
ناظر میدونم احتمال اینکه ردش کنی زیاده اما این فقط یک نوشته ست و از کسایی که وقتشون رو برای این داستان میزارن ممنونم

آهنگ پیشنهادی: coraline_ màneskin

با حس کردن بادی سرد چشمانش را باز کرد پا برهنه، در ساحل یخ زده در کنار اقیانوس ایستاده بود باد سرد با شدت می وزید انگار میخواست دخترک را هرچه زودتر درون اقیانوس پرت کند دخترک مو کوتاه، به اقیانوس آبی رنگی که رو به روی پایش قرار داشت می نگریست. عاشق اقیانوس بود اما از آب میترسید

از اینکه درون آب بیوفتد و نتواند خودش را نجات دهد میترسید از اینکه کسی نباشد تا به دنبال او درون آب بپرد میترسید اما کسی آنجا نبود دخترک در آن ساحل یخ زده تنها بود باد، موهایش را بر روی صورتش پخش میکرد آسمان ابری و تاریک بود و دریای رو به رویش... تاریک تر... رنگ آب بسیار تیره بود

آبی تیره... رنگ مورد علاقه ی دخترک بود به آب خیره بود و در افکارش غرق کسی آنجا نبود... مگر نه؟ هیچکس به جز دختر آنجا نمی آمد هوا بسیار یخ زده بود و دریا مواج انگار آسمان میخواست به حال دخترک گریه کند دخترک سرش را بالا برد و به آسمان نگریست دست هایش را ماننده پرنده ای آزاد، در دو طرف رها کرد

لب هایش خشک شده بود و چشمانش قرمز... انگار که سال ها چشم روی هم نگذاشته و گریسته با خودش فکر میکرد کی کارش به اینجا رسید؟ کی انقدر تنها شده بود؟ دختر از بین میرفت و هیچکس خبر دار نمی شد به آب خیره شد و پای راستش را در آب گذاشت سرد بود خیلی سرد دختر به اطراف نگاه کرد شاید در ته دلش... امید داشت که کسی آنجا باشد شاید میخواست کسی جلویش را بگیرد ولی هیچکس آنجا نبود او خوب می دانست اگر کسی بود... هرگز به این حد نمی رسید قطره اشکی بر روی صورتش جاری شد پای دومش را در آب گذاشت

آب کم عمق بود اگر یک قدم دیگر به جلو میرفت تمام می شد او اینجور فکر میکرد که اگر یک قدم دیگر برود غم هایش سختی هایش تمام میشوند بغضش ترکید در آن اقیانوس سرد در آن ساحل یخ زده زیر آسمانی که به تیرگی دل دختر کوچک بود هیچکس بجز او آنجا نبود میتوانست بلند گریه کند و کسی او را سرزنش نکند دخترک پاهایش را تکان داد و پشت به دریا ایستاد پاهایش درون آب از شدت سرما سرخ شده بودند نگاهش را به تک تک قسمت های ساحل داد

نه صدفی نه ماسه ای همش برف... و یخ بود و همچنین... نه انسانی... انگار که ساحل فقط برای او بود دیگر این حقیقت را قبول کرده بود اینکه هیچکس قرار نیست برای نجات او به آن ساحل یخ زده بیاید برای آخرین بار نگاهش را به آسمان دوخت عاشق اینجا شده بود این آسمان... این دریا... این باد سرد چشم هایش را بست و لبخندی زد لبخندی که دندان های خرگوشی اش را نمایان میکرد لبخندی که از درونش میتوانی بخوانی "لطفا نجاتم بده"

اما باز هم کسی که آنجا نبود دختر تنها بود ای کاش کسی بود که دست دختر را می گرفت و اورا از آب سرد بیرون می کشید ای کاش کسی بود که نگرانش میشد کسی که در آن سرما با یک رکابی مشکی به سمت ساحل بدود... و چیزی که باعث خنده ی دختر شده بود این بود که در آن هوای طوفانی و آسمان تیره هیچ رعد و برقی نمی زد انگار آسمان هم میدانست دخترک از رعدوبرق میترسد انگار که خدا در داستان دختر نوشته بود: "با آرامش تمام شود"

دختر دیگر توان ایستادن نداشت در حالی که پشت به سیاهی ایستاده بود خودش را رها کرد

آب سرد اقیانوس... تا مغز استخوانش نفوذ کرد انگار که اقیانوس به آن بزرگی هم از مظلومیت دخترکوچولو غمگین بود عمق اقیانوس خیلی تاریک بود و دختر قرار بود به آن تاریکی برسد و هرگز کسی خبر دار نمی شد کسی دختر را به یاد نمی آورد کسی مگر وجود داشت؟ کسی دلتنگ نمی شد دختر دیگه چیزی احساس نمیکرد شاید آخرین چیز برایش همان آب سرد اقیانوس بود
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مانسکین فور اور
اولللل