
قسمت۴۱؟ این قسمت: حافظه از دست رفته
صبا: چشمام رو باز کردم. تنها چیزی که میتونستم ببینم سقف سفید ...بود. روی تخت بیمارستان بودم. بدنم درد میکرد، انگار،مدت ها بود که حرکت نکرده بودم. به دستم سرم وصل بود، با اکسیژن؟ یادم نمیاد به ریه یا قفسه سینه ام آسیب زده باشم... تا تصمیم گرفتم تا حرکت کنم سرم مثل وزنه ای سنگین شد. داشت...داشت..یادم می اومد؟ من؟ من کی ام؟.. چرا چیزی یادم نمیاد؟؟ آخرین بار توی، آزگارد..توی آزگارد بودم. اهههه باید از این تخت کوفتی پاشم. همه ی دم و دستگاهی که بهموصل بود رو از خودم کندم و بلند شدم. کناره ی دیوار رو گرفتم و آروم آروم قدمبرداشتم. چرا کسی نبود؟ دارم روانی میشم! من توی برجم ، اما... این آژیر چیه؟! زنگخطر؟ از در اون اتاق بیرون رفتم. ناتاشا، کلینت ، استیو، و ثور بیرون اتاق درحالت آماده باش ایستاده بودن. صبا: چه خبره؟ کسی حمله کرده؟ استیو: ایندفعه قرار نیست طوری که میخوای پیش بره! صبا: چی میگی کپ؟ ناتاشا: صبر کن...تو الان چی گفتی؟ صبا: من نمیفهمم چی میگین. چرا نصف بدنم باند پیچیه؟ منو بسته بودین به تخت؟؟ ناتاشا: من کیم؟ صبا: شوخی میکنین باهام؟ کلینت: فقط جواب بده! صبا: نت، ناتاشا رومانوف.
کلینت: اه تو روحت بچه. صبا: میخوام بدونم چی شده اما نمیتونم راه برم . ( ثور سریعا میره و کمکش میکنه تا روی مبل بشینه.) صبا: یکی توضیح میده؟! استیو: هیچی یادت نمیاد؟ صبا: قرار بود ۳ روز آزگارد بمونم که...استیو: که؟ صبا: من اون کثافت و میکشم. کلینت: آها و دوباره برگشت! صبا: کی؟ کلینت: نایت شدو. صبا: ثور ، اگر اون داداشتو دوباره ببینم، تحویل آدمفضاییا میدمش. ثور: اون اینجاست. تو سلول. صبا: چرا انگار یه چیزیو دارین بهمنمیگین؟ راستی تونی کجاست؟ ناتاشا: تو توسط تسراکت تسخیر شدی، از موقعی که رفتی آزگارد ۳ روز نگذشته بلکه ۱ ماه و ۳ روز گذشته. اتفاقات زیادی افتاده صبا. صبا: چی؟! استیو: شخصیت وحشتناکی از تو در ذهن بقیه جای گرفته، بهتره بگم ...الان همه اعتراض دارن برای اینکه ما تورو زنده نگه داشتیم. کلینت: نایت شدو ، آدم های زیادیو کشته. صبا: نایت شدو؟ من ..من بودم؟ ثور: اوهوم. ( صبا از جاش میپره) صبا: تونی.... تونی کجاست؟! استیو! تونی کجاست؟ ناتاشا؟ تروخدا... به من بگو ، به منبگو که این کار رو نکردم! چرا حرف نمیزنین؟!!! کلینت؟ ثور؟! نه، من ...من نمیتونم .( روی زانوهاش میوفته و دست هاش رو روی چشم هاش میزاره ، درسته...اون گریه میکنه. احساس عذاب، درد...درد..درد و صدای شکستن تمام وجودش از دور ترین نقطه هم قابل شنیدن بود.)
ناتاشا: اون چیزیش نیست. نفس بکش. فقط شاید طول بکشه تا دوباره به حالت اول برگرده. صبا: به کسی آسیب زدم؟ به...به پپر؟...به...کی؟ کلینت: همه ی آسیب ها جسمی نیست. البته به غیر از تهدید کردن خانواده ی من، نشونه رفتن چاقو به شونه ناتاشا، مسموم کردن کپ و کشتن ۵ ، ۶ نفر... مجروح کردن ۱۰۳۰ نفر... نه کار دیگه ای نکردی. ناتاشا: کلینت!! کلینت: چیه؟ بالاخره خودش واقعیت رو میفهمید. صبا:..نمیدونم...باید..چی بگم؟ باید چی کارکنم؟!!! من برای .. کمک.. کردن به شماها ..اینجا اومدم. ناتاشا: اگر همینجوری گریه کنی ، خفه میشی. نفس بکش. صبا: همه..چیزو ..خراب ..خراب..کردم...متاسفم. ناتاشا: باز بیهوش شد. مجبور بودی، الان اینارو بگی؟! همین جوریشم احساس بدبختی میکرد. استیو: من میرم دستگاه اکسیژنو بیارم. کلینت: لعنتی داشت میرفت سراغ بچه هام. ناتاشا: فعلا بهش نگین که واندا چی بهمون گفته. البته با نبودن تونی، گمونم خودش متوجه میشه.
