
اوتوبوس انقد ساکت و خلوت بود که اکان دلش میخواست بزند تو سر ان دو نفر که انقدر ساکتند . گرچه اکان هم دختری پر حرف نبود و شلوغی اعصابش را بهم میریخت ..اما این سکوت جور خاصی عذابش میداد . بلاخره پریدن از روی دست انداز دختری که روی صندلی جلو او نشسته بود را بیدار کرد . دختر بوی پرتقال میداد. لباس شاد لیمویی با یک دامن مشکی خیلی کوتاه داشت و گوشواره های لیمو داشت"راننده خر ...اههههه چقد خلوتههههه ... یکی حرف بزنهههه" دختر حرف دل اکان رو زده بود رو به اکان کرد و با نگاهی اکان رو برانداز کرد . اکان ازین نگاه خجالت کشید .... دختر لبخند خیلی عمیقی زد و دستش رو از وسط صندلی به سمت اکان دراز کرد
"مننن بتی اممم. قبل از اینکه بخوابمت ندیدمممم احتمالا وقت خواب بودم سوار شدی اخه من از ایستگاه اول با اوتوبوس اومدم ... واییی دختر خیلی حس بدی بود پدر و مادرم حتی نیمدن راهیم کننننن" بتی خیلی سریع با دختری که نمیشناخت جور شد . این اخلاقی بود که اکان متنفر بود ازش"منم آکانم....خوشبختم" بتی با تعجب به چهره اکان نگاه کرد . اکان کم کم داخل صندلی فرو میرفت"اکان هوم؟ اسم عجیبیه" دیگه تا اخر راه چیزی نگفت و در اقع ازین بابت خوشحال بود . بلاخره به مدرسه رسیدن
اکان راه مدرسرو خیلی سریع گذروند... اسکارت اندازه یک شهر کوچیک بود . نگهبان به هر نفر با توجه به اسم هر نفر نقشه پیدا کردن خوابگاهو بهش میداد."اکان اکاننننن .. من و تو یه جا زنگی میکنیممممم"اکان نمیدونست ازین بابت باید خوشحال باشه یا ناراحت ولی اینکه بتی با اون راحت بود حس خوبی میگرفت"ببین ببین اونجاست اکاننن رسیدیممم وایییی پشماممم چقدددد واسه خوابگاه بزرگه؟ یعنی چند نفر اونجان؟..." اکان امیدوار بود بیشتر از 20 نفر نباشن... اسکارت تعداد زیادی ساختون به عنوان خوابگاه داره که به طور رندوم تعدادی رو تو هر ساختمون قرار میدن...ساختمون 3 طبقه داشت و یه بالکن خیلی بزرگ داشت . ولی وقتی در خوابگاهو باز کرد بوی چوب قدیمی میومد و یه سوزی از طبقه دوم میومد ..."ببخخخخخششششیدددد کسیییی اینجاااااا نیستتتتتتت؟" زنی تپل با لباس های تنگ و گوشواره های گرد بزرگ با پوستی نسبتا تیره از طبقه بالا پایین اومد ..." وای خدای من بلاخره سال اولیا رسیدن . الن . بل بیاید پایین"
" من بتی الین و ایشونم اکان... هستن" بتی از فامیل اکان مطمئن نبود پس اکان حرفشو تصحیح کرد"من اکان نایاهارو هستم" زن تپل که مثل مسئول اون خوابگاه بود لبخندی زد که بنظر اکان خیلی جالب و مهربونانه بود" خوشحالم که اومدید الان فقط یه نفر تا تکمیل شدن مونده .. الکسم بیاد کامل میشید .من مارین مسئول خوابگاهتونم"اکان حس عجیبی به مارین داشت .. نمیدوست چیه ... "بل .الن خودتونو معرفی کنید . الن و بل و الکس سال دومی هستن " دختر خیلی بی حوصله روشو کرد سمت پله ها و بالا رفت و پسر هم دنبالش رفت . این حس بدی که اکان از بل و مارین و الن میگرفت ... یا اصن ازین خوابگاه میگرفت چی بود؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگه حتما ادامه بده🤝🏻
خیلی خوب بودددد
دستشششش اشتباهیییییههه
ها؟😐