
قسمت ششم فصل سوم...
به آرامی ملحفه را کنار زد و از تخت خارج شد. کیف خود را بر روی میز برداشت و به سمت در به حرکت افتاد. نرسیده به در صدای قدمی را شنید، پس از آن صدای پیچیدن دستگیره بلند شد و در باز شد و با چهره ایوان مواجه شد. فوری خود را چند قدم به عقب کشید تا با او برخورد نکند. ایوان با دیدن او لبخندی مهربانانه به او تحویل داد و گفت: _پس بالاخره به هوش اومدی. شکاک پرسید. _من رو چرا اینجا آوردی؟ نکنه تو چیزی توی اون نوشیدنی کردی تا حالم بد بشه؟. ایوان با تعجب ابروهایش را بالا داد و با کمی دستپاچگی شروع به بیان علت کرد تا سوءتفاهم ایجاد شده را برطرف کند.
_اینجور که گمان می کنی نیست، من فقط بعد اون اتفاق اومدم دنبالت و دیدم که بیرون کنار تیربرق بی هوش افتادی روی زمین؛ برای همین آوردمت تو اتاقم تا استراحت کنی و بهتر بشی، هیچ گونه کاری هم نکردم، خودم هم شب توی سالن روی مبل خوابیدم. لحنش صادق بودن و حقیقت داشتن صحبت هایش را بیان می کرد. _خیلی خوب، بیا بریم صبحانه بخور. _نیازی ندارم، باید برم خانه. _پس بزار برسونمت. _نیازی نیست، میتونم تاکسی بگیرم، از جلو در برو کنار می خوام رد بشم. ایوان پی برد با اصرار بیشتر خشم او را بیشتر می کند؛ از این روی کنار رفت تا او خارج شود. پس از خارج شدن یکی یکی پله هارو رد کرد و به سمت طبقه پائین رفت. ایوان نیز در پشت سر او را دنبال می کرد.
از جلوی آشپزخانه رد شد و به سمت در اصلی حرکت کرد. در حین عبور با حضور شخصی در آشپزخانه مواجه شد؛ اما بدون آنکه نگاهی کند از گوشه چشم پی برد که او یک مرد است. نرسیده به در با صدای آن مرد ایستاد. _لیلی؟!. آن صدا در نظرش آشنا به نظر می رسید. سرش را برگرداند و با جک مواجه شد. درحالی که یک پیراهن سفید و شلواری نسکافه ای رنگ بر تن کرده بود و کرواتش باز بر روی دوشش انداخته بود. _اوه سلام آقای نویچ، روزتون خوش. قبل آنکه دستگیره را لمس کند جک او را با حرفی دیگر از انجام آن بازداشت. _چرا نمیایی داخل و یک صبحانه با ما نمی خوری؟. _ترجیح میدم که صبحانه ام رو توی خانه خودم میل کنم. _ایوان تو چرا ازش درخواست نمی کنی که بیاد و یکم بنشینه؟.
ایوان ابتدا کمی گیج شده بود و مِن مِن می کرد اما خودش را زود جمع و جور کرد و جواب داد. _ازش خواستم ولی لجبازی می کنه و نمی مونه. _ این که نشد رسم مهمان نوازی. سپس خود جک دست به کار شد و به سمت او آمد و پس از قرار دادن دستانش بر روی شانه های او، او را به سمت آشپزخانه با خود کشاند و بر روی صندلی ای نشاند. _راحت بشین و از خودت پذیرایی کن. دوباره بلند شد اما توسط دست های قدرتمند جک بر روی صندلی نشانده شد. _نه تا وقتی که چیزی نخوردی. عصبی دستان او را کنار زد و بلند شد. _من نیازی به پذیرایی شما ندارم.
هردوی آنها از رفتار او تعجب کرده بودند. ایوان برای آرام کردن او پیش قدم شد. _چرا یهویی عصبی شدی؟. _هیچی نیست، فقط می خوام که زود برم خانه ام. کیف خود را از روی میز برداشت و قبل از حرکت سرش را برگرداند. _بابت رفتار تندم عذر میخوام، اما امیدوارم درک کنید که نمی توانم بمانم. سپس به سمت در حرکت کرد. پس از خروج در را بست و پیاده در پیاده رو به راه افتاد. هربار با دیدن جک به یاد طرد شدنش می افتاد و خشم به سراغش می آمد. دیگر نمی خواست بیشتر از این دست بر روی دست بگذارد. دیگر باید با روشی دیگر وارد عمل می شد و به جواب می رسید. امشب وقت آن بود تا برنامه ای جدید آغاز کند.
شب هنگام، پس از نیمه شب به محله قدیمی خود بازگشت. تا قبل از آنکه فرصت نکند دوباره به اینجا بیاید، برای آخرین بار احتمالی به اینجا آمده باشد. در جلوی خانه ایستاد و به تماشای آن پرداخت. علف های هرز دور تا دور دیوار و حیاط رشد کرده بودند. دیگر پس از آنان تبدیل به مکانی متروک شده بود که هیچ کسی علاقه ای به ماندن در آن نداشت. تنها چیزی که از آن باقی مانده بود، داستان غم انگیز اعضای ترک کرده، آن بود. چشمش به چاله ای در سمت دیگر حیاط افتاد. آن شب را دوباره به یاد آورد. هنگامی که آن ماسک و وسایل همراهش را درون آن خارج کرده بودند. برایش سوال بود که چه کسی مکان آنان را به پلیس گزارش داده بود که آن گونه آن شب، شوم تمام شود. پاسخ آن ساده بود. مغزش مدام آنان را عامل می دانست. اکنون وقت آن بود که روشی متفاوت به کار گیرد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود