نگاهش میکردم. نمیخواستم مرا ببیند اما چاره ای نداشتم تنها کاری که در آن لحظه از من بر می آمد این بود که بنشینم و نابودی قلبم را تماشا کنم. از اول سالن شروع کرد و سرش را اهسته چرخاند و حاضران را ورانداز کرد تا اینکه به من رسید. نگاهش در نگاه الوده به غم من گره خورد. نمی توانست تعجبش را پنهان کند. چند بار سرش را چرخاند و پرسید: تو اینجا چیکار میکنی؟
هیچ نمی توانستم بگویم. در ان لحظهی شوم قلبم از همیشه سریع تر می زد؛ گویا که میخواهد مرا ترک کند و به سمت او برود. به سمت نگاه او، صدای او و همان لبخندی که در مقابل دوستش داشت. در لحظه اخر خندیدم؛ نمی دانم چرا، اصلا انجا وقت خندیدن بود؟ خندیدم و خواستم چیزی بگویم... انگاه بود که دوستش او را از سالن خارج کرد.
انجا بود که من ماندم و صوتی قدیمی از او.
صدایم کن! به لیست اگه بخونی حسش میکنی🙂 افزوده شد.
توسط NASTARAN
___________
ذوقق🥹🫀🌺
صدایم کن! به لیست ضرر نمیکنی ببینی افزوده شد.
توسط جنگل سبز
_________
مرسی🥹🌺
تولدت مبارک 🥳🎂
خیلی ممنونمم🥰
تولدت مبارک 🎂🥳
وای خدااااااااااا مرسی خیلی خوشگل بودن.
وای خیلی قشنگ بودن
مرسی🥹
خیلی زیبا بود مخصوصا اسلاید اخر')
🥹🫀💓
=)
زیبا بود..
میسی🥹
چشماتون زیبا می بینه🫀🌺
😢😢😢😢