
آکان ته دلش هنوز کمی ناراحت بود . شاید مارین به خوبی با او برخورد کرده بود . اما الن و بل بد ترین رفتار ممکن به عنوان یه بزرگتر از اکان نشون داده بودن. اونها حتی خودشونم معرفی نکردن و بدون توجه به آکان و بتی راهشونو کج کردن.بلاخره چیدن وسایل اکان تو اتاقش تموم شد . گرچه اکان چیزی هم برای چیدن نداشت . او فقط تعداد خیلی زیادی کتاب های شرلوک هلمز و بقیه کاراگاه های معروفو داشت . روی تختش پر شد و گوشی رو دستش گرفت .. ساعت 3 ظهر بود . اکان زیادی خسته بود . با اینکه کاری نکرده بود به خواب خوبی نیاز داشت.... داشت خوابش میبرد . نمیخواست بخوابد اما ارام ارام تمام افکارش گوشه ای رفتند و به او اجازه استراحتی دادند...
هنوز اکان چشمهایش را روی هم نگذاشته بود که بل جیغ بلندی کشید. اکان از خوابی که هنوز تشکیل نشده بود پرید و از اتاقش بیرون رفت . اتاق آکان و بتی و بل طبقه دوم بود . اکان هنوز پایش را به حال طبقه دوم نگذاشته بود که فهمید جیغ بل جیغ ترسناک نبود بلکه از روی خوشحالی بود . دلش میخواست بداند چه اتفاقی افتاده که ان دختر با موهای بلند خیلی روشن و تیشرت کثیف که رویش نوشته شده بود: هیچ چیز من را خوشحال نمیکند و ان قیافه کسل باعث شده از خوشحالی ان طور جیغ بکشد
وقتی آکان به حال رسید بل روی مبل روبه رو آکان نشسته بود و میخندید و یک عروسک که ظاهر بامزه ای هم نداشت و فقط کمی خنگ بود در دستش بود. عروسک؟ ان هم در سن بل؟وایسا . یک شخص جدید به ان خوابگاه اضافه شده بود . شخصی قد بلند و هیکلی با موهای صاف مشکی. او تیپ خفنی مانند بچه پولدار ها داشت . او خوشتیپ و خوشگل بود...دیر شده بود که آکان فهمید مدتی زیادی به ان پسر خیره است و بل هم به آکان نگاه میکرد.بل با نگاه خشمناکی به آکان نگاه میکرد که انگار میخواست بگوید : چرا به او خیره شدی.بتی از پشت اکان پیدا شد و با لب خندون به سمت مارین رفت:"مارین ایشون اخرین عضومونه؟" مارین با صدای رضایت بخشی گفت:"البته .الکس اخرین نفره"
الکس خودش را روی مبل پرت کرد و با صدای ناراضی گفت:" امسال سال اولی پسر نداریم تو خوابگاه؟ فقط یه دختره؟ دلم میخواست یکیو داشتم که به عنوان سال بزرگترش بش کار بد یاد میدادم" الکس خیلی پر انرژی و شاد بود . در واقع نقطه مخالف بل و الن بود. آکان حس میکرد وقتش است از پشت مبلی که الکس رویش نشسته بود پیدا شود و خودش را نشان دهد"منم هستم ." " هوم ؟ یکی دیگه هم هست؟" الکس سرش را برعکس کرد و از روی مبل نگاهی به آکان کرد . مدتی به او خیره شد و بعدش لبخندی زد "خوشبختم;)" الکس چشمکی زد ومسر نگاهش را عوض کرد. الکس به آکان یک گونه خاصی آرامش میداد... الکس مانند کولر در خانه ویلایی بزرگی در تابستان بود . به یک گونه خاص به او ارامش میداد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام عذر میخوام ولی میشه از داستان جدید منم حمایت بشه؟
منتشر شده اسمش بازی زندگی: انتقام لیلی هست
کامنت موقته