خانواده ای ثروتمند که رازی عجیب رو از مردم پنهان میکنند... اگه دوست دارید داستان جذاب تر باشه اول پارت یک رو بخونید😎🙃
بریم برای پارت دوم داستان
صاحبکارم کیفش را جلوی مرد گذاشت و گفت« استیو تمام وسایل آماده است...کارمون فوق العاده بوده تا اینجا تونستیم ۱۲ تا قلب ب.ف.ر.و.ش.ی.م» آن مرد که به نظر استیو میرسید آرام و زیرلبی گفت «دکتر باید این کار رو تمومش کنی... واقعا نمیدونم وقتی که خانواده بیمارا بفهمن که این ق.ل.ب ها از اول هم هیچ کارایی نداشتن و مال ج.س.د. های داخل س.ر.د.خ.و.ن.ه بودن فکر کردی زندهات میذارن؟؟» صاحبکارم با لحنی عصبی ادامه داد «این چه حرفیه میزنی... ما این کارو با همدیگه شروع کردیم با همم تمومش میکنیم» استیو با قیافهای گرفته کلاهش را روی سرش گذاشت که ناگهان صاحب کارم گفت راستی «میتونی یه کاری برام انجام بدی…؟»
ـ باز چی شده دکتر؟ + میخوام از دست یه نفر راحت بشم تو میتونی این کارو برام انجام بدی؟ ـ اون کیه…؟ + یکی از خدمتکارهای خونم... من مطمئنم وقتی داشتم با خودم حرف میزدم و کتابخونه مخفی رو مرتب میکردم داشت نگاه میکرد اگه بره به پلیس لومون بده نه من ز.ن.د.ه میمونم نه تو...! از شدت ترس و وحشت دستامو جلوی دهنم گرفتم و نزدیک بود بلندترین داد کل زندگیمو بکشم... استیو گفت «خب چرا اخراجش نمیکنی… یا چرا بهش هشدار نمیدی» صاحبکارم داد زد «اگه اخراجش کنم دیگه چیزی برای از دست دادن نداره حتماً به پلیس لومون میده… تازه اگه بهش هشدار بدم از کجا معلوم کسی رو خبر نکنه تا چند روز دیگه درستش کن»
اشکهام بیاختیار روی صورتم جاری شدن… سارا یه لیوان آب آورد و گفت استیو اومد سراغت؟ صدامو صاف کردم و گفتم برای عادی شدن اوضاع فردا مجبور شدم برم سر کار… صاحبکارم مدام منو زیر نظر داشت دو روز گذشته بود و من فهمیدم که همین روزاست که استیو بیاد سراغم… برای همین تمام صداهایی که ضبط کرده بودم رو روی فلش ریختم و داخل پاکت گذاشتم که فردا بعد از گرفتن حقوقم استعفا بدم و نامه رو برسونم به دست پلیس…
برنامه من فوق العاده بود هم میتونستم جونمو نجات بدم هم حقوقمو بگیرم… صبح روز بعد... بعد از گرفتن حقوقم درخواست استعفا کردم… صاحبکارم با تعجب پرسید «چرا داری از اینجا میری … حقوقش که خوبه امنیتتم که فراهمه پس چرا نمیمونی؟» با ترس و لرز گفتم «باید برم پیش مامانم اون عمل داره… این پولم برای همین میخواستم » صاحبکارم سر تکون داد و استعفا نامه رو به من داد... وقتی داشتم از خونه بیرون میرفتم…داد کشید «میدونم داری چیکار میکنی... اگه به گوشم برسه که پیش پلیس رفتی سالم به خونه ن.م.ی.ر.س.ی... بعد خندید و درهای اتاقو سریع بستم
حالا دیگه از اون روز نه فلش رو به پلیس رسوندم و نه از خونه بیرون رفتم… هر لحظه شرایط مامانم سختتر میشه و باید زود برسم خونه... اما وجدانم اجازه نمیده گریه خانوادههایی رو ببینم که بچهشون میتونسته نجات پیدا کنه... سارا دستش رو روی شونم گذاشت و گفت «میدونم که خیلی سخته و امنیتتم به خطر میافته اما هرجورم که شده تو باید فلشو بهشون برسونی... شاید تو همون قهرمان داستانی باشی که خیلی اتفاقی قراره دنیا رو نجات بده...» با حرفهای سارا ترسم یکم ریخت و تصمیم گرفتیم که با هم فردا صبح به کلانتری بریم...
فردا که از راه رسید به کلانتری رفتیم و با دقت تمام اتفاقایی که افتاده بود رو براشون تعریف کردم و همچنین فلش رو بهشون دادم و با اینکه میترسیدم خودم شاهد دادگاه شدم... پلیس تمام مطب رو گشت و موارد مَ.ش.ک.و.ک پیدا کرد... و برای همین چند روز بعد دادگاه تشکیل شد... به عنوان شاهد من و سارا خاطر شدیم..اما..اما...با وجود کل مدرک و موارد زیاد من هنوز نگران بودم...تا اینکه دادگاه به نفعمون تموم شد و ما تونستیم خانوادههایی که فرزندانشون نیاز به پیوند ق.ل.ب داشتن را نجات بدیم و همچنین «راز خانوادهای رو برملا کنیم» که به مردم آسیب میزد... رازی پشت پرده ساعت ۸ شب... من هم به شهر خودمون برگشتم و بعد از عمل تونستم دوباره مامانم رو محکم بغل بگیرم🎶🥺🫂
نظرات بازدیدکنندگان (0)