
پس از نمیدونم چند ماه و چند روز اومدمم با بخش جدیدد.
*چند روز بعد* آیرا، داشت وسایلش را جمع میکرد. دیروز از طرف عمویش، سیریوس، نامه ای اینگونه دریافت کرده بود: «سلام. میتونی بیای. اما چند تا شرط داره که وقتی اومدی بهت میگم. امیدوارم توی راه دردسری درست نکنی و خرابکاری به بار نیاری. وقتی رسیدی برام یه نامه بفرست تا بهت بگم چه ساعتی باید بیای. امضا:S.O.B(P) » در میان همه چیز هایی که آیرا داشت، چند چیز برایش مهم تر بود. اولین چیز، گردنبندی نقره با نگین عقیق سرخ بود که روی گردن او، آویخته شده و اسمش روی آن حک شده بود. دومین چیز، گوشواره هایی با زمرد سبز و انگشتری با سنگ حدید روی آن بود.
گوشواره ها را مادرش، قبلا به او هدیه داده و انگشتر هم یادگاری پدرش بود. در این میان گردنبند، تنها چیزی بود که از ابتدا از آن آیرا بود... آیرا جمع کردن وسایلش را تمام کرد و به جلوی آینه رفت تا برای سفرش آماده شود. زیرا قرار بود همین امروز، به خانه ی آبا و اجدادی اش برود تا در روز تولدش در آنجا باشد. آیرا، شانه را برداشت و موهای بلندش را شانه کرد و سپس موهایش را در پشت سرش جمع کرد. دسته ی سفید موهایش در جلوی سرش فر خورده بودند و چهره ی آیرا را عجیب تر اما از نظر خودش زیباتر نشان داده بودند.
سپس کلاه سفیدی که دورش ربان سیاهی داشت روی سرش گذاشت و به بازتاب آن در آینه، با چشمان دو رنگ خاکستری و نقره ای اش خیره شد. با مشت هایی استوار چمدانش را برداشت و به راه افتاد. آیرا به سمت ایستگاه قطار قدم میزد. هنوز هفده سالش نشده بود. علاوه بر این، طریقه ی غیب و ظاهر شدن را بلد نبود. بنابراین، مجبور بود که با روش های ماگلی، به آنجا برود. به ایستگاه قطار رسید و وارد قطار شد. در اولین کوپه ی خالی که پیدا کرد نشست.
از پنجره ی قطار، بیرون و مردمانی که در حال جنب و جوش بودند را نگاه کرد. همه داشتند با خانواده، اقوام و دوستان خداحافظی میکردند و برای هم آرزوی سلامتی داشتند. بالاخره پس از چند دقیقه قطار به راه افتاد. صدای قطار شاید برای بسیاری ناخوشایند بود. اما برای آیرا نه. بیشتر شبیه یک لالایی بود. چون باعث شد او در حالی که کتاب میخواند به خواب آرامی فرو برود. بدون هیچ کابوسی... با شنیدن صدای سوت قطار، چشمانش را باز کرد. قطار به مقصد رسیده بود و معلوم بود آیرا مدت زیادی را خوابیده است...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیی
وایی عالییی
سیریوس بوده دیگه👌🏻
سیریوس اوریون بلک😌
فرصت؟
عمو سیریه منه-آیرا
نخیرم عموی منه-من
عموی منه-آیرا
راوی: و شاهد دعوای این دو هستید.
شما که یکی هستیددد😕خدا یا چرا انقدر خود درگیری ها زیاد شده؟
راوی:*این قسمت خود درگیری های آیرا با خودش در مغزش*
ماشالله بزن آفرین👏🏻