ادامه داستان پرنسس شوعه،امیدوارم لذت ببرین
موجودگوگولی پشمالو یکی از گربه های شیطون اونواطراف بود.ازجات بلندمیشی که میبینی قدت نصف قدگربه هم نیست،ازترس عقب عقب میری ومیخوری به یه سنگ ومیوفتی روش:
گربه به سمتت میادکه تورو درسته قورت بده که چندتادختروپسر هم قدخودت پیداشون میشه،باپرت کردن سنگ وچوب گربه فراری میدن ومیان کناردستت میشینن:
اونوزیربغلتومیگرن که بلندکنن وتوتاروی پات وایمیستی متوجه یه چیزی درست روی کمرت میشی،وقتی به پشتت نگاه میکنی میفهمی اون یه باله که از شانس بدت آسیب دیده،دوستات توروبلندمیکنن وباهاشون پروازکنان به سمت جایی حرکت میکنی:
واردخونه میشین و تورو روی صندلی میزارن وهمون لحظه یه پسری بایه فرددیگه که نمیدونی کیه میادپیشت:خوب دخترم چه بلایی سر بالت اوردی؟ تو:
سری تکون میده واون فردبدون هیچ وسیله ای وباکارهای عجیب مثل جادو،بالت رو به حالت اول درمیاره و بعدازت میخوادکه خیلی مراقبش باشی چون اگه دفعه دیگه اسیب ببینه دیگه درست کردنش امکان پذیرنیست،ازخونه بیرون میره وتومیمونی باکسایی که نمیشناسیشون:
یکی ازدخترا بانگرانی میادسمتت ودستتومیگیره ومیگه:کاترین خوبی؟هنوزم نیروتوداری؟تومیگی:
دختردیگه ای سمتت میادومیگه:مثل اینکه مغزت تکون خورده،منظورازنیروهمون جابجایی اجسامه دیگه،وقتی چهره بهت زدتومیبینن میگن:تومیتونی کل وسیله هاازکوچیک به بزرگو به هرجایی که دوست داشتی ببری:
یکی ازپسرا میره کنارپنجره وسوت میزنه،یه پروانه میشینه کنارپنجره وبادیدنت به حرف میادوباشادی میگه:کاترین توبرگشتی؟توهم سرتکون میدی واون پسربه پروانه میگه:هرچه زودترهمهرو جمع کن بایدبرای برگشتش جشن بگیریم،اون میره وتوازبقیه میپرسی: مگه من کجا بودم؟واوناهم میگن که توحدود2هفتس که غیبت زده بود:
ازخونه بیرون میری چون جشن برگشتت اماده شده،وقتی پاتومیزاری روی بلندترین نقطه اون شهر،پرنده ها،مورچه ها،پروانه ها وانسان هایی هم قدخودت میبینی که بادیدنت شادی میکردن ودرکناراونا مردی میبینی که به نظرت خیلی آشنامیادولی توهیچی یادت نیست
به نظرت اون فرد کیه؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییییی