
داستان جدیدد

مینهو از خانه بزرگ چوبی اش بیرون امد و به سمت اسبش رفت. جوجه اردک ها در برکه بازی میکردند. مینهو لبخندی به انها زد و اسب سفیدش را به سمت اسطبل برد. با برس، اسب را تمیز کرد و با او حرف میزد: هانیل؟ تو ذوق نداری؟ چانی داره میاد اینجا.. هانیل سرش را زیر چانه مینهو کشید... مینهو هم اورا نوازش کرد و خندید..

جوجه اردک ها پشت سر چان که منتظر باز شدن در بود صف کشیده بودند تا نازشان کند. بنگ چان خم شد تا انها را نوازش کند که در باز شد و مینهو محکم اورا در آغوش گرفت.. بوی خوش کیک شکلاتی و نسکافه همه جا پیچیده بود.. مینهو با سینی چوبی که رویش دو بشقاب کیک و دو ماگ پر از نسکافه داغ بود، به سمت میزی که در بالکن بود رفت.. پیشی کوچکی کنار بالکن خوابیده بود.. ابر های صورتی، تماشاچی ملاقات چان و مینهو بودند

جیسونگ، کارتی که با روبان به گردن بنگ چان اویخته شده بود و اسمش را روی ان نوشته بود،کشید: هی! دوباره رفتی تو عالم هپروت؟ چان چشمانش را مالید و به لپ تاپ روبه رویش خیره شد: ساعت چنده؟ _پنج.. نزدیک غروبه.. چان سری تکان داد و موهایش را درست کرد. جیسونگ به کاغذ های پرینتی که در دست چان بود نگاه کرد : عه..این کتاب جدیده.. چان گفت: اره نویسنده ش واقعا استعداد داره.. خیلی قشنگه.. حتما به رئیس بگو توی نوبت چاپ بذارنش.. شاید باورت نشه.. خودم و مینهو رو تصور کردم..

وقتی در اداره باز شد و چان بیرون امد، نم نم باران به صورتش خورد.. اهی کشید و چتری که مینهو روی ان برایش گلدوزی کرده بود را باز کرد و به سمت مکان مورد نظرش رفت.. فلاش بک: مینهو همان طور که کمد بنگ چان را تمیز میکرد، غرغر کنان به چان گفت: لباساش مشکی، شلواراش مشکی، تیشرتاش مشکی، سوییشرتش مشکی، این چه وضعشه اخه.. همه ش مشکی.. چان خندید: اخه رنگ مورد علاقه مه.. مینهو چتر مشکی بزرگی را بیرون اورد: نگا اینم مشکی! چان گفت: چیکارش کنم خب.. _من درستش میکنم

چان به قلبش چشم دوخته بود. پرستار وضعیتش را چک کرد: اقای بنگ.. متاسفانه ایشون هنوزم نمیتونن صحبت کنن.. شوک عصبی بدی بهشون وارد شده.. به این سادگی حل نمیشه.. چان تعظیم کرد و حرفی نزد..

مینهو؟ عزیزم؟ خواهش میکنم.. منو یادته؟ اسمم چیه؟ مینهو توجهی نمیکرد و استین لباس تیمارس.تان را درست میکرد. زانو هایش را در بغلش گرفته بود و روی تخت به جلو و عقب تاب میخورد. چان ناامید شده بود.. ولی دستبند شان که چان خودش بافته بود،هنوزم دور مچ مینهو بود.. دستبند بافت مشکی که به ان ماه و به دستبند چان خورشید اویزان بود. اهی کشید و خواست به سمت در برود که مینهو آستینش را کشید: چ.. انی.. ن.. نرو..

خورشید از پشت ابر بیرون امده بود و دو پسری که در محوطه بیمارستان بودند را تماشا میکرد.. یکیشان روی ولیچر نشسته بود و دیگری با اشتیاق ولیچر اورا گرفته بود..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پست تقدیم به: رها،رانیسا،کریستوفر،لیا،دینا،کوک،یوسین،هیسونگ،شانو،لیکسی و بقیه بچه های بلاگ
وای به روم نیارین اس آخر ویلچر رو نوشتم ولیچر
من نوشتم ویلچرااا ولی کیبوردم خودش کلمه رو عوض میکنه 😭
@ɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ𐙚
پست تقدیم به: رها،رانیسا،کریستوفر،لیا،دینا،کوک،یوسین،هیسونگ،شانو،لیکسی و بقیه بچه های بلاگ
______
ممنونم فسقلی:))
@ɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ𐙚
پست تقدیم به: رها،رانیسا،کریستوفر،لیا،دینا،کوک،یوسین،هیسونگ،شانو،لیکسی و بقیه بچه های بلاگ
______
ای خودااااااااا😭
بگردممم
عالیییییییییییییییییب بوددددددددددددددددددد✨✨
مرسییییییییی
@ɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ𐙚
پست تقدیم به: رها،رانیسا،کریستوفر،لیا،دینا،کوک،یوسین،هیسونگ،شانو،لیکسی و بقیه بچه های بلاگ
______
عرررر
دارم پیاز خورد میکنم🤓(😭)
بگردمم نهههه گریه نکنن
قشنگ*
خیلیی قشمگ بود
مرسییی
تازه فیلم سد اند تموم کرده بودم اینم اومد روش😆💔
نهه این هپی اند بوددددد