اتاق مامانم . »●:لان یونگ از این به بعد اینجا بمون ...وسایلتو بیار اینجا ،اینجوری واست بهتره . ☆:اما خب .....●:اما نداره همینجا بمون . «دودل بودم ولی خانم پارک داشت پافشاری میکرد،تصمیم گرفتم قبول کنم و همونجا بمونم . اینجوری حد اقل خیالم از یه طرف کارام راحته . »●:عالیه . ولی لان یونگ میتونم ازت یه خواهش بکنم ؟☆: بله خانم . ●:میشه تو فردا برای پسر خانم صبحانه درست کنی ؟☆:من ؟ ●:خواهش میکنم فردا میخام قبل از رفتن دخترم باهاش خداحافظی کنم اون واسه تحصیل داره میره آمریکا . ☆:اوه ...بله متوجهم ..باشه حتما . ●:ازت خیلی ممنونم . ☆:خواهش میکنم . «اصلا دلم نمیخاست قبول کنم ولی چاره ایم نداشتم . اون تا خیلی وقت دیگه نمیتوتست دخترشو ببینه . » ●:لان یونگ تو دیگه میتونی بری شب بخیر . ☆:شب بخیر . « رفتم سمت اناق مامانم ولی یادم اومد باید یه سری درسارو واسه فردام بخونم .اما کتابام همراهم نبود . کاری نمیتونستم بکنم واسه همین با بی میلی رفتم و روی بالشت خوابیدم و پتورو کشیدم روم و واسه فردا صبح تایمر گذاشتم . »
«وقتی نزدیک اتاقش شدم صدای گیتارو شنیدم چند دقیقه اونجا وایسادم و به صدای گیتارش گوش دادم . یهو گفت: » ●:نمیخای بیای تو ؟ «سریع به خودم اومدم و درو باز کردم و رفتم تو .پشت میز وسط اتاقش نشسته بود . واسه معذرت خواهی تعظیم کردم و میخاستم برم ولی اجازه نداد » ●:بشین رو تخت . ☆:بله؟●:بشین تا غذام تموم شه . ☆:چچ چشم . «آروم رفتم و نشستم روی تخت . شروع کرد به خوردن . با اشتها زیاد بعد از چند دقیقه غذارو خورد و بهم اشاره کرد که برم جلوش وایسم . » ☆:بب بله ؟●:خوب بود . ولی فقط 0/25صدم از 100در صد کارایی که کردیرو جبران کرد . ☆:چی ؟●:تو به من گفتی خدمتکار .تازه بی اجازه با اینکه مادرم بهت گفته بود رفتی حیاط پشتی. اون روزم که کتابو پرت کردی تو سرم . «خیلی خجالت کشیدمو سرمو انداختم پایین .واقعا همش یادش بود ؟ »☆:لل لطفا منو ببخشید . ●:ببخشید کارایی که کردیرو جبران نمیکنه . اوهوم . دیگه میتونی بری.☆:بب باشه . «سریع از اتاق رفتم بیرون . سینی تویه دستم بود وپشت در وایساده بودم . خدای من یعنی چی که فقط 0/25صدم باید چیکار کنم😣بعد از چند لحظه فک کردن به خودم اومدم و رفتم طبقه پایین . ساعتو که نگا کردم چشمام گرد شد . کلاسای دانشگاه نیم ساعت دیگه شروع میشد . سریع رفتم تو آشپز خونه و سینی رو گذاشتم اونجا . » ○:چرا انقد عجله داری ؟☆:ببخشید کلاسای دانشگاهم نیم ساعت دیگه شروع میشه باید زود برم. «تا این حرفو زدم صدای مردو پشت سرم شنیدم . برگشتم و پشت سرمو نگا کردم . کت و شلوار تنش بود و خیلی با شخصیت وایساده بود . » ○:اگه بخاین من میتونم برسونمتون . ☆:عام...○:من راننده شخصی خانمم ولی حالا که شما عحله دارین میتونم شمارو هم برسونم . ☆:واقعا ؟اوه خیلی ازتون ممنون میشم . «خیلی خوشحال شدم و سریع پشت سره اون مرده رفتم . از در اصلی رفتیم توی حیاط تا سوار ماشین بشیم . ماشینش خیلی شیک بود . کاملا مشکی بود . بعد از چند ثانیه نگا کردنش سریع رفتم و سوار شدم . به اون آقا آدرس دانشگاهو دادم و من اون رسوندم دم دانشگاه . میتونستم نگاهای سوالی بقیرو روخودم حس کنم .