
این داستان: به سوی سرنوشت
صبا: سلام، ببخشید که کمی منتظر موندین. اون پیغام از طرف من بود. عذرخواهی میکنم. ولی باید حرفی میزدم که همتون اینجا می بودین و میشنیدین. منتظر او بودم که.. سریع میگم تا وقتتون رو هدر ندم. ثور: دارم میترسم، باید روزی میگفتی که من و لوکی داریم میریم؟ صبا: آره، باید توهم باشی ثور. میخوام از اول شروع کنم. از اول اول... من زندگی عالی داشتم داخل یک خانواده ی ثروتمند و کامل بدنیا اومدم، تا اینکه ۵ سالم شد. هیچ وقت یادم نیومد که از کی و چرا خانوادم من رو پیش روانشناس بردند. یک روز از همون اوایل ۵ سالگی به پارک رفتیم ، مادر و پدرم گفتن که برای خریدن بستنی میرن و من رو چند دقیقه روی نیمکت گذاشتند . گفتن تا برنگشتیم از جات تکون نخور . من خیلی خوشحال نشسته بودم. ساعت ها گذشت... هیچ کس نیومد... صبح شد...هیچ کس نیومد. گشنم بود، از جام بلند شدم و حرکت کردم دنبال چیزی برای خوردن بودم. هنوز امیدوار بودن که اونا میان دنبالم. اما کسی پیداش نشد، تا اینکه دوتا مرد سیاه پوش من رو پیدا کردند ، به بهانه ی اینکه بهم غذا میدن من رو بردن. اونا توی یه خونه خیلی قدیمی زندگی میکردن...بدون برق، آب و گاز.
من رو به خونه بردند داخل یه اتاق پرتم کردن. به غیر از من چند تا بچه ی دیگه هم اونجا بودن. از دختر و پسر کوچک و بزرگ توی اون اتاق تنگ و تاریک زندانی بودن. حالا من هم بینشون بودم. تونستم با چند نفر از بچه ها دوست بشم. بعضی اوقات هوای همدیگرو داشتیم ... اون دو مرد بعد از چند روز من رو بردن و جلوی میدون تا دستفروشی کنم. چند بار تلاش کردم فرار کنم اما میگرفتنم و بعدش کتک میخوردم. بارها و بارها، یکم که گذشت بهم قاپیدن کیف و وسایل دیگران رو یاد دادن. ۴ سال از ما کار کشیدن و هیچ کس حتی متوجه هم نشد. کم کم داشتم فکر میکردم که مادر پدرم کشته شدن... ناتاشا: اون وقت داری میگی که ژیمناستیک و غذا پختنتو بقیه چیزاهم همینجوری بهت الهام شد یاد گرفتی؟ استیو:جدا از اون ، توی همیچن موقعیتی چجوری میشه که دستگاهی به این اعظمت ساخت که داخل دنیا ها سفر کرد. صبا: پس از مدتی من حرفه ای شده بودم تو دزدی . به ازای هر کاری که میکردم ازشون درخواست رفتن به مدرسه کردم. ولی همونطور که پیش بینی میشد بعد از کلاس سوم دیگه اجازه ندادن. به جاش دزدکی وارد کتاب خونه میشدم و بعضی اوقات کنار پنجره ی یکی از کلاس های مدرسه میشستم. خطرناک بود، ولی یاد گرفته بودم
درمورد ورزش... قبلا خانوادم من رو کلاس برده بودند ، مکان رو بلد بودم اما پول کافی برای ثبت نام نداشتم. حاضر بودم هرکاری کنم تا دیرتر به اون خونه برگردم. از سر کار فرار میکردم و نزدیک های شب به سالن میرفتم. ساعت پسر ها بود. یه استاد مرد بود که بهشون آموزش میداد و من تلاش میکردم که متوجه بشم چی میگه. کافی نبود. یک شب که در سالن رو که قفل کرد و داشت میرفت از جیب پشتش کلید رو برداشتم ، در رو باز کردم و کلید رو روی زمین انداختم . وارد سالن شدم . مربی بعد از مدتی متوجه شد که کلیدش نیست و برگشت و برداشتش ولی خوشبختانه نفهمید که در باز شده. من تک و تنها تمرین کردم... از داخل یک درمخفی بود که قفل آنچنانی نداشت از اونجا تونستم راهی باز کنم که هردفعه وارد بشم. این روند همینجور ادامه داشت برای ماه ها. هر بار هم برای دیر رفتن به خونه تنبیه میشدم ، ولی ارزششو داشت. از شانس بد من وقتی یکی از شب ها رفتم که وارد باشگاه بشم در مخفی بسته شده بود و وقتی برگشتم که فرار کنم اون اونجا ایستاده بود. استاد: پس تو بودی؟ شاگرد مخفی؟ اینجا چیکار میکنی؟
صبا:...من... استاد: اگر هزینه رو نداری مشکلی نداره د،یگه اینجوری نیا تو. من دیدم تمرین کردنت رو. خیلی خوبه. اگر خانوادت اجازه میدن میتونی با خودم کارکنی اشکالی نداره. صبا: واقعا؟! استاد: اوه.. چرا که نه. ولی باید همین موقع ها بیای چون اگر متوجه بشن که با دختر کار میکنم باشگاه رو توقیف میکنن. صبا: بله، اقا. استاد: به من بگو استاد. پس فردا شب میبینمت. (هر شب میرفتم با من کارمیکرد و خیلی خوب بود، بهم سخت میگیرفت اما خیلی چیز ها یاد گرفتم. ولی یکی از شب ها مادر یکی از شاگرد هاش که مارو دیده بود رفت و گذارش داد. کارت مربی گریش رو ازش گرفتن و باشگاه بسته شد... دیگه هیچ وقت ندیدمش. مدتی گذشت من بزرگ تر شده بودم...اونها نقشه ی دزدی یک خونه ی بزرگ رو کشیده بودن و هر روز درموردش حرف میزدن، تصمیم گرفتن من رو با خودشون به دزدی ببرن. شب رفتیم جلوی در خونه من رو فرستادن اون ور دیوار و من وارد حیاط خونه شدم. در رو براشون باز کردم. قفل در خونه رو ام باز کردن و وارد شدند. یک زن و مرد داخل خونه بودن که متوجه شده بودن کسی وارد خونه شده و مرده اسلحه دستش بود زنه هم به شدت ترسیده بود.
