صبح روز بعد سوفی با صدای تلق و تلوق بهم خوردن ظرف ها بیدار شد.
خمیازه ای کشید و به ساعت نگاه کرد.ساعت ۹:۳۰ دقیقه بود.هنوز خسته بود.دیشب تا دیر وقت داشت به اینکه با بئاتریکس چطور رفتار کرد فکر میکرد.از نظر خودش هم کارش درست بود و او نباید توی کار آنها فض...لی میکرد ولی خب نگران کارهایی بود که ممکن بود بئاتریکس توی مدرسه انجام بدهد.مثلا او را مسخره کند یا کاری کند که هیچ کس با او دوست نشود.البته او خیلی هم به آدم ها اعتماد نداشت ولی خب باز هم از تنهایی میترسید...
ناگهان یادش افتاد امروز خواهرش از بیمارستان مرخص میشود.اما تا جایی که یادش می آمد دکتر گفته بود رز را ساعت 11 یا 12 نرخص میکنند.
عالی
ثل شما❤
مثل شما
دختری به نام سوفی.................(پارت 11) به لیست فالوشون کنید افزوده شد.
توسط Jervis
___________________________
مرسی عزیزم❤
ملودی سکوت ⁴ (بررسی)
5 اسلاید پست 0 مشاهده 0 لایک 0 نظر 4 ساعت پیش
محتوا در صف بررسی است. مدت زمان انتظار بررسی بستگی به شلوغی صف بررسی دارد
آفرین خیلی خوب بود😊
ممنونم❤
عالی بود عاش_ق این داستان شدم🙃
مرسی💕
مثل شما