ولی بهشون توجه نکردم و رفتم تویه دانشگاه . اینجوری کارم راحت تره و زود میرسم دانشگاه ولی وقت ناهار باز باید برگردم اونجا . وسایلمو بعد دانشگاه از خونه برمیدارم . با همین فکرا رفتم تویه کلاس شیمی . نشسته بودم پشت میز که یهو چند تا از دخترای پولدار مدرسه اومدن جلوم وایسادن »○:هی نمیخای بگی اون ماشین کی بود ؟☆:اون .....هیچکس .○:تو انگار گوشات درست نمیشنوه . گفتم اون ماشین واسه کی بود ؟☆:ولم .... «خواستم حرفمو ادامه بدم ولی یهو جونگ میون یهو صدای جونگ میون اومد .اون دختره رفت کنار و جونگ میون روبروم وایساده بود . »
●:چیزی شده ؟○:آه ...نه نه هیچ مسکلی نیست . عاممم فقط الان کلاس ....●:معلم شیمیتون یکم مریض احوالن برای همین من جاشون اومدم . «انگار خشکم زده بود و همینجوری داشتم بهش نگا میکردم . جونگ میون بهم نگا کرد و گفت :خب امروز بحثمون در مورد عنصر ..... .رفت و پست میز حلوی کلاس وایساد .سعی کردم کل کلاسو ساکت باشم و هیچی نگم ،انگار که اصلا اونجا نبودم . میدونستم دختر پولدار کلاسمون تو چه فکریه ،اما جونگ میون شی اونجوری نبود که با چند تا حرف این رفتارش باهاش تغییر کنه .بعد ازتقریبا دو ساعت کلاس تموم شد و همه از کلاس رفتن بیرون و منم داشتم میرفتم ،جلوی در بودم اما جونگ میون صدام زد . »☆:بب بله .●:بقیه لطفا سریعتر برین بیرون . خب ...تو اونروز به من نگفتی . ☆:چیرو ؟●:اونجا چیکار میکردی ؟☆:بهتون که گفتم نمیتونم بگم . ●:اما مجبوری بگی . «اومد جلو ،شونه هامو گرفت و چسبوند به دیوار . خیلی شکه شده بودم ،میتونستم صدای تپش قلبمو بشنوم . »●:تو از اعتماد من سوء استفاده کردی باید جبرانش کنی .☆:من اینکارو نکردم . ●:پس بگو اونجا چیکار داشتی . ✍داد زد .✍☆:من ...نمیتونم بهتون بگم . ●:من جلوی بقیه ازتو دفاع کردم و تو ،تو چیکار کردی ؟اینجوری به من دروغ گفتی. ☆:لطفا درک کنین من نمیتونم بهتون بگم اما....من به شما دروغ نگفتم .اینو قسم میخورم . ●:بهم بگو برای چی .برای چی رفته بودی اونجا . دیگه سمتت نمیام .به کسیم نمیگم . «دودل بودم که باید بهش بگم یا نه ولی ...اون به کسی نمیگفت . تصمیم گرفتم بهش بگم .اما .....یهو لی سان اومد تو . ✍لی سان پسر وزیر لی جونگ هان ✍○:هی شماها چیکار دارین میکنین ؟●:برو بیرون . «سریع دستاشو از رو شونه هام برداشتم وایسادم کنارش . »○:من برم بیرون ؟با چیزی که دیدم فک کنم شما باید جای من برین .●:تو چیزی ندیدی . ○:چرا دیدم شما دوتا با همین . ☆:نه ای درست نیست . «اینو بلند گفتم . هردوتاشون برگشتن و بهم نگا کردن . »☆:همچین چیزی حقیقت نداره . ●:درسته . ☆:چی ؟●:گفتم درسته . ☆:در پورد چی حرف میزنی این ...○:آره ...ما با همیم میخای چیکار کنی ●:اوهوم خوبه ....هیچی مشکلی نیست . «اینو گفت و از در کلاس رفت بیرون . »☆:چرا اینکارو کردی این درست نیست نباید .... «دستشو گذاشت روی دیوار پشت سرم و به چشمام نگا کرد . »●:تو از اعتمادم سوء استفاده کردی ...پس وایه منم عیبی نداره . ☆:شما متوجه نیستین . « دستشو انداختم و وایسادم روبروش . » ☆:من واسه کارم اونجا بودم ...من عهد کردم به کسی نگم وگ نه اخراج میشم من به اینکار نیاز دارم ....شما ....شما ...آه . «خیلی عصبی شده بودم اون پسره همه چیرو به همه میگفت .اما این واقعیت نداشت دلم نمیخاست بقیه اینجوری راجبم فک کنن . »
