من تمام شرایط و محدودیت هایت را پذیرفتم نه برای دوی از تو! تنها به خاطر محافظت کردن ازت!
هرکسی از داستان ما چیزی میگوید. روایت های متفاوتی وجود دارد اما من میخواهم داستان واقعی مان را بگویم. داستانی که هیچکس از آن خبر ندارد. پس اینگونه شروع میکنم :«روزی روزگاری، در جنگلی درکنار معبد قدیمی، دخترکی بازیگوش، حین بازی کردن و شیطنت گم شد. او مدام دور خودش می چرخید و به دنبال راهی که همیشه از آن میرفت، میگشت. ناگهان همان لحظه چشمش به معبد متروکه ای افتاد. از سر کنجکاوی یا شاید هم ترس، وارد محدوده اش شد که یک انسان دید. شاید هم انسان بود و تنها سایه ای که ازش خودش نور ساطع میکرد. اما او که بود؟! هیچکس قرار نیست بداند. هیچ وقت!».
دخترک تمام مدتی که آنجا بود تا هنگام عصر، با او بازی کرد و راه خانه را به او نشان داد. هوتارو کوچک مثل هر بچه دیگری، اسمش را پرسید و او خودش را جین معرفی کرد. جین..جین..اسمی که بعد از گذشت چندین سال هنوز در ذهنم نجوا میشود..». اشک هایم را پاک میکنم و به تنها عکسی که در شب سال نو ازش گرفتم، خیره شدم. با بغض گفتم :«هی جین، توهم منو میبینی مگه نه؟! مثل هر انسانی که ترکم میکنه، توهم از ستاره های آسمون بهم نگاه میکنی درسته؟! میدونی یعضی موقع ها آرزو میکردم هیچ وقت نمی دیدمت ولی خب سرنوشته. مگه نه؟!».
از وقتی جین ترکم کرد، به توکیو اثاث کشی کردیم و اینجا درس خواندم و دانشگاهم تمام شد. بالاخره وقتی که میخواستم را بدست آوردم و میخواهم همه چیز را درباره او و زندگی اش بگویم. تا نیمه های شب مشغول نوشتن بودم. نگاهی به تصویرش می انداختم. مینوشتم و کاغذها را مچاله میکردم و خط میزدم. هرچقدر مینوشتم، ارزش نوشته هایم حتی ذره ای به تصویرش نزدیک نمیشد. سرم را روی میز گذاشتم. پوزخندی زدم و گفتم :«جین..چرا حتی وقتی هم نیستی اینقدر دردسر درست میکنی؟!..میشه یکم کمکم کنی؟!...».
کم کم خوابم برد و رویا می دیدم. انگار دوباره به همان جنگل شب تاب ها برگشته بودم. همه جا نورانی و زیبا بود درست مثل آخرین باری که به یاد دارم. همان کیمینویی که آخرین سال نویی که همراه جین بودم را پوشیده ام. اطراف را نگاه کردم. هیچ صدایی به جز جیرجیرک های بی خواب نمی آمد. جلوتر بالاخره آن سایه را دیدم. آهسته زمزمه کردم :«جین..خودتی؟!». نقابش را برداشت. همان لبخند همیشگی را بر صورتش داشت. گفت :«هوتارو! چقدر با آخرین باری که دیدمت فرق کردی! خیلی بزرگتر شدی!میدونی...خیلی دلتنگت بودم».
قبل از اینکه چیزی بپرسم دوباره شروع به پرپر شدن کرد. همان نورهایی که آخرین بار مرا از او جدا کردند. فریاد زدم :«نه! لطفا ترکم نکن جین! خواهشا دوباره نه!». لبخند گرمی زد و گفت :«هوتارو. خوشحالم که حالت خوبه. تو درست میگفتی، ستاره ها واقعا زیبان. درخشان تر از هر کرم شب تابی که تو جنگل زندگی میکردن!». پاسخ دادم :«هر روز مغزم درگیره؛ انگار چیزی تو قلبم گمشده! هر نفسی که میکشم با ناامیدی هست؛ علتش تویی! موقع نوشتن داستانت دستام به لرزه میفتن چون علتش تویی! من بهت نیاز دارم. و اگه میتونستم ساعت رو به عقب ببرم. کاری می کردم روشناییُ تاریکی رو شکست بده! هر ساعت از هر روز رو برای محافظت از تو صرف می کردم! برگرد جین ».
لبخندش محو شد. آرام گفت :«از هر کوهی بالا می رفتم و از در هر اقیانوسی شنا می کردم. تا فقط در کنارت باشم و چیزی که خراب کردهام رو درست کنم. چون نیاز دارم که تو ببینی چقدر برای همه چیز تلاش کردم! نمیخوام بیشتر از این بجنگم. نمیخوام بیشتر از این مخفی بشم چون من از اول تو تمام خاطراتی که ازشون محافظت کردی، زندگی کردم! هوتارو؛ فراموشم نکن. قول میدم روزی که دیدمت، همه چیز رو برات درست میکنم. فقط..فراموشم نکن. نذار تاریکی های ذهنت، دوباره من را با خودشون ببلعن!». حالا هیچ چیز به جز ذرات نور ازش باقی نمانده. از خواب که بیدار شدم، به عکسش خیره شدم. مداد را در دستم گرفتم و گفتم :«حق باتوعه جین. حالا بیا درستش کنیم باهم! یه داستان از من و یه خاطره از تو نظرت چیه؟!».
✨️🥹
💕✨️
چینگدر باحالل
مرسی ماچ
به لپت
پست مثل سازنده زیبا بود
به بابام رفتم دیگه 🌝💕
انیمه غمناکی بود...
اوهوم خیلییی
خیلی انیمه غمناکی بود.
قبول دارم!
من سر این انیمه تا مدت ها افسردگی داشتم...
خیلی قشنگ بود
عزیزدلم مرسی ازت 2>
گریه کردم براش:(((((
عزیزدلممم
:((
جوری که سر این انیمه عرررر زدم😭
و منم
اول؟
هورااا 🫂🦋