
قسمت ۴۲؟ این داستان: ترس واقعی.
ساعت ها، روز ها و هفته ها مثل جهنم میگذرن. انقدر دیر و طولانی که باعث میشد هر لحظه آتشش داغ تر و بیشتر بشه. و او فقط درش میسوخت و دوباره از خاکستر تبدیل به انسانی خالی از روح میشد. شاید جهنم واقعا همین باشد. اینکه ما بار ها و بار ها برای کاری که انجام دادیم و پشمان شدیم، مجازات بشیم. اما جهنم ساخته ی ذهن خودش بود. افراد به دو دسته تقسیم میشوند ، دسته ی اول افرادی که دردی که از درون احساس میکنند را روی بدن خود خالی میکنند تا شاید آتش وجودشون رو کم کنن. دسته ی دوم افرادی ان که در ابتدا به این کار فکر میکنن ولی بعد... متوجه میشن که درد فیزیکی کافی نیست تا برای اشتباه بزرگی که انجام داده اند مجازات بشن، پس هر روز با یک لبخند ملیح و با یک جواب یکسان: ( من خوبم)یا(اگر تو خوب باشی منم خوبم) هیزم بیشتری برای خود جمع آوری میکنند. (بعضی میگویند : صحبت کن. اگر فقط با یکی حرف بزنی و مشکلت رو درمیان بگذاری دیگر عذاب نخواهی کشید.) درست است ، بازگو کردن میتواند روش خوبی باشد... اما آیا فرد آن قدر مستحکم هست که خودش هم وارد این جهنم ساختگی نشود؟
صبا: من کاملا خوب شدم. به غیر از زخم هایی که به خاطر تغییر آینده داشتم دیگه هیچی نبود، شکستگی ها باند، پیچی ها و زخم ها از بین رفته بود. اولین کاری که کردم دکمه ی مخفی ارتباطم با پیترو رو چک کردم و با ایجاد یک پرتال بهش سر زدم. پیترو: توی تلوزیون دیدم که...نمیدونم چیشد، ولی الان خوبی؟ صبا: معلومه که خوبم. چی با خودت فکر کردی؟ پیترو: میخواستم برگردم... صبا: خوشحالم که این کار و نکردی. پیترو: ولی خوشحال به نظر نمیرسی. صبا: اونش دیگه مربوط به تو نیست. به خونه برگشتم، فعلا تنها جایی که میتونستم خونه صداش کنم پایگاه جدید اونجرز بود. به سختی میتونستم بخوابم. یا حتی چشم روی هم بگذارم. به همین خاطر اکثرا تو محوطه پرسه میزدم. امشب هوا خیلی سرد بود. ژاکت چرمی که استیو بهم هدیه داده بود رو تنم کردم و از در اتاقم بیرون اومدم. آروم قدم بر میداشتم تا کسی بیدار نشه... ناگهان ویژن از توی دیوار رد شد و جلوی روم سبز شد! صبا: وی! ژن... ویژن: اگر باعث احساس ترس در شما شدم عذرخواهی میکنم، با شنیدن صدای پا کنجکاو شدم تا مطلع بشم چه کسی است. صبا: دفعه ی بعد از در استفاده کن. ویژن: به خاطر میسپارم. کجا میروید؟ صبا: بیرون. ویژن: دچار مشکل شدید؟ اتفاقی افتاده است؟ صبا: نه، حالم خوبه ویژن. میتونی بری، الان همه رو بیدار میکنی. ویژن: باشه...شب خوش.
صبا: به راهم ادامه دادم...هوف. آخرین باری اینجوری فرار میکردم موقع اسیریم بود. خوشبختانه محوطه نیمکت های قشنگ و نورپردازی خوبی داشت. کمی که قدم زدم روی یکی از نیمکت ها نشستم . نفس عمیقی کشیدم و با تمام وجود نفسم رو بیرون دادم. سردی هوا وارد ریه هام شد...حس خوبی داشت، حس تازه بودن. دستام و توی جیب ژاکتم کردم چشمام رو بستم. سرم درد گرفت... سریع چشمام رو باز کردم، روبه رومرو نگاه کردم، توی تاریکی بین درخت ها دو چشم نورانی قرمز؛همراه با لبخندی ترسناک وجود داشت... نفس هام شروع به تند تر زدن کرد، ترسیده بودم، داشت نزدیک و نزدیک تر می اومد ، نمیتونستم چشم از روش بردارم. انقدری ترسیده بودم که گمانمیکردم اگر چشمانم را دوباره میبستم اون جلوی من ظاهر میشد. خشکم زده بود، میخواستم از جام بلند شم ولی نمیشد. از این نمیترسیدم که شاید آدم بدی باشه که نزدیکم میشه و باعث ایجاد خطر برام میشه... از این ترس داشتم که اگر از لایه سایه ها به بیرون بیاد چهره ی من روی صورتش باشه.