«جونگ میونو زدم کنار و از کلاس رفتم بیرون . رفتم و پشت دانشگاه روی نیمکت همیشگیم نشستم . نیاز داشتم فک کنم . همه چیز داشت با هم اتفاق میوفتاد نمیتونستم اینهمه مشکلو با هم حل کنم . سرمو گرفتم بین دستام و سعی کردم خوردمو آروم کنم . حدود نیم ساعت اونجا نشستم و بعد واسه کلاس بهدی بازم رفتم تویه دانشگاه . ҳ̸Ҳ̸ҳکلاس تموم شد و اومدم بیرون . وقت ناهار بود واسه همین باید میرفتم . وسایلمو برداشتم و از دانشگاه رفتم بیرون . تا خونه محل کار مامانم راه زیادی نبود واسه همین زود رسیدم . هنوز کلید خونرو نداشتم واسه همین زنگ زدم . خانم پارک جواب داد و درو برام باز کرد . رفتم داخل . از در اصلی رفتم تویه خونه خانم پارک سریع اومد جلومو گفت : »●:چرا دیر کردی زود بیا . ☆:چرا مگه چیشده ؟●:غذا آماده شده . تو باید کمک بقیه مث مادرت غذارو ببری و واسشون بچینی و بالای سرشون وایسی تا اگه چیزی خواستن واسشون بیاری . ☆:اوه . باشه باشه . «سریع رفتم سمت آشپز خونه . بقیه لباسای مخصوص تنشون بود ولی من نداشتم .شاید چون ...مادرم واسشون یه خدمتکار معمولی نبوده . غذاهارو گرفتم و با چند نفر دیگه بردیم سالن غذا خوری و داشتیم جلوی خانم و پسرش مین یونگی . مث بقیه وایسادم بالای سرشون تا اونا غذا بخورن . اونا خیلی آروم و بودن و زیاد حرف نمیزدن . اما یهو مین یونگی گفت : » ○:پدر کجاست ؟●:رفته سفر گاری ...متاسفم ولی فک کنم بتونه این هفته که اینجایی بیاد . ○:اوهوم باشه . ......راستی.●:چیه ؟○:من یه خدمتکار شخصی میخام . ●:خدمتکار شخصی ؟○:آره مثلا ...اون دختره که اونجا وایساده . «این حرفو زد و یهو به من اشاره کرد .خدمتکار شخصی ؟چرا من ؟ نمیتونستم همش در اختیار اون باشم . » ●:لان یونگو میگی ؟○:آره همون . ●:خب ...اگه اینجوری راحت تری باشه . «برگشت و بهم نگا کرد اما رومو چرخوندم . یه لبخند زد و دوباره شروع کرد به غذا خوردن . حتما میخاست اریتم کنه ..مث بقیه . ҳ̸Ҳ̸ҳنهارشونو که خوردن . از سر میز بلند شدن . من و چند نفر دیگه ظرفای غذارو جمع کردیم و بردیم تویه آشپز خونه . وقتی کارم تموم و میخاستپ برم یهو صدای داد پسره رفت هوا .»●:لان یونگگگ. ☆:بله بله .«سریع رفتم طبقه بالا و رفتم تویه اتاق . » ☆:بله ...چیزی شده ؟●:اول از همه اینکه تختم نامرتبه تمیزش کن . دوما اینو بگیر . «یه چیزی حالت بیسیم بود . انگار این پسره واقعا میخاد منو عذاب بده . »☆:این واسه چیه ؟●:واسه اینکه دیگه مث الان داد نزنم .☆:.....●:چرا نمیری ؟☆:اوه ببخشید ... «رفتم سمت تختش و همه چیشو مرتب کردم . با اینکه اعصابم خرد بود ولی سعی کردم آرامشمو حفظ کنم و آروم کارمو انجام بدم و برم بیرون . وقتی کارم تموم شد بهش تعظیم کردم تا برم بیرون ولی گفت : »●:هی ..☆:بله .●:من هنوز گشنمه . ☆:چی ؟همین الان ...●:از اون غذا خوشم نیومد نودل میخام .☆:ولی من ....●:ولی نداره . ☆:ب باشه .
