
داستانی نوشتم برای چشمانی آگاه
سلام دوستان و همراهان گرامی . خیلی ممنون که برای وقت گذروندن به کانال من مراجعه کردید . من تمام تلاشمو میکنم که داستانی زیبا تقدیم حضورتون کنم یسری راهنمایی میکنم . *درحال فکر کردن* (شرح حال . وی در را بست و به بیرن رفت) "کلیک کلیک کلیک کلیک . صدا های اطراف" فلانی : صحبت کردن
"کلیک کلیک کلیک کلیک . صدای کالسکه" ؟؟؟: چقدر دیگه دیگه مونده تا به پادشاهی برسیم منوچ ؟ منوچهر: بانوی من تنها نصف روز دیگر باقی مان(ناگاه اسب شیحه کشید و کالسکه ایستاد) بانو من میرویم تا ببینم چخبر شده شما در کالسکه بمانید . (منوچهر از کالسکه خارج شد و به سمت کالسکه چی رفت) منوچهر: چخبر شده ؟ ارسلان: نمیدونم قربان اسب ها ترسیدند و حرکت نمیکنند منوچهر: لهراسب با افرادت راه را بررسی کن و بفهم که چی باعث ترس اسب ها شده لهراسب: بله قربان. اردشیر در چب کریم در راست به دنبال .

؟؟؟: اوه چخبره نیاز به لشکر کشی نیست (گروهی از درون سیاهی جنگل بیرون آمدند) منوچهر: خودتون رو معرفی کنید. ؟؟؟: ما فقط یک مشت راهزن هستیم و علاقه ای هم به جنگ و نبرد نداریم ، اگه کالسکه رو بدید به ما از جونتون میگذریم. منوچهر: جالب شد *اسکیل:ارزیابی* (عکس منوچهره) ینی میگی برای راهزنی با گروه رنک D اومدی ؟ آقا رجب ؟ رجب: چیچ . مثل اینکه مذاکرات نتیجه نمیده افراد حمله .. ؟؟؟: اوی اوی اوی خواب منو به هم زدید
(مردی از بالای درخت افتاد او مردی شنل پوش بود که بطری ای در دست چپ خود داشت و در حالی که تعادل نداشت به میان میدان نبرد آمد) زود تند سریع اینجا رو خالی کنید (و بطری را سر کشید) یکی از افراد رجب: هوی پیری نمیبینی وسط دعواییم ؟ (دست بر شانه مرد گذاشت) اگه بری کنار کاری باتو نداریم "اندکی بعد صدای پاره و خورد شدن اسخوان و گوشت آمد و دستی در هوا در پرواز بود " ؟؟؟: به من دست نزن
. اون فرد: آههههههه دستمممم . لعنتی حالتو میگیرم رجب:واستا (اون فرد شمشیرش رو کشید و بعد از برداشتن قدم دوم بدون سر به زمین افتاد) ؟؟؟: شنیدید چیگفتم یا لازمه دوباره تکرار کنم (او با هاله ای از اقتدار و لحت تهدید سخن میگفت) "به سمت منوچهر چرخید" کلا چند نفرن منوچهر: ۵ نفر بودند ؟؟؟:اینا که ۳تان (رنگ از رخ منوچهر رفت) بانو!! (او سریعا به داخل کالسکه رفت) لعنتی ! ؟؟؟: بانوت رو میارم و بعدش از اینجا میرید فهمیدی منوچهر: چشم .(مرد بطری به دست چوبی را برداشت روی آن چیزی نوشت و پرواز کنان از میدان دور شد و نبردی بین رجب و منوچهر در گرفت )
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)