چیزی فلزی محکم خورد تو سرم. صبا: آخخ! کلینت: تسخیر شدی ؟ صبا: چیکار میکنی مشنگ؟ سرم درد گرفت. کلینت: نه هنوز خودتی. صبا: الان با در نوشابه زدی تو سرم؟! کلینت: کر شده بودی، سه بار صدات کردم. آهویی چیزی دیدی اونجا؟ صبا: خفه شو. ( کلینت کنارش روی نیمکت میشینه.) کلینت: اوو چه ویو خوبی، فقط یکم تاریکه. صبا: چجوری با در این زدی تو سرم که برق از سرم پرید؟ کلینت: یا بار دیگه بزنم؟ صبا: در نوشابه فلزی جمع میکنی؟ کلینت: بچه، همه چی کاربردیه، طول میکشه تا اینو بفهمی. البته فکر میکردم بگیریش. صبا: هاع؟ علم غیب دارم مگه. کلینت: ...اون یارویی که بودی حالا اسمش یادم نی، ولی تونستی جهت تیر منو با دوتا دستت عوض کنی. این اصلا خوب نیست برای من. صبا: خخخ. یاد میدی بهم؟ کلینت: چی؟ در نوشابه؟ صبا: اوهوم. کلینت: باشه ولی تو قول بده دیگه تسخیر نشی، مردم میبینن آبرومون میره. کلینت: نگفتی؟ صبا: چیو؟ کلینت: ساعت ۲ شب.. دیگه صبحه. اینجا چیکار میکنی؟ شاید بهتره بگم هر شب چیکار میکنی؟ منظره اینجارو دیدم اگه هر دفعه نگاش کنی خسته کننده میشه ها. صبا: خوابم نمیبره.
اینجا...همش، یکنفر رو میبینم که... به.. سمتم میاد. کلینت: میترسی؟ صبا: آره. کلینت: چرا؟ صبا: که اون باشه. کلینت: نترس، اگر همش ازش فرار کنی، بار ها بارها سراغت میاد تا آزارت بده. باهاش بجنگ و شکستش بده. اونطوری دیگه هیچوقت سمتت نمیاد. صبا: اما اگر من شکست بخورم چی؟ تو الان گفتی که اون از همه ی شماها قوی تر بود... اونوقت من ... کلینت: نگران نباش، ما یک بار تونستیم باهاش مقابله کنیم باز هم انجامش میدیم. اگه همینجوری ادامه بدی سرما میخوری بعد همرو مریض میکنی پاشو پاشو برو تو اتاقت بخواب. ( بلند شدیم و باهم قدم میزدیم.) صبا: هی.. کلینت..میتونم یه سوال بپرسم؟ کلینت: بپرس. صبا: چند روزیه در تلاشم تا با تونی ارتباط برقرار کنم...بهش زنگ زدم، از طریق هر چیزی که میشد بهش پیام دادم. فقط..فقط میخوام بدونم حالش خوبه یا نه. کلینت: اگر خیلی میخوای با اون لجباز حرف بزنی ، پیام و زنگ کافی نیست. از نظر من که تو بهترین وسیله نقلیه رو داری بچه. برو خودت رو در رو دلیل این بچه بازی هاشو بپرس. اون با هیچ کدوم از ما صحبت نکرده. صبا: ممنون. ( به در رسیدن. صبا در و باز میکنه و ازش رد میشه، کلینت پشت در می ایسته و یک سکه از جیبش در میاره و قبل از اینکه در بسته بشه پرتش میکنه . سکه به صبا میخوره و توجهش جلب میشه، برمیگرده و کلینت از پشت در باهاش خداحافظی میکنه . سکه رو از روی زمین برمیداره و با خودش به اتاقش میبره.)