«با گلافگی از اتاقش اومدم بیرون و درو بستم . رفتم طبقه پایین تویه آشپز خونه ، سریع رفتم و موادو برداشتم تا کارمو شروع کنم حتما تا یه ربع دیگه کلاسم شروع میشه . داشتم از تویه کمد نودل میووردم که دختری که قبلا تویه آشپز خونه دیده بودمش اومد جلو و گفت :»○: چیکار میکنی ؟☆:اون گفت هنوز گشنشه و نودل میخاد . ●:چی ؟پسر خانم ؟از کی انقد خوش اشتها شده ؟☆:آه نمیدونم من باید سریع برم دیرم میشه . «سریع نودلارو آماده کردم و با گوشتا پختم و گذاشتم تویه ظرف و بردم بالا . دم درش در زدم . » ●:بیا تو . «رفتم داخل و ظرفو گذاشتم روی میزش داشت روی برگه یه چیزی مینوشت . بهش تعظیم کردم و خواستم برم ولی گفت : »●:کجا ؟☆:من ..باید برم . ●:تو اینجا کار میکنی میخای بری ؟تازه خدمتکار شخصی منی . ☆:خودم اینو میدونم ولی من ....●:بشین رو اون صندلی . «به صندلی روبروش اشاره کرد . » ☆:لطفا میشه .....●:تو میخای اخراج بشی درسته ؟☆:نه نه .●:پس بشین . «رفتم و با بی میلی نشستم روی صندلی . گیتارشو از کنارش برداشت و شروع کرد به زدن. خیلی قشنگ بود احساس کردم آزامش گرفتم . چشمامو بستم و به آهنگش گوش دادم . بعد یه مدت همراهش خورد . صداشم واسم آزامش بخش بود . وقتی که تموم شد چشمامو باز کردم . »☆:واو ...این واقعا ...●:میدونم ....مادرم از تو و مادرت خیلی حرف میزنه . ☆:اوه ...خب ....●:گفتی که باید بری . ☆:آره آره .خیلی ...ممنونم .... «از روی صندلی بلند شدم و داشتم میرفتم ولی ...... »
کات^-^ღامیدوارم خوشتون اومده باشه ^-^♡ لطفا ฅلایک^•ﻌ•^ฅ کنین تا انرژی بگیرم ^-^❣ و ฅفالو^•ﻌ•^ฅکنین چون قراره کلی ماجرا های باحال داشته باشیم و کلی تست باحال تو راه دارم ^-^❢
نتیجه 1
▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ ❥ LOVE YOU❣ █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁
نتیجه 2
▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ ❥ LOVE YOU❣ █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁
نتیجه 3
▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ ❥ LOVE YOU❣ █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁
نتیجه 4
▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ ❥ LOVE YOU❣ █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁
آجو تبریک نمیگی😐💔
تستم چهارمین تست محبوبه☺🍭
ووییییییییییییی مبارکه عاجو خوشملمممممممممممم😻❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
۱۸ بار انجام شده ۲۴ لایک داره
من برم گم شمممم....بیشتر از از بازدید لایک داره..عاجی تو دیکه کی هستی😹💔
قابم به درد آمد://///💔💔💔💔
عاجی دقت کردی مامانا همش به چخ میدن 😶🤣
خیلی وقته که کردم 😹👍
خیلیی عالی بود💝💝💝
میس^-^-♡
آدرستو بدع بیام بکشمت😐🔫
خیلی قشنگ بود😻🍒
فقط تعداد پارت هات رو بیشتر کن جاست دیس👩🏻🦯
حیم ببخشید اگه بدم تا تو برسی ممامانم کشتتم😹✊
میسی😻❤
حیم سرم خیلی شلوغ شده تو تابستون بیشتر میذارم😽🌈💞
منم عاجو اگه شد 😂😂😂😐😐😐امان از دست این چیز ها
چرا کم مینویسی گناه داریم اخه داستان به این خوشگلی 😿😿😿😿😿😿😿😿😝😝😜😜😜😛😛عاجیییی😿😿😿🙀🙀🙀
حیم ببخشید وقت ندارم 😹💔💔💔💔💔
خدایی شقایق من منگل شدم رفت.😑
الان تو فک کردی که اخرین تست من فکت از هوپیه😑
چونکه تو پروفم اینطوری زده 😑
اونم چون تازه رفته تو صحه اول😑
ولی اخرین تست منننن اینه:.☆♡¿شرایط آیدل شدنو داری¿♡☆
به خدا دارم منگل میشم بلوبری😑
خدایا منو گاو کن😑
جعر😹💔
عرررر عالی بود عاجو عاجی دقم دادی با پاستانت جای حساس کات نکن 💔😹♥️😽💞💞💞💞
میسی عاجو😻❤❤❤❤❤
حیم😹👍
سیلامی دوباره
اجی باطم عالیی بود مثل همیشه 😍😍😍
جان جای حساس کات نکنید بابا تا بیاد سکته نغزی و قلبی رو همه رو باهم میزنم 😂
بیصبرانه منتظر پارت بعدممم😍😍😍😍
سیلام عاجو^-^-♡
میسی نپصم😻❤❤❤❤
همینش خوبه😹👍
حتما ولی خب امتحانام شروع شده مامانم به چخم میده:/💔
یعنی وقتی جا حساس کات میکنی دلم میخواد با دستای خودم خفت کنم تقصیر خودم نیست 🤬🤬🤬
جررررر😹💔