سلام این داستان خیلی جالبه حتما بخونیدش و لطفا کامنت بدید 💜
سلام این داستان یه داستان ساختگی از زندگی مرینت هست خانواده دوپن یه دختر ۵ ساله به اسم مرینت داشتند یک روز آنها تصمیم گرفتند برای دیدن مادربزرگشان به شهری دیگر بروند اما در راه ماشینشان تصادف کرد .....
متاسفانه ماشینشان آتش گرفت پدر مرینت مُرد اما مرینت و مادرش زنده ماندند ولی صدمه دیده بودند آنها نه جایی برای رفتن داشتند نه غذایی برای خوردن چون تمام پول و اموالشان در آتش سوخته بود ناگهان مادر مرینت فکری به سرش زد ....
مادر مرینت تصمیم گرفت کار کند برای همین دخترش را به یک خانواده ی پولدار سپرد آن خانواده بچه نداشتند دقیق تر بگم بچه ی آنها به دلایل نامعلومی مرده بود مادر مرینت رفت دنبال کار مرینت خیلی گریه کرد اما ان خانواده آرومش کردند و او را به خانه بردند ...
آن خانواده قوانین خانه ی خود را به مرینت گفتند آنها گفتند : تنها قانون خانه ی ما این است که به ساعت بالای شومینه دست نزنی ( آخه چرا !؟) مرینت هم قبول کردم ....
شب شد مرینت رفت توی اتاقی که بهش داده بودن دراز کشید روی رخت خواب اما خوابش نمیبرد برای همین رفت تو اتاق زن و مردی که ازش مراقبت میکنند ( از این به بعد میگم پدر و مادر موقتش ) تا از اون ها بخواد باهاش بازی کنند اما دید اونها خوابند پس رفت تو حال ناگهان چشمش به ساعت بالای شومینه افتاد از شومینه بالا رفت و به ساعت دست زد .....
ناگهان سایه های زیادی دور و برش آمدند مرینت جیغ کشید و پدر و مادر موقتش را صدا میزد اما هر چه بیشتر جیغ میکشید خانه بزرگتر میشد و اتاق پدر و مادر از او دور تر میشد پس تصمیم گرفت دیگر جیغ نزند اما .... ( اگه میخواین بقیش رو بگم باید این داستان ۶۰ تا لایک بخوره و باید بالای ۲۵ کامنت بنویسید هم تو این ویدیو هم تو ویدیو های دیگم )
یچی بزار قشنگ باشه آدم باهاش اشکش در بیاد
عالی
ممنون
عالی بود
ممنون