متوجه چیزی نبودم چون استرس داشتم اما...اون دو نفر، مادر و پدرم بودن. فکر میکردم چقدر خوش شانسم که دوباره دیدمشون و بالاخره نجات یافتم. همون موقع بود که ناگهان تیری شلیک شد و مرد های سیاه پوش کشته شد. یکشون به پدرم شلیک کرد و او بر روی زمین افتاد. مادرم جیغ میکشید ... من دختری رو دیدم از پشت در اتاق که با ترس به من نگاه میکرد. توهم نبود ... اون .. اونا.. من رو جایگزین کرده بودند.. زمین رو رنگ قرمز فرا گرفته بود. تفنگ یکیشون رو برداشتم و به سمت مادرم نشونه رفتم. ماسکم رو دراوردم ... مادر: هی هی..صبا؟ صبا: ...چرا من رو تنها..گذاشتینن! مادر: بهت گفتم..صبر کن! صبا: من صبر کردم! روز ها! چرا ؟!!!! مادر: باید میرفتیم... ( صدای آژیر پلیس ها به گوش میرسید دستممیلرزید...من..من.. ناتاشا: هی آروم باش نیاز نیست بگی.) من شلیک کردم. نه از روی ترس نه از خشم ..از تنفر و عقده ای که سال ها داشتم... از ساده لوه بودنم ، اینکه تمام این مدت فکر میکردم دلیل خوبی داشتن فکر میکردم مردن... ای کاش مرده بودن... پول هارو برداشتم و فرار کردم. پول هارو به بچه های کار دادم. و بهشون گفتم که از اون خونه برن. عکسم تو کل کشور پخش شده بود...همه دنبالم بودن تا من رو دستگیر کنن. منم دنبال این بودم که از این دنیا برم. پس از مدتی خبر یپخش شده بود که در حال ساخت دستگاهی هستن که میشه پرتال کرد.
من به اون ازمایشگاه رفتم و دستگاه رو دزدیدم.. توی این کار تنها نبودم . اما انجامش دادم . دستگاه کامل نبود، مجبور شدم خودم کاملش کنم و در آخر به اولین جایی که میشد اومدم. من از زندگیم فرار کردم. تا ...تا کس دیگه ای بشم، شخصی که شاید بشه بهش افتخار کرد. اما هرکاری میکنم باز همونم. آدم بد..مجرم، دزد و قاتل. ( کارت مخصوص اونجرز، کلید اتاق و کارت برج رو از جیبش درمیاره. و میزاره روی میز جلوی استیو.) صبا: ببخشید..که نتونستم مفید واقع بشم این کارت عابر بانکی هستش که تونی بهم داده بود حتی یکمی ام ازش کم نشده لطفا بهش برگردونید. استیو: یه دقیقه انقد تند نرو الان میخوای چیکار کنی؟ صبا: نمیتونم برگردم به دنیای خودم ، تا یادم نرفته اینم ساعت، مورد استفاده ی من نیست دیگه. میرم تا سرنوشت تکلیفمرو روشن کنه.
تکلیفمرو روشن کنه. ( از در میره بیرون این باز با حس بهتری...حس سبکی مثل پر، خالی شدن از هر نوع احساس و بار. خدا میدونه این بار چند روز گذشت یا شاید چند ماه اما او در یک رستوران مشغول شد ، یک زندگی عادی . قرار بود زندگی مردم رو نجات بده قرار بود خواسته های مردم رو برآورده کنه. شاید فقط آرزو هایش برای خودش بزرگ بودن . حال تنها کاری که از پسش برمی آمد بردن غذا ها و نوشیدنی های مردم بود . شب را در همان جا میماند و تنهایی بر روی میزها و صندلی ها مینشست و در افکارش غرق میشد. در مغازه را بست و به خواب رفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرت چیه بقیهشو بذاری کودک؟
🤡🤡میخوامممم ولی نمیدونم چرا نمیتونمممم😭
چه گوز گوزا
بابا هر پنجشنبه قبرستونم🤡 جمعه ام تا خرخره تکلیف دارم
میدونم خیلی نبودم😔ولی شاید دیگه نباشم. به نظرتون داستان تمومه؟
___
چی نههههه یعنی چی می خوای بری؟😱💔💔
آخه واسه چی☹️🤧
مثلا هایدرا وینتر سولجر رو بفرسته دنبال صبا، ناتاشا بیاد نجاتش بده و ما شاهد رومنس ناتاکی باشیم🎀
😔😂 عالیه
یعنی چی که تمومه؟ الان وقتشه هایدرا حمله کنه، قبل از جنگ داخلیه زن!
دقیقاااااا
ساده لوح*
ولی همچنان تو غلط کردی"دیگه شاید نباشم"
😭😭😭
ولی خیلی خوب بودددد😭😭
قربونتتتت🙂🙂
مگه دست خودتته؟
درد و مرضض دیگه شاید نباشم