
پارت اوردممم

به تهدیدم اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد وقتی ادرس رو بهش گفت و به مقصد رسیدیم پوزخندی نثارم کرد _ببینم تو اجیر شدی منو تعقیب کنی ؟ راستشو بگو متعجب نگاهش کردم _چی میگی ؟ دستشو دور چونم حلقه کرد و فشار داد _دروغ نگو که بد میبینی خانوم کوچولو با اخم عقب کشیدم و دستشو پس زدم _برو بابا...توهم زدی در ماشینشو باز کردم و پیاده شدم ساک و چمدونمو برداشتم و با غیض در ماشینشو به هم کوبیدم _شَرِت کم کمی پرویی بود که تشکر نمیکردم ازش ولی حرکت اخرش بدجوری عصبانیم کرده بود جلوی در ویلا کلید رو از ساک دراوردمو در حیاط رو باز کردم و داخل رفتم

در رو پشت سرم بستم و چمدونمو گوشه ای رها کردم و نفس عمیقی کشیدم اینجا برای مدتی ارامش داشتن عالی بود پا تند کردم و به همراه وسایل دست و پاگیرم به سمت ویلا رفتم باید هرچه سریع تر از شر این لباس راحت میشدم برق حال رو روشن کردم و سریع دستمو به پشتم رسوندم تا زیپ لباس عروسم رو باز کنم با نرسیدن دستم به پشتم جیغم بلند شد _نه نه نه ... توروخدا باز شو لامصب وقتی بعد از چندبار تلاش نتیجه ای نگرفتم به سمت اشپزخونه رقتم و چاقو برداشتم و تمام بند های بسته شده رو پاره کردم و لباس عروس از تنم رها شد و پایین پام افتاد نفس عمیقی کشیدم و فارق بال از هرچیزی خودمو روی مبل پرت کردم

"یزدان" کلافه دستمو تو موهام فرستادم و به در بسته شده نگاه انداختم این دختر نمیتونست از صبح تصادفی به تورم بخوره ... اون هم حالا که درست ویلای بغلی ویلای من بود در رو با ریموت باز کردم و ماشین رو داخل حیاط بردم با صدای زنگ گوشیم به شماره نگاه کردم با دیدن شماره ی اهورا تماس رو وصل کردم _به داماد فراریمون چطوره ... از پشت گوشی نیشخندی براش زدم _قربونت ...عالی...همین که اون دختر خاله ی دماغوتو نگرفتم عالیم قهقهه بلندی زد ... از ماشین پیاده شدم و به سمت ویلا رفتم _اره همین الان ... _میدونی امروز به دو نفر کمک کردم که از عروسیشون فرار کنند

متعجب گوشی رو جابجا کردم و کلید رو تو قفل در کردم _منظورت کیه ؟ _اولیش تو بودی دومیش هم یکی دیگه پوزخندی زدم و در و باز کردم و وارد ویلا شدم _بنگاه زدی ؟ با خنده جواب داد _بخدا اگر بزنم موفق میشم .... _یه مورد مشکوک دارم اینجا اهورا ... یه دختره ست که از ظهر با لباس عروس افتاده دنبالم ...دقیقا از وقتی که از سر سفره عقد پاشدم جدی شدن صدای اهورا نشون میداد که اون هم کنجکاو شده _جدی ؟ _اره بهش مشکوکم اهورا باز هم خندید و از حالت جدی ش در اومد _انگار پسر رئیس جمهوری ... چیکار تو داره ؟ خودمو روی مبل انداختم و خسته گفتم _ اخه درست همین ویلای کنارمونه... صبح که پرید تو ماشین الانم اول جاده ی روستا بود _ویلا کناریمون؟ اون که میگفتن صاحبش خیلی وقته مرده _اره ...همون ویلاست
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)