پپر: خوبی؟... تونی: مطمئن نیستم. پپر: نیاوردیش؟ تونی: فکر نمیکنم ایده خوبی باشه. پپر: بریم خونه؟ (یک هفته بعد) استیو: هنوز کنار پنجره وایسادی؟ صبا: چرا باید هر روز سر یک ساعت معین بیان اینجا، شعار بدن، گوجه پرت کنن بعد نارنجک دست ساز؟ استیو: نمیدونم. ولی چرا تو میشینی و نگاهشون میکنی؟ صبا: چون فکر میکنم ...چرا منو نکشتین؟ استیو: بس کن این بحث مزخرف رو. صبا: من چیزی یادم نمیاد استیو، ولی چرا باید...به تو..سم..وارد..میکردم؟ استیو: من نمیتونم بهت بگم... صبا: باید بهم جواب بدی. حق دارم بدونم. استیو: من میخواستم ..تورو بکشم. از کنترل خارج شده بودی، فکر میکردم داری به بی گناه ها آسیب میزنی...هرکسی جلوت بود و نبود رو نابود میکردی و رو با جلو حرکت میکردی. عذرخواهی میکنم...کارم اشتباه بود. حتی فکر بهش هم اشتباه بود. صبا: شاید هم نه... ناتاشا: این آدم هارو میبینی که اومدن تا تورو زندانی کنن؟ بعضی هاهم هستن که دارن ازت طرفداری میکنن بچه. صبا: چی؟! چرا؟ ناتاشا: خب تو اون مدت باعث شدی بعضی از افراد ..عاممم..داخل دولت هم به زندان برن، یا پیش خدا. بعضی از این بابت خوشحالن. پس زانو غم بغل نکن. صبا: اما من میخواستم قهرمان باشم...میخواستم مثل شماها... کلینت: هی هنوز خیلی وقت داری تا این کارت و جبران کنی. منم کار های بد کمی نکردم. ناتاشا: البته ، تا جایی که داشت منو میکشت. کلینت: ها ها خیلی جوک باحالی بود. پرستار: وقت عوض کردن باندپیچی هات هستش. استیو: ما فعلا میریم، سعی کن سریع تر خوب بشی. وگرنه اون قهرمانی که میخواستی نمیشی. ناتاشا: اتاقت هم دست نخوردس، بعدا برو یه سر بهش بزن. صبا: ممنونم، بابت همه چیز.
(۲ هفته میگذره، و با گذشت زمان زخم های او خوب میشن . درسته که میگن زمان باعث میشه تمام زخم ها خوب بشن اما هر چه از دست دادنت بزرگ تر باشه و زخم هات عمیق تر باشه. باعث میشه روند خوب شدنت سخت بشه تا دوباره به حالت اول برگردی. درد شاید محو بشه اما جای زخم ها میمونن تا یادآوری برای رنج هایت باشند. ) صبا: به اتاقم رفتم...کاملا بهمریخته بود، من همچین آدم تمیز و مرتبی نیستم اما انگار بمب منفجر شده داخل اینجا. اکثر لوازم مبارزم نیستش...لباسم سرجاشه، این چیه کنارش؟

( پارچه ای مشکی رنگ کنار لباس قبلیش وجود داشت ، اون رو میکشه تا متوجه بشه که چیه...؟ با کشیدنش لباس نایت شدو پدیدار میشه. وقتی اون رو میبینه دستش به خون روی لباس برخورد میکنه و خاطراتش برمیگیرده.... تونی: چرا مکث میکنی؟! بزن! صبا: ازت متنفرم! تونی: اگر اونجایی باید بدونی که من بهت قول دادم و از اینجا نمیرم! شاید یه نابغه ی خودخواه بدردنخور باشم! ولی از زیر پا گذاشتن قولم متنفرم! صبا: اهههههه (دست هاش شروع به لرزش میکنه.. حتی اگر اون رو توی قبر هم کرده باشتش باز درحال جنگیدنه . چون تنها توی نیست که با او عهد بسته...خنجر بالا میره و کنار گوش تونی به زمین فرو میره. جنگیدن با خود در ذهن خود کار غیر ممکنی هستش. صبا روی زمین میوفته چون قدرت تسرکت را از بین برده. تونی او را بلند میکنه و به سمت برج پرواز...) صبا: من...من... ((حال)) ( لباس رو روی زمین پرت میکنه و نفس نفس زنان، از اتاق خارج میشه.)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
Niklaus Mikelson: They say the passage of time
will heal all wounds, but the greater the loss,
the deeper the cut and
the more difficult the process to become whole again
The pain may fade... but scars serve as a reminder
of our suffering
کلینتش آریسان بود
ار-
چقد کلینتش کلینت نبود😂
اثرات منه
شاید یه نابغه ی خودخواه بدردنخور باشم
...شاید؟
ایبابا حالا نزنین تو سر بدبخت😔😂
❤️❤️❤️❤️
@Artin
داداش؟؟
______
راس میگی به جاش میگم برادر
bro🤙
دود
برا نایت شدو میتونیم اهنگ sanitarium متالیکارو بزاریم، لعننتی خیلی بهش میاد😭
وای بزا برم گوش کنم
پشماممم خیلی بش میاد
ادامشششش😭😭😭
شدیدا دوس داشتمممم
داداش عالی بوددددد😭😭😭😭😭
داداششش😔😭
@𝐕𝐈𝐎𝐋𝐄𝐓
از بس تورو تصور کردم جاش که دیگه قاتی پاتی شده😔 ولی از این کلینت جدیده بیشتر خوشممیاد🤡
______
منم منم
میبینی🤦♀️😂
شیمی پیله میل بوبووو