
قسمت پنجم...
آق جون که مشغول لقمه گرفتن بود گفت: _به جاش فردا تو هم یه چیزی بهشون بده خانوم، زحمت کشیده حلیمه خانوم آش داده بیاره. _چطوره براش بادمجون شکم پر بزارم؟. _هرچی که بهتره بزار. حیدر که از آلرژی داشتن لیلا خبر داشت، مخالفت کرد. _ننه آخه اینم شد غذا؟ یه چیز دیگه بزار. _مگه چشه؟ _اخه چیزه... آبجی لیلا به گردو حساسیت داره. آق جون خندید و دستی به سبیل سفیدش کشید. _خب همون اول بگو. _پس بزار ببینم چی میتونم بپزم. _یه چیز دیگه درست کن، پسرمون نگران لیلا خانومه. حیدر از خجالت کمی سرخ شد و گفت: _نه، خب گفتم که دختر بنده خدا مریض نشه، خب آبجی لیلا آش دوغ دوست داره. _هرچی شیرمردم گفت درست کن خانوم. خاتون خانوم با کنجکاوی پرسید. _تو از کجا می دونی به چی حساسیت داره آخه؟!. _ام...خب ننه تو بچگی دیدم...من دیگه سیرم...برم استراحت کنم. بلند شد و به سمت اتاق رفت.
آق جون از واکنش و خجالت کشیدن او خنده ای سر داد. _دیدی مرد؟ این پسر دیگه از عشق این دختر همه چیزش رو می دونه. _بله...فقط نمی دونم چرا یکم شجاعت واسه این کار به خرج نمیده، پسریه که تو دهان شیرم میره اما از این خجالت می کشه. _شاید می خواد تو پا پیش بزاری و با مش اسماعیل حرف بزنی. _والله به من چیزی نگفته. _من که از حرکات حیدر می فهمم، از همون بچگی هم دل تو دام این دختر انداخته بود. _من که سر از این چیزها در نمیارم، امان از عاشقی. _پسرمونم به خودت رفته، مگه تو جسارت داشتی به من بگی. _راست میگی، منم اول به ننه جونم گفتم که به آقام گفت و قضیه رو با آقات در جریان گذاشت، حالا با خود حیدر توی یک فرصت مناسب حرف می زنم که نظر خودشم بدونم.
شبی از شب ها درحالی که درون حیاط بر روی تخت در زیر نور ستاره ها دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود، به چشمان خجالتی لیلا در آن شب فکر می کرد. خاتون خانوم درحالی که چادر را بر روی سرش مرتب می کرد با آق جون وارد حیاط شد و گفت: _پاشو بریم شب نشینی خانه مش اسماعیل. بعد شنیدن این حرف فوری نشست._ننه الان ممکنه مش اسماعیل خسته باشه. _نه خیرم خسته نیست، پاشو بریم. پس از چتد دقیقه به جلوی در خانه مش اسماعیل رسیدند. دو دقیقه پس از در زدن لیلا در را بر روی آنان باز کرد. _سلام بفرمائید داخل. پس از سلام کردن متقابلا، داخل شدند. لیلا جلوتر رفت و در خانه را برای آنان باز کرد و کنار رفت. مش اسماعیل و همسرش با روی باز آمدند و با آنان احوالپرسی کردند. _سلام بر پهلوان نامدار، خوش اومدی، قدمت روشن کردی در خانه ام. _خیلی ممنون مشدی، حال و احوال چطوره؟. _خوبم پهلوون، تو چطوری؟. _خداروشکر ماهم به لطف خدا هستیم دیگه. _بیایید داخل بنشینید، دخترم برو بساط چای رو بزار. _چشم آقاجون.
لیلا به سمت آشپزخانه رفت و مهمانان همراه با مش اسماعیل به داخل هال رفتند. مش اسماعیل و آق جون پیش یکدیگر نشسته بودند و خاتون و مادر لیلا پیش یکدیگر. _به به پسر شاخ شمشاد حیدر. مش حیدر لبخندی کوتاه بر لب زد. زن ها در گوشی با یکدیگر صحبت می کردند و حرف هایی بینشان رد و بدل می شد. _ان شالله یک وقت دیگه برای خواستگاری می آییم خواهرم. _ان شالله هرچی که قسمته بشه. _پسرم دیگه فقط عین پروانه ها دور دخترت می گرده. مادر لیلا چادرش را جلوی دهانش قرار داد و خنده ای ریز و سرسنگین سر داد. _اگر قسمت خدا این باشه به همدیگر می رسند.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اول
❤️عزیز دل خودم❤️
لیلا و مش حیدر مال همن❤️
جیگر خودمی تو یه دونه 🫀