سلام. یک متن دیگه، خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم.
من با خیالم زندگی میکنم. خیالی که اگر نداشتمش، الان میهمان طبیعت بودم. من با خیالم پرواز میکنم. مانند پرنده ای رها، در آسمان بیکران زندگی... خیالم پروانه ای آبی است. پروانه ای که به دور شمع وجودم میگردد و من را شعلهور تر میکند. پروانهام با بال های زیبایش در آسمان فکرم میچرخد و روزها و شبها را آنجا سر میکند. چیست این پروانه ای که در سرم رویا میبافد؟
خیالِ من، پرستوی خوش آوازی است. پرستویی که به تنهایی آسمانم را زیبا و پاییزی میکند. پرستوی من با پر و بال دیدنیاش در میان ابر ها میپرد و آن ابرهای بیاحساس را برایم مانند یک نقاشی، رنگ میکند. چیست این پرستو که مرا به خواب میبرد و از خواب بیدارم میکند؟ خیال کردنم مانند ستارهای دنباله دار ، در لحظه میآید و ناپدید میشود. اما چه خوب که این خیال، تنها یک لحظه است. لحظه ای همیشگی. لحظه ای که در آن زندگی میکنم و بعد از این زندگی، با خیالی جدید، به زندگی دیگرم سلام میکنم. چه بسا که این ستارگان، مردهاند و سال هاست در کهکشانم، سرگردانند. اما ستاره، هنوز هم روشن است. چیست این ستاره ی دنباله دار که صبح هایم را به امید آرزو برایش، به شب میرسانم؟
هرچه که باشد، خیالم تنها یک خیال است. خیالم میتواند همه چیز باشد و هیچ چیز. میتواند پرواز کند و یا خودش را در سینهام خاک کند. خیالم به من زندگی میبخشد و مرگ را به سویم میکشاند. اما میدانی، همان خیالی که پروانه است و پرستو و ستاره، همان، زندگی من است؛ و چیست آن خیالِ خوش؟ خیال خوشی که تمام من را در برگرفته و رهایم نمیکند؟ رهایم نمیکند و هر روز بیشتر از دیروز مرا وابسته خودش میکند. و آن خیال، خیال توست. تو.
پایان.
عالی بود
ممنوون