شلوار جین آبی پررنگ و تیشرت مشکی ساده همراه با ژاکت چرم و بوت هام رو پوشیدم. امروز باید سراغش میرفتم. مجبور بودم ماسک بزنم تا کسی متوجه نشه که من چه کسی هستم... شاید فک کنی چرا تلپورت نمیکنم؟ چون اون یه سلاحه دیگه. نه وسیله نقلیه. محض امنیت خودم عینک استیو و کش رفتم و از پایگاه خارج شدم ، با اولین ایستگاه اتوبوس به سمت مرکز شهر رفتم. کمی از راه رو پیاده رفتم تو این مدت داشتم فکر میکردم با دیدنش چی باید بگم؟ روبه روی در خونه ایستادم. زنگ زدم... پس از چند ثانیه دوربین روشن شد. عینک و ماسکم رو برداشتم و به دوربین نگاه کردم و گفتم: سلام. در و باز کن. فرایدی: شما اجازه ی ورود ندارید. صبا: میدونم که داری منو میبینی. و خودت خوب میدونی که خیلی راحت میتونم بیام تو. پس لطفا در و باز کن. فرایدی: درخواست لغو شد، پس از ۱۰ ثانیه به شما شلیک میشود. صبا: واقعا؟ من فقط میخوام باهات صحبت کنم! تونی! خواهش میکنم...اینجوری من و نابود میکنی! ( در باز میشه، از حیاط میگذره و وارد هال میشه.) صبا: ...خوشحالم...که میبینمت. تونی: من صحبتی با تو ندارم. صبا: چرا...ببخشید..ببخشید من نباید ، زیر سلطه ی اون میرفتم. بیشتر از همه به تو مدیونم. ممنون که نزاشتی اونا من رو از بین ببرن. تا آخر عمر...عمرم ازت ممنونم. تونی: باشه...تمومش کن. این نقش بازی کردناتو. صبا: چیمی...؟! تونی: بدبخت بودنتو، همه چیزو! تموش کن. دروغ گفتنات حتی تمام مدت که میگفتی دروغ نبود ، تو دروغ میگفتی! صبا: چرا اینو میگی؟ تونی: هه واندا وارد مغزت شد. اون همه چیزو دید. تو اونارو کشتی. من ..من چقدر ساده لوحم که توی بچه سر من کلاه گذاشتی. فکر کردی اون عکس و فیلما رو دور انداختم؟ همشون رو از اول چک کردم. همشون فیک بودن! خدامیدونه برای چی اینجا اومدی! که همه ی مارو نابود کنی؟ دستت با لوکی تو یه کاسس؟ شایدم فقط میخواستی از من سو استفاده کنی! صبا: بزار توضی...تونی: دیگه نمیخوام هیچی بشنوم. برو بیرون. صبا: نه تونی ... تونی: برو بیرون!
(۴ روز بعد) فیوری= ایمیل: فردا ساعت ۶ همگی توی هال برج باشین این یک موقعیت اضطراریه. ناتاشا: توهم این پیام رو گرفتی؟ کلینت: اوهوم.احتمالا دوباره یه گندی بالا اورده فیوری .استیو: خب الان ساعت شیشه...پس خودش کجاست؟ ما همه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
موهام سفید شد ولی پارت بعد نیومد...
بررسیه😔😂 اگه موهای تو سفید شده... من خودم سفید شدم😂😂
ادامش چرا نمیاددد
🫠🫠🫠
ینی چیزی بود که به بقیه نگفت به این گفت فقط؟
واندا رفت تو ذهن صبا چی دید که فقط تونی میدونه؟
همه میدونن... تونی واکنش نشون داده😂😂😂
ینی سر همون انقد دراماکویین بازی در اورد؟!
۴ روز تایم اسکیپ؟ یعنی چی
مردم میبینن ابرومون میره😭😂
ویژن انقد کتابیه چرا😭😂
گفتم چون رباته یکم کتابی باشه باحال میشه😂
اسلاید اول توصیفاتش عالی بود..
هعی قربانت😔
تو اون چهار روزم چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟
واییییی
چی شده بودددد؟؟؟؟