
قسمت بیست و یکم...
وسط رانندگی به علت ترسی که بدنش را سست کرده بود، ماشین را کنار زد و برای لحضه ای سرش را بر روی فرمان ماشین قرار داد. به صندلی تکیه کرد و پس از چند ثانیه دوباره به رانندگی ادامه داد. در حین رانندگی تلفنش زنگ خورد و با نام مادرش مواجه شد. تماس را وصل کرد و بر روی بلندگو گذاشت. با لحنی سر زنده و خوشحال مکالمه را آغاز کرد. _سلام مامان چطوری؟ چه خبرا؟. زن با صدایی آمیخته از خستگی و ناراحتی جواب داد. _سلام دختر قشنگم، چی بگم عزیزم خبرای خوبی ندارم. با شنیدن لحن و نوع صحبت کردن او می توانست گمان کند که اتفاقات خوبی نیافتاده. با لحنی نگران پرسید. _چرا اینجوری حرف میزنی؟ چیزی شده؟. پس از بیان سوالاتش صدای گریه های زن در پشت تلفن طنین انداز شد. ماشین را فوری کنار زد و تمام حواس خود را به تماس جمع کرد. با لحنی آمیخته از نگرانی و خشم دوباره پرسید. _مامان بگو دیگه چی شده؟ کسی چیزیش شده؟.
زن با گریه شروع به توضیح کرد. _بروس م.ر.د.ه دختر، اونو زیر یک پل پیدا کردند، تنها چیزی که معلوم بود ت.ت.ویی بود که پشت گردنش زده بود، پلیس ها حتی نتوانستند اونو تایید هویت کنند، فقط وقتی اون رو دیدم شناختمش، همه جاش س.و.خ.ت.ه بود و یک بشکه بنزین و فندک بالای پل افتاده بود. از ترس و ناباوری به خود می لرزید. اشک هایش نمی آمدند اما احساس دردی در قلبش می کرد. دردی که گویا با م.ش.ت های قوی خود، درحال فشردن قلب اش است. نگاهی به دستان لرزانش انداخت که اختیار آنان را از دست داده بود. توجهش از صدای مادرش که در پشت تلفن درحال صدا زدن او بود برداشته شد. کاملا گیج شده بود و احساس گم گشتگی می کرد. احساس می کرد که در زمان و مکان گم گشته است.
ضعف و غم بر او چیره شد و به اشکانش اجازه جاری شدن داد. برای رهایی از فشار بغضی که در گلویش بود فریاد زد و تعدادی مشت را نثار فرمان ماشین کرد و خسته سرش را بر روی آن قرار داد و به گریه ادامه داد. پس از چندین دقیقه صدای آژیر پلیس به گوشش خورد که درحال نزدیک شدن بود. دیگر اشکی برای ریختن نداشت. تنها چیزی که پس از سنگینی سرش احساس می کرد، سوزش چشمانش بود. با صدای ضربه ای به شیشه ماشین سرش را بلند کرد و پس از کنار زدن موهایش سرش را چرخاند و با چشمان پف کرده و سرخش به پلیسی که ایستاده بود نگاه کرد. موهایی مشکی و پوستی گندمی رنگ و اندامی ورزشکاری داشت. شیشه را به آرامی پائین داد و رویش را به سمت جلو برگرداند. مامور یک دستش را بر روی پنجره قرار داد و کمی به سمت او خم شد و پرسید. _میشه بدونم که چرا اینجا پارک کردید خانوم؟ اگر توجه کرده باشید تابلوی پارک ممنوع رو می توانید در کنار جاده ببینید. _خیلی عذر می خوام، الان حرکت می کنم.
_می توانم کارت گواهینامه اتون رو ببینم؟. _اوه بله، الان میدم خدمتتون. خم شد و پس از باز کردن داشبورد به دنبال کارت گواهینامه، مشغول گشتن درون آن شد. پلیس که گویا صبر زیادی نداشت گفت: _اگر همراهتون نیست می توانید کارت ملی اتون رو نشان بدید. همان گونه که مشغول گشتن بود جواب داد. _نه الان پیداش می کنم، همین جا گذاشته بودمش. _ببینید خانوم من نمی توانم همین جا منتظر بمونم تا شما گواهینامه اتون رو پیدا کنید، اگر همراهتون نیست براتون یک جریمه می نویسم و می گذارم که بروید؛ اما دفعه بعد باید قوانین رانندگی رو رعایت کنید. فوری به سمت او چرخید و با ترس گفت: _ نه خواهش می کنم، قسم می خورم که همراهم دارم فقط چون حالم نامساعد بود این کنار پارک کردم، اگر نه من کسی نیستم که به قوانین پایبند نباشم.
ناگهانی مکان گواهینامه را به یاد آورد و نورگیر جلوی خود را پائین داد و گواهینامه را درون جیب آن دید. فوری آن را برداشت و به سمت مامور گرفت. _گفتم که همراهم دارم، بفرمائید. پلیس پس از گرفتن گواهینامه، نگاهی به آن انداخت و دوباره به او برگرداند. _خیلی خوب خانوم، می توانید بروید اما یک جریمه با مبلغ کم براتون می زنم تا پرداخت کنید به علت پارک در محل غیر مجاز. _چشم قول می دم که دفعه های بعد بیشتر حواسم رو جمع کنم. مامور کمی از ماشین فاصله گرفت و گفت: _دیگه می توانید بروید، فقط حواستون رو خوب جمع کنید چون هرکسی مثل من ممکنه بهتون توی جریمه تخفیف نده و این آخرین باریه که بهتون چنین لطفی می کنم. لبخندی کوتاه تحویل او داد و گفت: _چشم ازتون ممنونم. پلیس به او ادای احترامی با کشیدن دو انگشت اشاره و شصت به لبه کلاهش کرد و گفت: _شبتون خوش خانوم جوان. سپس به سمت ماشین اش به راه افتاد و او نیز ماشین را به سمت خانه به حرکت داد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی✨🎶
مرسی🌟