2 سال پیش 4 اسلاید 890 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی داستان

نظرات بازدیدکنندگان (36)
  • عالی🤍✨
    به رمان منم سر بزنید خو و لایک و نظر مهمونم کنید ❤️‍🔥
    مایل به حمایت و پین؟!

  • دوستان تو کامنت ها ازتون سوال کردم لطفا جواب بدید و نظرسنجیمو هم ببینید

  • اولین کا
    پین

  • @DANIALعلی
    نباید همچین کاری میکردیسعید والکور هم تو یکی از ویدیو های قدیمیش این کارو کرد(DNAانسان رو ریخت تو بدن عروسک)و نمیدونم فیکه یا نه ولی عروسکه زنده شد
    ______
    آره منم ویدیوشو دیدم و از از شبا بعدشهرشی عروزک داشتمو به... دادم

  • یه دفعه مامان و بابام خواب بودن من بیدار مونده بودم یه دفعه تشنه ام شد تاریک بود هوا منم که ترسو آروم آروم بلند شدم برم آب بخورم که یه دفعه انگار یه گربه حالت طور تو اتاق مامان بابام از پشت شیشه دیدم رفتم در رو باز کردم غیب شد دیدم انگار کل صورت مادرم زخم بود در رو بستم دوباره گربه رو دیدم

  • منم شرکت میکنم

  • اس 1 امکان نداره واقعی باشه

  • زیاد ترسناک نیست ولی...
    فک کنم پارسال بود؛ پوست کنار ناخنم رو کنده بودم و انگشتم خون اومده بود یه عروسک گربه حدودا اندازه یه مشت بسته داشتم چون حوصلم سر رفته بود برش داشتم داشتم درزشو باز کردم یه صدف با دو قطره خون ریختم توش بعد دوختمش وقتی شب شد گذاشتمش ته یکی از طبقه های بالای کتابخونم حدود 12 شب بود یهو افتاد پایین:/ این اتفاق تا دو شب بعدش هم تکرار شد...

    • نباید همچین کاری میکردی
      سعید والکور هم تو یکی از ویدیو های قدیمیش این کارو کرد(DNAانسان رو ریخت تو بدن عروسک)و نمیدونم فیکه یا نه ولی عروسکه زنده شد

  • خیلی سال پیش که فکر کنم 7 سالم بود تو اتاقم خوابیده بودم.. نصفه شب بود که فکر کنم پاشدم و ساعتو نگاه نکردم. همینطوری روی تختم نشسته بدم و پتومو دور خودم پیچیده بودم که دیدم یکی با یه چادر سیاه که صورتش هم باهاش پوشیده شده بود داره از جلوی در اتاقم رد میشه. خیلی ترسیده بودم و دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم تا شاید خوابم ببره.. همونطور که چشمام بسته بود حس کردم داره میاد داخل اتاقم و بهم خیره شده... تقریبا فکر کنم نیم ساعت بعدش که از ترس میلرزیدم.. از اون موقع چیز ترسناکی برام اتفاق نیوفتاده ولی

  • نمیدونم ترسناک هست یا نه اما یه بار روی تختم دراز کشیده بودم و مامانم صدام زد و گفت که بیام بیرون ، وقتی بلند شدم و رفتم بیرون یادم مامانم خونه نبود ....
    مامانم صبح بهم گفت میخواد بره یخورده چیزی بخره 🫠🫡

    • کی بود😐 مثبت بنگریم توهم

    • نمیدانم
      بعله توهم

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.